-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 شهریور 1397 17:31
من و شیفت های اضافه و تکالیف دانشگاه و امتحان مهمی که ماه آینده در پیش دارم. دختر همکارم مریض است و مجبوریم شیفت هایش را کاور کنیم. امتحان ورودی دانشگاه ماه دیگر است و من رسما هیچی نخوانده ام. به یک فورس خیلی قوی نیاز دارم تا همه را بتوانم کاور کنم. برایم دعا کنید.
-
سالگرد
یکشنبه 18 شهریور 1397 10:43
بعد از دعوای آن روز، کلی حرف زدیم و همسری هم قبول کرد که حق با من است و به خانواده ی خواهرش هم نصف مبلغی که لازم بود را قرض داد. آنها هم با کمک ما و چند نفر از دوستانش مشکلشان حل شد. دو سه روزی طول کشید تا یخ رابطه آب شد و البته من یک سری تغییرات در حساب و کتاب بانکی مان آوردم علیرغم اینکه می دانم خیلی به مذاقش خوشش...
-
دعوا
دوشنبه 12 شهریور 1397 09:26
عصبانی ام، خیلی عصبانی. اولین دعوای جدی زندگی مشترکمان اتفاق افتاد. آقای همسر بدون اینکه نظر من را بپرسد به خواهر و دامادشان وعده ی پول قرض داده بود. قرض است اما برگرداندن این مقدار پول چندین و چند سال طول می کشد. قرض دادن این مقدار پول به معنای خالی کردن دو سوم حساب پس اندازمان است. پس اندازی که در این یک سال آمدنمان...
-
صندلی داغ
شنبه 10 شهریور 1397 23:18
در پاسخ به چالش وبلاگ جناب هاتف در اینجا در گرامیداشت روز وبلاگ نویسی فارسی در شانزده شهریور این پست را اختصاص داده ام به سوال های یک صندلی داغ وبلاگی. من البته دنبال مسابقه و برنده شدن نیستم. مسلما از خواننده هایم هم نمی خواهم بروند به فلان شماره پیامک بدهند که من برنده شوم! فقط این چالش بهانه ای شد برای مرور آنچه در...
-
حس و حال
چهارشنبه 7 شهریور 1397 10:24
مدتی است دلتنگ دوستهای خیلی صمیمیم شدم. نه اینکه اینجا دوست نداشته باشم اما بعضی دوستی ها حاصل یک دوره خاص، زمان خاص و مکان خاص هستند. مثلا دوستی که در دوران زندگی در خوابگاه داشتی را به ندرت و شاید اصلا بتوانی در جای دیگری پیدا کنی. خوابگاه می شود خانه ی تو و هم اتاقی ها و هم سوئیتی ها خانواده ات. نوعیت دغدغه ها و...
-
اهرم
چهارشنبه 31 مرداد 1397 10:34
گاهی وقتها یادم می رود. گاهی وقتها حواسم نیست. گاهی وقتها اسیر روزمرگی می شوم. گاهی آنقدر درگیر گیر و گرفتهای سطحی می شوم که آن تصویر بزرگ فراموشم می شود. برای همین گاهی لازم است تلنگری، نیشگونی، سیلی ای یا سطل آب سردی روی کله ام! نباید یادم برود که آن تصویر بزرگ، آن چشم انداز بلند مدت، آن آرمان چیزی است که زندگی را...
-
تولد
چهارشنبه 13 تیر 1397 00:46
دیروز تولد خواهر کوچولویم بود. حالا یازده سالش تمام شده و پا به دنیای نوجوانی گذاشته. از موقع تولدش هر سال برایش هدیه ای خاص گرفتم و سعی کردم هر سال یادآور این باشم که وجودش ارزشمند است و از بودنش خوشحالم. حتی اگر درگیر درس و دانشگاه بودم باز هم هدیه اش را کنار می گذاشتم و او هم خیالش راحت بود که آبجی حواسش به من هست....
-
رویای رنگی
سهشنبه 5 تیر 1397 23:19
چراغ خاطراتی در ذهنم روشن شده که به سختی جزئیاتش را به خاطر می آورم. انگار هزار سال پیش اتفاق افتاده و فقط تصویر مبهمی از آنچه گذشت را می توانم در ذهنم بازسازی کنم. فکر نمی کنم دلتنگی باشد بیشتر یک جور دلگیری است برای اینکه آدم عادت می کند به ندیدن، نادیده گرفتن و کم کم فراموشش می شود. گاهی دلم برای صحرا می سوزد،...
-
عید
جمعه 25 خرداد 1397 07:44
دوستهای خوبم عیدتان مبارک. رمضان امسال، کنار کار و درس برای من کمی سنگینی می کرد اما خدا را شکر که در وسع خودم توانستم روزه هایم را بگیرم. همسر جان خدا را شکر با تغییر کارش از یک کار تماما فیزیکی به یک کار پشت میزی و فکری همه ی روزه هایش را گرفت. به قول خودش اگر در کار قبلی می ماند بعید بود بتواند همه ی روزه هایش را...
-
نان
یکشنبه 13 خرداد 1397 08:27
بعضی چیزها تا نباشند خلاشان را در زندگی حس نمی کنی. مثال خیلی ساده ای دارم. مثلا از وقتی در این بلاد دور منزل گزیده ایم دیگر غذاهای نانی اصلا به کاممان مزه نمی دهد. در میان نان های باگت بعد از کلی آزمون و خطا نان whole wheat والمارت را به عنوان نان صبحانه انتخاب کرده ایم. برای سایر غذاهای نانی همه جور نانی را تست...
-
مجله ی زرد
سهشنبه 8 خرداد 1397 08:31
قدیم ها اگر کسی بیوگرافی بازیگرها و ماحرای ازدواج و طلاقشان را دنبال می کرد و یا از یک روزنامه ی ۱۶ صفحه ای فقط بخش حوادثش را می خواند و جدولش را حل می کرد متهم به سطحی نگری می شد. من هم در دوران نوجوانی در از همان سطحی نگرها بودم البته کتاب هم می خواندم و صفحه ی فرهنگی و ضمیمه های جالب روزنامه ها را هم در کنار صفحه ی...
-
گرداب
دوشنبه 7 خرداد 1397 23:48
یک عده از دخترها هم با هزار امید و آرزو به هر دری می زنند که ازدواج کنند و بعدش در گردابی به اسم شوهر دست و پا می زنند. مورد زیاد است اما یکیش دختر خانم فعال، اجتماعی، دلسوز و مهربان و البته مستقلی است که به خاطر بالا رفتن سنش نگران این شده که مبادا از قافله جا بماند. با پسری چند سال کوچکتر از خودش ازدواج کرده و حالا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 12:47
امتحان رانندگی را رد شدم :( یک اشتباه محاسباتی باعث شد که کل تمرین هایم بی اثر شود. من تمام مدت با ماشین کوچک تمرین پارالل پارکینگ کردم و درست شب امتحان که داشتم مدارک را آماده کردم دیدم نوشته ماشین باید استیکر ثبت داشته باشد و از آنجایی که ما ماشین را تازه گرفتیم هنوز استیکرش به دستمان نرسیده. لذا باید ماشین دیگر را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 08:26
دلم برای خواندن نوشته های جان دار تنگ شده.
-
پروژه
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 08:01
بعصی صبح ها با حس مخلوطی از ترس، اضطراب، غصه و خشم بیدار می شوم. وقتی آنچه از خودم انتظار دارم را با بازده روزانه ام مقایسه می کنم حس می کنم یک جای کار می لنگد. خودم می دانم که سوپر صحرا نیستم که بتوانم در یک بازه ی زمانی کوتاه به هر آنچه در سر دارم برسم اما ِآن صحرای کمالگرا آن بالا با اخم های در هم کشیده دارد با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اردیبهشت 1397 21:22
دو هفته ی دیگر امتحان رانندگی دارم. امشب برای بار دوم رفتیم برای تمرین پارک پارالل یا موازی. امتحان رانندگی اینجا جدا از اصول اولیه شامل سه قسمت است: پارک پارالل، تعویض خط در حین رانندگی و دور به سمت چپ و راست در چهارراه ها و نکته اش چک کردن نقطه های کور از شانه است. همسر جان که خیلی راضی است از تمرین هایم. خودم ولی...
-
لبخند
جمعه 14 اردیبهشت 1397 00:24
* ساعت پنج دقیقه به یک بامداد است. آمدم وبلاگ هایتان را خواندم. راستش تنبلی کردم کامنت نگذاشتم ولی تبریک می گویم به بهار و کیهان تولد وبلاگ هایشان را. باشد که بیشتر بخوانیمتان و برقرار باشید همچنان در عرصه ی وبلاگستان. * تا چند دقیقه ی پیش داشتم روی انشای کلاس حکومت فدرال کار می کردم. هر چه که من در خواندن انگلیسی خوب...
-
بابا
سهشنبه 4 اردیبهشت 1397 11:21
یک مسائلی هست که آدم را وادار به خودسانسوری می کند. حتی در همین دنیای وبلاگ ها ترجیح می دهیم نمای پرفکتی داشته باشیم و خیلی بقیه را در جریان نگذاریم. برای من این مساله همیشه در مورد خانواده ام صادق بوده است. رفتارهای عجیب غریبشان و انتظارات گاها نامعقولانه شان در زندگی شخصی ام اثرات زیادی گذاشته است و از آنجایی که هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 21:51
تصمیم دارم کمتر گزارش بدهم و بیشتر از احساسات و افکارم حرف بزنم. امروز صبحم را با خبر یک انفجار بزرگ در کابل آغاز کردم. جایی نزدیک محل زندگی مان در کابل. بیشتر از شصت نفر کشته شده اند و صدها نفر زخمی. کلی هم زن و بچه جانشان را از دست دادند. می دانید این که خبر یک اتفاق بد را در نقطه ای از جهان می خوانید و متاثر می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 فروردین 1397 16:33
موهایم را رنگ کردم و کوتاه. چه رنگی؟ مسی! یک چیزی بین شرابی و قرمز. خیلی وقت بود دلم می خواست این رنگ را امتحان کنم و بالاخره فرصت شد تا تستش کنم. فکر کنم باید چند روز بگذارم بماند تا رنگ خودش را نشان دهد. اول فکر می کردم خیلی خاص باشد اما الان که می بینم پایه اش مثل موی خودم تیره است خیلی به دلم ننشست. از عروسی به...
-
قدرت دعا
شنبه 18 فروردین 1397 07:27
کل هفته را مشغول کار بودم و حسابی سرم شلوغ بود. بعد از اسباب کشی لابلای وقت های خالی اگر خستگی مجال می داد بالاخره توانستم خانه را جمع و جور کنم. همسر جان هم وضعیتش دست کمی از من نداشت. اضافه کاریهای اجباری و کاغذبازیهای تغییر آدرس، تمام وقت آزادش را گرفته. اینجا وقتی آدرست عوض می شود باید به هزار و یک جا گزارش تغییر...
-
مکالمه
یکشنبه 12 فروردین 1397 07:56
- باورت می شود بعد از چهارده ساعت کار آنقدر دلم برایش تنگ می شود که فقط می خواهم هرچه زودتر به خانه برسم و ببینمش. و فضا پر می شود از قهقهه ی بلند و ممتد همکاری که خودش یک سال بیشتر است دور از همسر و فرزندانش در این شهر کار می کند. * قسمتی از مکالمه ی همسر جان و همکار! * این روزها قبل از رفتن به کار، حتما مرا در خواب...
-
نوروز مبارک
سهشنبه 7 فروردین 1397 11:09
نوروزتان مبارک دوستان جان! # شب سال نو را با مهمان های آمریکایی مان گذراندیم. همه چیز برایشان جالب و هیجان انگیز بود. از سفره ی هفت سین تا منوی شام. سبزی پلو با سالمون و کوکو سبزی به عنوان غذای اصلی در کنار شله زرد برای دسر. همه ی طعم ها را دوست داشتند و خدا را شکر از امتحان آشپزی سربلند بیرون آمدم! # دیروز اثاث کشی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 اسفند 1396 20:34
سلام به همگی. این روزها بیشتر درگیر کار جدید هستم. با اینکه نیمه وقت هست ولی وقت زیادی از من می گیرد و خیلی هم خسته ام می کند. این همه فعالیت بعد مدتها بیکاری معلوم است دیگر فشار می آورد. پر از حرفم ولی حرفم نمی آید. اوضاع خدا رو شکر خوب است و سیر زندگی رو به جلو است. من هر روز تلاشم بیشتر می شود و برنامه ریزی هایم...
-
سرسختانه
شنبه 21 بهمن 1396 08:07
کار جدیدم را گرفتم. نمی گویم همان چیزی است که از اول دنبالش بودم ولی بعد از تغییر تصمیمم به بهترین گزینه ممکن مبدل شد. با در نظر گرفتن همه جوانب تصمیم گرفتم داروسازی بخوانم و فکر می کنید چه کاری گرفتم؟ تکنسین داروخانه! مدیر داروخانه که مثل من روزی مهاجر بوده با دیدن من و سابقه تحصیلیم بلافاصله من را پذیرفت. قبول کرد...
-
انتظارات
چهارشنبه 18 بهمن 1396 14:20
حالم گرفته. دلیلش خیلی مضحک است ولی باعث شده بفهمم علیرغم قدرت و استقامتی که در موقعیت های سخت از خودم نشان می دهم چقدر حساس و شکننده هستم در مقابل مسائل کوچکی که اصلا نباید برایم مهم باشد ولی انگار ته دلم انتظار داشتم که در جریان قرار بگیرم. مثلا قبلترها یکی از دوستانم در مورد خاستگارانش از من مشورت گرفت ولی وقتی...
-
ای کار کجا هستی!
پنجشنبه 12 بهمن 1396 12:08
چند وقتی هست دنبال کار می گردم. یک کار را هم تقریبا گرفتم اما چون پیشنهاد بهتری داشتم آن را رد کردم و حالا خبری از کار بهتر نیست! البته این مربوط به کاغذبازیهای اداری اش می شود وگرنه خانم مدیر قول داده که استخدامم می کند و من هم فعلا به قولش دل خوش کرده ام! امیدوارم تا چند روز آینده جواب مثبت را بگیرم. در هر صورت در...
-
مادر و بچه
جمعه 29 دی 1396 16:56
برنامه ی کالج رفتن برای این ترم کنسل شد. چرا که ممکن است بتوانم مقادیر زیادی از واحدها را حذف کنم و همه ی اینها منوط به معادل سازی مدارک تحصیلیم است. من اصل مدارک و ریزنمرات را دارم، اما قبول نمی کنند. می گویند باید نمراتت را در یک نامه ی مهروموم شده از سمت دانشگاه بیاوری. اینطوری شد که دوستانم را در تهران و شهر...
-
جنبه ی رومانتیک زندگی متاهلی
پنجشنبه 28 دی 1396 17:52
یکی از قشنگی های زن و شوهری این است که مجبور نباشی پیش همسرت عیب و نقص هایت راپنهان کنی. می توانی خود خودت باشی. این را کی متوجه شدم؟ دیروز.همسری از آن دسته از آدمهایی هاست که تغییر شرایط و استرس را به صورت تبخال بروز می دهد. البته تبخال زدن یک جورهایی بهتر از بر همخوردن سیستم ماهیانه ی بدن با کوچکترین استرس است!...
-
خواب
شنبه 23 دی 1396 18:14
تا حالا شده یک روز تمام فقط بحوابید و هیچ کار دیگر نکنید؟ داستان امروز من بود.طبق قراری که با ادل داشتم صبح زود به خانه ی او رفتم و بعد از مدتها دیدمش. کیکم که خراب شده بود، در عوضش گردن آویز مسی را که مدتها پیش در بازار بزرگ تهران از یک دست فروش خریده بودم به عنوان هدیه به او دادم. آن موقع برای زیبایی اش خریده بودم و...