-
قسمت دوم-خانه ی جدید
شنبه 1 مهر 1396 19:45
بعد از چهل و دو ساعت مسافرت سرانجام به مقصد رسیدیم. به خاطر تغییر پروازمان، به جای غروب، نیمه شب رسیدیم و نگران این بودیم که آیا مسئول مربوطه این موقع شب دنبالمان می آید یا نه. بعد از کمی گیج زدن تا پیدا کردن محل تحویل بارها، از دور چند نفر را دیدیم که برایمان دست تکان می دهند. از آنجایی که آقای همسر کارت شناسایی...
-
از اول قصه
دوشنبه 27 شهریور 1396 21:22
یک عالم قصه برای تعریف کردن دارم و نمی دانم از کجا شروع کنم. فکر می کنم بهتر است برگردم و از اول اول قصه برایتان شرح بدهم. در چهارشنبه روزی در نیمه ی شهریور از کابل پرواز کردیم. بر خلاف هفته ی قبلش که کل خانواده ی آقای همسر از شهرشان برای بدرقه مان آمده بودند و کنسل شدن ناگهانی پرواز حال همه مان را گرفت، این هفته فقط...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 شهریور 1396 13:02
بالاخره رسیدیم؛ یک دنیای جدید با آدم های جدید. اوضاع از آنچه انتظار داشتیم بهتر است. استقبال گرمی از سوی دو خانواده آمریکایی داشتیم و محل زندگیمان را هم آنها آماده کرده اند. مجتمعی که در آن سکونت داریم همه مهاجر هستند. فضای سرسبز و تروتمیزی دارد و امکانات رفاهی اش هم مناسب است. فعلا در نوعی گیجی و ذوق زدگی توامان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 شهریور 1396 19:19
سفرمان کنسل شد. اتفاقی نیفتاده؛ از آنجایی که مقصدمان همان ایالتی است که طوفان شده و سیل آمده و یکی از ایستگاههای توقفمان الان زیر خروارها آب گم شده ناگزیر باید صبر کنیم تا مسیر جدیدی را برایمان هماهنگ کنند. کمتر از یک هفته طول نمی کشد و امیدوارم تاخیر پیش آمده خیر باشد. برایمان دعا کنید.
-
موی سپید را فلکم رایگان نداد
جمعه 3 شهریور 1396 06:59
تعداد موهای سفید من رو به افزایش است در حالی که آقای همسر با اینکه پنج سال از من بزرگتر است سه تار موی سفید بیشتر ندارد که تازه آن ها هم بعد عروسی سفید شده اند. چند روز پیش که جلوی آینه داشتم موهای سفیدم را دید می زدم و برایشان غصه می خوردم آقای همسر با بدجنسی تمام گفت "با موهای رنگ کرده سرم را کلاه گذاشتی"...
-
درهم
چهارشنبه 25 مرداد 1396 07:42
این روزها مشغول جمع و جور کردن وسایلمان هستیم و دست و دل من خیلی به جمع کردن نمی رود. امتحان دانشجوهایم را هفته ی پیش گرفتم و تا دیروز مشغول تصحیح و حساب و کتاب و ثبت نمراتشان بودم. از طرفی با این محدودیت وزن باری که داریم عملا نمی توانیم چیزی جز آنچه خیلی خیلی ضروری است ببریم و من مانده ام چی را ببرم و چی را بگذارم....
-
سرزمین من
چهارشنبه 11 مرداد 1396 08:00
این روزها دچار نوعی فلج انگیزشی شده ام؛ جوری که دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. نه زبان می خوانم، نه کارهای خانه را انجام می دهم و نه حتی حوصله ی فکر کردن دارم. تنها سرگرمی ام این است که اخبار انتحار و انفجارهایی که هر چند روز یک بار در کابل و سایر شهرهای افغانستان اتفاق می افتد را در گوشی ام اسکرول کنم و بیشتر در سکوت...
-
ایام خوب
پنجشنبه 5 مرداد 1396 17:25
چند روز تعطیلاتمان مصادف شده با سالگرد عقد و عروسیمان. چه کسی باور می کند که یک سال گذشته است؟ آنقدر سریع که ما ساعت عروسیمان را در سالگردش خریدیم :)) این یک سال به سرعت برق و باد گذشت سرشار از اتفاقات جدید و تجربه های نو. این یک سال به اندازه ی تمام عمرم در سفر و رفت و آمد بودم و این سفرها همچنان ادامه دارد. رابطه ی...
-
از کجا چه خبر
چهارشنبه 28 تیر 1396 09:43
دیروز آخرین کلاسم را برگزار کردم و به پیشنهاد خودم با بچه ها عکس دسته جمعی گرفتم. این تجربه ی تدریس کوتاه مدت، چالش نسبتا بزرگی برایم بود از زبان و لهجه گرفته تا برخورد با دانشجوها تحت عنوان استاد. این که کنترل کلاس را به دست بگیرم، نه خیلی بد اخلاق باشم که از آن چه هستم دور شوم و نه خیلی گشاده رو که بچه ها جدیم...
-
برکینگ نیوز!
یکشنبه 25 تیر 1396 17:12
همین که سفر کردم و به خانواده سر زدم، با برگشتم ویزایمان صادر شد و چقدر خوب شد که توانستم پدر و مادر، خواهر و برادرها را ببینم و این بار آنقدر محکم خداحافظی نکردم و حالا راهی مقصدی هستم که معلوم نیست چقدر بعدش بتوانم دوباره با آنها دیدار کنم. حداکثر تا دو ماه دیگر راهی می شویم و خداوند کمکمان کند که بتوانیم خانه مان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 تیر 1396 22:14
خانواده قسمتی از وجود آدمی است و قسمتی در من همیشه رنج می کشد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 تیر 1396 20:00
دخترهای باهوش با پسرهای معمولی و پسرهای باهوش با دخترهای معمولی ازدواج می کنند و سالهای سال به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
-
غرغر
چهارشنبه 7 تیر 1396 15:38
من از آن دسته آدمهایی نیستم که با دیدن کارتونهای دوران بچگی ام ذوق کنم. بله در دوران کودکی باشخصیت های کارتونی همزاد پنداری می کردم و در تخیلات کودکانه ام به قصر پادشاه و کلبه ی کوتوله ها و خانه ی شکلاتی سر می زدم حتی در دوران نوجوانی ام با خواندن رمان های هری پاتر به جادوگری در دنیای مدرن هم ارادت پیدا کردم اما بعدش،...
-
آنچه گذشت
جمعه 2 تیر 1396 17:16
شب قدر به مسجد نزدیک خانه مان حمله کردند. صدای تیراندازی های ممتد و انفجار بعدش شدیدا مرا دچار شوک کرد . سه نفر مسلح به همراه جلیقه های انفجاری به قصد حمله به اهالی مسجد و صدور مجوز برای بهشت شناسایی شدند. دو نفرشان کشته شدند و نفر سوم موفق شد خودش را منفجر کند. موقع انفجار پرت شدم روی زمین، ترسیده بودم. آقای همسر...
-
ورژن های من
پنجشنبه 25 خرداد 1396 09:07
امروز وقتی موفق نشدم آقای همسر را از خواب بیدار کنم سرم را فرو کردم توی گوشی ام و شروع کردم به فیس بوک و تلگرام و اینستاگرام گردی و وقتی هیچ کدام راضیم نکرد یوتیوب را باز کردم و اولین ویدئویی که روی صفحه آمد را باز کردم . یکی از کنسرتهای محسن یگانه بود و بعد از شنیدنش یادم آمد یک زمانی چقدر طرفدار یگانه و آهنگهای...
-
روزهای زندگی
سهشنبه 16 خرداد 1396 08:47
#همچنان خبری از رفتن نیست و من تصمیم گرفته ام آخر ماه یک مسافرت چند روزه به قصد کارهای اداری ایران بروم. البته اگر خبری بشود که برنامه کنسل می شود. #کلاس زبان می روم و تصمیم دارم به طور جدی دو ماه دیگر امتحان تافل را بدهم و پرونده اش را ببندم. بعد هم شروع کنم به مکاتبه با اساتید و فرآیند اپلای. #حال رابطه ی من و آقای...
-
جهنم
جمعه 12 خرداد 1396 02:26
کسی در من غمگین است، کسی در من گریه می کند. از وقتی انفجار دیروز اتفاق افتاده در خلوت خودم به سکوت دچار می شوم، زل می زنم به درون خودم و حرفی برای گفتن ندارم. اشک حلقه می زند در چشمهایم و بغضم را نترکیده، فرومی دهم. نمی توانم در حضور دیگران عزاداری کنم، نمی توانم غمگین باشم و نمی توانم اشک بریزم. از وقتی به اینجا...
-
نیازمند دعا
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 08:59
قصد ندارم غر بزنم، احساس شرمندگی کردم وقتی پست قبلی که نوشته بودم خواندم. مادر آقای همسر هم برگشت ولایتشان البته این روزهای آخری پذیرش همه چیز برایم آسان تر شده بود و دیگر داشتم عادت می کردم به جدی نگرفتن غر و لندها. احتمالا بعد از ماه مبارک دوباره بهمان سر بزنند که خوب اینبار حتما رویه متفاوتی در پیش خواهم گرفت و...
-
درد دل
جمعه 15 اردیبهشت 1396 20:30
خسته شدم، از ایرادهای مادر شوهر، از پالیدن مدامش، از صبح بیدارمان کردنش، از طعنه و کنایه زدنش، از تفکر عروس خدمتکار است داشتنش، از همه چیزش. امشب هم سر سفره طاقت نیاوردم، جوابش را دادم و اتاق را ترک کردم. الان هم نشستم توی راهرو و برای خودم گریه می کنم. اوضاع گوارشیم به هم ریخته است و علیرغم دل درد و حال نزارم آشپزی...
-
معلق
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 07:10
ظاهرا زندگی بر طبق روال می گذرد. اما در عمق آن بلاتکلیفی بدجوری نفوذ کرده است. آقای همسر به طور نامحسوس دچار استرس و خودخوری از وضعیت نامشخصمان شده است و عملا دارد در خودش آب می شود. دعا کنید آنچه بهترین است برایمان اتفاق بیفتد. ده روز است مادرآقای همسر مهمانمان است. کاتاراکت چشمش را عمل کرده و رو به بهبود است....
-
حال من-احوال من
شنبه 26 فروردین 1396 19:09
اگر جویای احوالات من باشید خوبم شکر. بعد از اعترافم حالم خیلی بهتر شد و در کمال تعجب از وقتی اعتراف را نوشتم اصلا سراغ عکس و پروفایل و صفحه ی اینستای کسی نرفته ام! درگیر تدریس و زبان هستم و هر از گاهی مهمانی به خانه ی کوچک ما سر می زند و حال و هوای خانه را عوض می کند. کارهای رفتنمان یک مرحله جلو رفته است و کم کم باید...
-
بیدارباش
چهارشنبه 16 فروردین 1396 10:35
از وقتی که تصمیم گرفته ام برای دانشگاه ایکس که جزء صد دانشگاه برتر دنیاست اپلای کنم استرس گرفته ام. در مواردی که جزء ضروریات اپلای ذکر شده نمره زبان بالایی به چشم می خورد و با توجه به سطح متوسط زبانم باید تلاش خیلی بیشتری بکنم تا بتوانم به چنان نمره ای دست پیدا کنم. در مورد معدل مشکلی ندارم و با دوستی که پذیرش گرفته...
-
استاد
چهارشنبه 9 فروردین 1396 03:15
روزی که گذشت اولین روز تدریسم بود. تجربه ای جدید با کلی استرس. سروکارم با دانشجوهای پزشکی یا طب است که به دو گروه تقسیم شده بودند. ساعت هشت با یک گروه و ده با گروه دیگر. کلاس اولی کمی از دستم دررفت. مهمترین علتش هم ناآشنایی با محیط کلاس و دانشجوها بود. استرس لهجه ی ایرانیم را هم داشتم و همان اول به دانشجوها گفتم که...
-
نوروز
دوشنبه 30 اسفند 1395 06:02
آخرین لحظه های سال۹۵ به سرعت در حال گذر است و خاطرات امسال دارد یکی یکی از جلوی چشمم عبور می کند: عبور از رابطه ای تلخ و آغاز رابطه ای جدید، آشنایی با آقای همسر، قبولی دکترا، ازدواج، سفر به وطن، چالش های زندگی مشترک، کندن از وابستگی ها و دلبستگی ها و آمادگی گرفتن برای مهاجرتی دیگر و حالا در آستانه ی سال نو من بیشتر از...
-
پدر و مادر
شنبه 28 اسفند 1395 14:09
پنج روزی است کوله بار سفرم را در خانه ی خودمان پیش آقای همسر بر زمین گذاشته ام. از قسمت سخت خداحافظی با خانواده نمی دانم چگونه بنویسم. بیشتر دلم می خواهد درددل کنم. حس می کنم هیچ وقت نتوانستم به خانواده ام کمک بزرگی بکنم؛ به پدرم، مادرم، برادرانم و خواهر کوچولوی باهوشم. رابطه ی پدر و مادرم ابری تر از همیشه بود و من...
-
خداحافظ تهران!
پنجشنبه 19 اسفند 1395 08:58
امروز روز آخری است که تهران هستم. هنوز وسایلم را جمع نکرده ام. دیروز برای آخرین بار به دانشگاه رفتم و با استاد مورد علاقه و دوستانم خداحافظی کردم. با خود گروه و دانشکده و دانشگاه هم درونی خداحافظی کردم. فشار زیادی را تحمل کردم، حجم وسیعی از دلتنگی سراغم آمده بود. دل کندن از فضایی که در آن چند سال با پوست و استخوانم...
-
مقدمات خداحافظی
چهارشنبه 4 اسفند 1395 10:05
انگار رفتنمان دارد راستی راستی جدی می شود. کارمان یک مرحله ی دیگر جلو رفت و من چند هفته ی دیگر باید ایران را ترک کنم و تا زمان رهسپار شدن به آن سوی آبها عملا نمی توانم به ایران برگردم. حس عجیبی است. رفتن بدون بازگشت تا مدت زمانی نامشخص ته دل آدم را خالی می کند. به دل کندن از خانواده، دوستان، دانشگاه، شهر و کشور که فکر...
-
حس خوب
چهارشنبه 13 بهمن 1395 08:57
می خواهم یک چیزی بگویم، نگویید این دختر زیادی ذوق کرده است. خیلی خوشحالم که ازدواج کرده ام! داشتن کسی که آدم را همه جوره با هر شرایطی بخواهد و دغدغه روز و شبش آسایش تو باشد خیلی شیرین است. این شیرینی باعث شده وقتی حلقه ام را می پوشم انرژی مثبت بگیرم و اوقاتی که بیرون هستم و یادم می رود حلقه را بردارم حس کنم چیزی گم...
-
چارچوب اخلاقی
چهارشنبه 6 بهمن 1395 18:12
امروز به صورت کاملا آرام و بی سروصدا یک توذهنی محکم از مدیر گروهمان خوردم. حرفهایی که زد به نظر کاملا منطقی می آمد. از اینکه چه گفت و چرا گفت که بگذریم من متوجه جنس خاصی از خلأ در وجودم شده ام که هر از گاهی به طور اتفاقی توسط آدمهای بی ربط در موردش تلنگر می خورم. قویاً متوجه شده ام که چارچوب اخلاقی خاصی برای زندگیم...
-
زمستان نوشت
سهشنبه 5 بهمن 1395 08:57
کامنت یک دوست قدیمی باعث شد یادم بیاید خیلی وقت است ننوشته ام. اگر بخواهم از خودم قصه کنم می توانم بگویم اوضاع زندگی ام رو به راه است. مشغول درس و دانشگاهم و امتحاناتم تازه شروع شده است و با انرژی مضاعف خودم را برایشان آماده می کنم. کار رفتنمان انگار حالا حالاها کش می آید و ما تصمیم گرفته ایم برنامه های زندگی مان را...