سال نو، نوروز و بهار اینجاست. بهار فصل مورد علاقه ی من است به دلایل زیادی. از سبزی زنده ی درختها و رویش شکوفه ها بگیر تا هوای ملایم و شور زندگی که همه جا نمایان است. سالی که گذشت برای من سالی پر از تلاش و البته پر ثمر بود. وقتی به یک سال گذشته نگاه می کنم چیزی که بیشتر از همه خودنمایی می کند ثبات ذهنی و آرامش درونی ام هست. بالا و پایینهایی هم داشت که خاصیت زندگی است اما وقتی با سال قبلش مقایسه می کنم می بینم دیدگاه و نحوه ی برخوردم با مسائل پخته تر شده، شتاب ذاتی ام را در کنترل دارم و کلا صبورانه تر با همه چیز برخورد می کنم. برای سال جدید ذوق و انگیزه ی زیادی دارم. با تمام شدن رزیدنسی چهار ماه دیگر، چند هفته ای استراحت می کنم و فصل جدید زندگی را در شهری جدید با شغل جدید شروع می کنم. همسر و پسرک هم با من همگام هستند و حال خانواده ی کوچک مان خوب است.
برای همه ی شما دوستان وبلاگی ام، آرزوی حال خوب، دل خوش و روان آرام می کنم در سال جدید
امان از آب و هوای متغیر اینجا. دیروز هوای حسابی بهاری شده بود و آدم از قدم زدن توی خیابان حسابی لذت می برد امروز اما چنان باد سردی می وزید که تا مغز استخوان آدم را می سوزاند.
امروز که دنبال پسرک رفته بودم وایتبورد کوچکش را نشانم داد که اسم خودش و دو تا از دوستانش را نوشته بود. معلمش کلی ذوق کرد که این دفعه ی اول است می بیند پسرک اسم دیگران را نوشته. من قبلا دیده بودم که اسم من و پدرش را نوشته و برایم خیلی تعجب آور نبود. تازه بعضی وقتها که تلویزیون روشن است اسم دوستانش را در زیرنویس تشخیص می دهد و بلند می خواند. این روزها وقت کمتری دارم صرف آموزش پسرک بکنم. دوست دارم نوشتن زبان فارسی را یادش بدهم.
هفته پیش رفته بودیم مراسم افطاری جمعیت ایرانی های اینجا. ما از مرکز اسلامی خیلی دور هستیم یک ساعتی با ماشین راه است برای همین آخر هفته رفتیم. شاید هفتاد هشتاد نفری آمده بودند، جمعیت خودمانی و هر کسی قسمتی از افطاری را به عهده گرفته بود از خرما و زولبیا گرفته تا نان و پنیر و چای و قهوه. شام را هم یک خانواده که تازگی مادرشان از دنیا رفته بود به عهده گرفته بودند. سخنرانشان هم جالب اینکه آخوند نبود و بیشتر تفسیر قرآن گفت و ماست ها رو روی قیمه ها نریخت که جای قدردانی داشت. موقع سخنرانی طبقه ی بالا برای بچه ها مراسم گذاشته بودند که به پسرک خیلی خوش گذاشت. دوست همسن خودش هم پیدا کرده بود و اصلا دلش نمی خواست مراسم تمام شود. این هفته هم مدام می گوید"پارتی" خوش گذشت و باید دوباره برویم.
توی جمع یک نفر را از قبل می شناختم و حالا دیگر با هم دوست شده ایم. اسمش را می گذارم پروانه. پروانه استاد دانشگاه است اینجا و خیلی قبلتر از ما به آمریکا آمده اند. یک دختر هشت نه ساله دارد و قلب خیلی مهربانی دارد. نمی دانم چرا من را یاد گندم (تیلو) می اندازد با این که تا حالا گندم را از نزدیک ندیده ام فکر میکنم مهربانی و کمک حال همه بودن ویژگی مشترکشان است.
خوبی این جمع این است که اکثریت تحصیل کرده و شاغل هستند و دغدغه های مشترک زیاد داریم. مسئول مراسم ها هم آقایی هستند که قبلا در بیمارستان من کار می کرد. خودش و خانومش خیلی آدمهای خوبی هستند و آنطور که متوجه شدم دوست دارند بیشتر با ما ارتباط برقرار کنند. سنشان البته بالاتر است و بزرگترین بچه شان بیست و دو ساله هست. قرار است این آخر هفته هم برویم پارتی!
خبر جدید اینکه تصمیمم را گرفتم، شغل دی سی رو قبول کردم و قرار است هفته ی آخر آگوست شروع به کار کنم. هفته ی اول جولای رزیدنسی ام تمام می شود و تقریبا شش هفته تعطیل هستم. توی این مدت و احتمالا زودتر، باید امتحان مقررات دی سی را پاس کنم و لیسانس کارم را منتقل کنم. خانه/آپارتمان در یک محله ی مناسب پیدا کنیم و اثاث کشی کنیم. مدرسه برای پسرک پیدا کنیم و ثبت نامش کنیم. قصد داشتم یک سفر به ایران بروم اما مطمئن نیستم با این سختگیریهای جدید زمان مناسبی برای سفر باشد ولی حتما سری به خانواده ی همسر در کانادا می زنیم. سعی دارم در این چهارماه باقی مانده از رزیدنسی نهایت استفاده را ببرم و برای شغل جدید آماده شوم. خیلی خوشحال هستم و برای کار جدید، شهر جدید و زندگی جدید ذوق دارم.
تصمیم دارم بیشتر بنویسم نه فقط از اتفاقات روزانه ی زندگیم که از افکار و چالش های درونیم. شاید نوشتن اینجا باعث شود مصممتر ادامه بدهم. ادامه مطلب ...
اولین پیشنهاد کاری را گرفتم. فکر کنم وقتش است بار و بندیل را کم کم ببندیم و برویم سمت واشنگتن دی سی! امیدوارم بودم از محل دیگر که مصاحبه کرده بودم خبری بشود که نشد. یک هفته وقت دارم تا پیشنهاد کار را قبول کنم. شرایط کار خیلی خوب است اما زندگی در دی سی خیلی گران است. پسرک هم سال بعد مدرسه می رود باید بگردم منطقه ای را پیدا کنم که اجاره اش قابل قبول باشد مدرسه ی خوب داشته باشد در عین حال از محل کارم خیلی دور نباشد. یک عالمه تحقیق باید بکنم. برایم دعا کنید بهترین تصمیم را بگیرم.
مصاحبه های کاری همچنان ادامه دارد، هفته ی دیگر مصاحبه ی نهایی با بیمارستان اولی است که اپلای کرده بودم. نمی دانم چرا حس می کنم مراحل مصاحبه اش خیلی کش دار شده، برای چند کار دیگر هم اپلای کردم که گفته اند به زودی برای مصاحبه تماس می گیرند. Mayo Clinic هم این اواخر استخدام دارند برای شغلی که انگار برای من ساخته اند. اپلای کردم و مدیر استخدام چند روز بعد جواب داد که مصاحبه ها اول ماه جدید شروع می شود و منتظر باشم. چیزی که میان این همه اپلای کردن و مصاحبه یاد گرفتم این است که کم کم دیدگاهم در مورد شغل ایده آل دارد عوض می شود مثلا بعضی کارها مثل همین Mayo که یکی از بهترین بیمارستانهای آمریکاست دهان پر کن است اما وقتی وارد جزئیاتش می شوی می بینی کلی استرس و بیگاری کشیدن دارد که شاید اصلا فرصت ندهد دنبال هدفهای بزرگتر بروی. مثلا کسی مثل تینا مدیرم، از این سبک زندگی لذت می برد اما برای من که می خواهم برای خانواده ام وقت بیشتری بگذارم بعد از رزیدنسی شاید موقعیت ایده آلی نباشد. خوبی تخصص من این است که روز به روز بیمارستانهای بیشتری نیاز به فارمسیست پیوند دارند و موقعیتهای کاری زیادی توی همین چند ماه گذشته تا الان باز شده و این به من حق انتخاب بیشتری می دهد. خلاصه اینکه فعلا جستجوی شغل اول (و شاید ایده آل) من ادامه دارد.
دو هفته کارورزی بخش پیوند بیمارستان کودکان هم تمام شد. چه قدر خوش شانس بودم که هفته ی اول دو پیوند قلب دیدم و روز آخرم یکی از بچه ها رو ترخیص کردیم. وقتی می گویند بچه ها مقاوم و سرسختند واقعا درست است، پسرک هفت ساله ی ما سه روز بعد عمل قلب شروع به راه رفتن و خوردن کرد و روز دهم در بهترین وضعیت مرخص شد. البته یک علت مهمش مادر پسرک بود که از قضا سرپرستار بخش سی سی یو در یک بیمارستان دیگر است و کلی تجربه و دانش در مورد مراقبت های قبل و بعد از عمل داشت. مشکل عمده ی بچه هایی که نیاز به پیوند دارند ژنتیکی است. یکی از مریضهایمان دخترک ۱۹ ماهه ای است که از وقت پیوندش از بیمارستان مرخص نشده هم اینکه منتظر پیوند کلیه هست و هم با عفونت دستگاه گوارشی درگیر است. خیلی از مریضها قبل یا بعد عمل ماهها در بیمارستان بستری می مانند. یکی دیگر از مریضها دخترکی ۵ ساله است که منتظر قلب است، هر روز صبح تیم درمانی را وادار می کند با او نرمش کنند. بیمارستان کودکان محیط لطیفتری دارد و آدمها در حالت کلی مهربانتر هستند. تجربه ی باارزشی بود این دو هفته. وقت برگشت به دنیای آدم بزرگهاست.
این روزها بخش پیوند ریه کار می کنم. استادم مدیر رزیدنسی پیوند هست یعنی رئیس مستقیمم. تینا شخصیت مشهوری هست در دنیای پیوند. خیلی ها می شناسند. کارهای مهمی کرده، تمام زندگی حرفه ای اش را صرف بیماران پیوندی کرده. تینا یکی از دلایلی بود که این رزیدنسی را انتخاب کردم. تینا تا وقتی باهاش مستقیم کار نمیکنی خوش برخورد و باحوصله است اما این روزها که او را به عنوان استادم دارم تازه می فهمم وقتی دیگران می گفتند او سختگیر است و اشکشان را درآورده منظورشان چه بوده. این روزها یکی از فارمسیستها مرخصی زایمان است و کارش تقسیم شده بین بقیه ی تیم و هفته ی پیش تینا مرخصی بود چون مادرشوهرش فوت کرده بود و باید به اروپا می رفتند برای مراسم. تیم ما هم یکی در میان مرخصی بودند و عملا مسئولیت مریضهای ریه با من بود. خیلی از کارهایی که بلد نبودم را با آزمون و خطا یاد گرفتم خصوصا کارهای اداری تایید داروهای پیوند که نیاز به تماس با بیمه داشت. آن یک هفته خیلی زحمت کشیدم. این هفته که تینا برگشت دوشنبه اش شیفت عصر آی سی یو داشتم و صبحش را آف بودم. طرفهای ظهر پیام داد که دخترش تب دارد و باید برود از مهد تحویل بگیرد و خواست که من آموزش مریضی که مرخص می شود را انجام دهم و او از خانه کارهای شیفت من را انجام می دهد. خلاصه تا کارها را انجام دادم بعدش تازه شروع کرد به این که چرا فلان کار را انجام ندادی یا به روش او انجام ندادم. وقتی هم برگشتم سر شیفت مدام تکست می داد. دیروز هم که چند ساعتی آمد و رفت تا از خانه کار کند. باز من بودم و تکستها و ایملهایش. امروز هم که اصلا نیامد. من مشکلی با این ندارم که دارم خیلی چیزها را با آزمون و خطا یاد میگیرم مشکلم این است که وقتی کاری را اشتباه انجام بدهم واکنش تند نشان می دهد در حالی که می داند من آشنایی زیادی با بعضی از کارها ندارم و خودش هم نیست که یادم بدهد. نیم ساعت پیش یعنی ساعت ۶ عصر جواب تکستهای روز من را داده و می خواهد یک سری کارها را تکمیل کنم و برایش بفرستم من هم نوشتم فردا کاملشان میکنم و میفرستم. بیشتر منظورم این بود که مرز بکشم و بگویم الان خانه هستم و ساعت کاریم تمام شده. یادم آمد یک نفر که یادم نمی آید کی بود گفته بود Tina has no life و تازه میفهمم منظورش چه بوده! من برای تینا احترام زیادی قائلم اما نمی خواهم سبک زندگیش رو زندگی من تاثیر بگذارد. چند وقت پیش در مورد شرایط کاری یکی از شغلهایی که اپلای کردم ازش پرسیدم که من می خواهم work life balance باشد در شغل آینده ام و انگار که از حرفم خوشش نیامده باشد گفت شاید تفاوت نسلها باشد نسل ما درجه اول برایشان این بود استخدام شوند و بعد گفت او به work life integration اعتقاد دارد. خلاصه من هم تصمیم گرفتم خیلی در مورد کارهایی که اپلای کردم باهاش حرف نزنم. این هفته را با او هستم و دو هفته می روم بیمارستان کودکان و بعد برمیگردم تا هفته ی آخر ریه را با او تمام کنم. امیدوارم این دو هفته ی بعدی بتوانم کمی از از این محیط پراسترس دور شوم. راستی مصاحبه های کاریم در جریان است، فردا مصاحبه ی نهایی ام با یک بیمارستان در دی سی هست. بیمارستان سنت لوئیس که دو هفته ی پیش مصاحبه کرده ام شرایط کار را عوض کرده اند و قرار است یک مصاحبه ی دیگر داشته باشم برای وظایف پوزیشن جدید. فعلا تصمیم گرفته ام دیگر اپلای نکنم و بگذارم نتایج این دو تا مشخص شود.
پسرم چهارساله شده، گذر زمان را از بزرگ شدن او حس می کنم. امسال اولین تولدی بود که کاملا می دانست چه خبر است. قبلا در مورد تم تولد و طرح کیک و کاپ کیک باهاش حرف زده بودم. شاید سه هفته ی پیش بود و دیروز که حرفش شد همه ی حرفهایمان را یادش بود و انتظار همان ها را هم داشت. پسرکم این روزها به شدت جذب برنامه ی بلوکهای عددی (numberblocks) شده و باعث شده پنجره ی ریاضی ذهنش به طرز غیرمنتظره ای باز شود. پسرک جدا از شمردن و دانستن اعداد زوج و فرد، جمعهای یک تایی و دوتایی را کاملا یاد گرفته، تمام جدول ضرب را بلد است و با منها هم تا حدی آشنا شده. معلم مهدش مدام می گوید استعدادش خیلی زیاد است و پیگیر باشیم و روی استعدادش سرمایه گذاری کنیم. من و پدرش تصمیم گرفته ایم بگذاریم برایش حالت سرگرمی داشته باشد و خیلی جدی نگیریم و فشار زیادی سر بچه نیاوریم. اینطور شد که تم تولدش را هم با شخصیتهای عددی تزئین کردیم و چون رنگ مورد علاقه اش این روزها رنگین کمان است کاپ کیکهایش را رنگین کمانی سفارش دادیم. برای هدیه ی تولدش دوچرخه ی واقعی گرفتیم. پسرک در رکاب زدن و هدایت سه چرخه اش حرفه ای شده و به نظرمان وقتش است که روی دوچرخه کار کند.از دیدنش خیلی خوشحال شد ولی هنوز امتحانش نکرده، گفت که خیلی بزرگ است و سه چرخه اش را ترجیح می دهد. فعلا جلوی چشمش باشد تا وقتی که آن حس بزرگ بودن دوچرخه برایش عادی شود. این هم عکس تولد پسرک، بادکنکها بعدا تزئین شدند اما موقع گرفتن این عکس هرکدام گوشه ای ولو شده بودند. پسرک پنج بار از ما خواست شمع تولدش را روشن کنیم تا دوباره فوت کند و هربار هم باید برایش happy birthday را می خواندیم. دفعه ی آخر خودش خواند و شمعش را فوت کرد و گفت I'm done, it was fun