قدیم ها اگر کسی بیوگرافی بازیگرها و ماحرای ازدواج و طلاقشان را دنبال می کرد و یا از یک روزنامه ی ۱۶ صفحه ای فقط بخش حوادثش را می خواند و جدولش را حل می کرد متهم به سطحی نگری می شد. من هم در دوران نوجوانی در از همان سطحی نگرها بودم البته کتاب هم می خواندم و صفحه ی فرهنگی و ضمیمه های جالب روزنامه ها را هم در کنار صفحه ی حوادث و جدول دنبال می کردم. مجله ی رشد نوجوان را هم همیشه از مدرسه مان می خریدم. الان که ضریب مطالعه سالانه ام نزدیک صفر شده به حال خودم تاسف می خورم که در این سن و سال به همان سطحی نگری نوجوانی برگشته ام. علتش هم همین اینستاگرامی و فیسبوک است که ناخواسته آدم را در معرض حواشی بی اهمیت زندگی سلبریتی ها قرار می دهد. حالم بد می شود وقتی می بینم اینستاگرامی دقیقا نقش همان مجله های زرد آن زمان را بازی می کند با تیترهای درشت از حوادث قتل و تجاوز تا طلاق فلان بازیگر و ازدواج بهمان فوتبالیست. حتی در همین وبلاگ نویسی هم یک سری وبلاگ ها هستند شبیه مجله ی خانوادگی که از راههای مقابله با خواهر شوهر و نحوه ی آشپزی چشم در بیار و ماسک های زیبایی روز و شب می نویسند. می خواهم مدتی مرخصی بگیرم از این دنیای وقت تلف کن بی فایده و برگردم به دنیای کتابهای دوست داشتنی ام. دلم برایشان تنگ شده.
دنیای کتاب که خیلی قشنگه ولی خیلی هم گرون شدن کتابا .
ما رو تنها نزارید یه وقت بانو کم طاقت تر از این حرف ها هستیم
دیگه خداییش قیمتش از یه وعده کافی شاپ یا رستوران رفتن بیشتر نیست
این چه حرفیه عزیزم

قربون اون لبخند زیباو روسری تون بشم

ما شمارا خیلی دوست میداریم
باران عزیز ما هم شما را دوست داریم
دل منم برای اینجا ؛وشما تنگ شده بود


سلام و عرض ارادت،
صحرا بانوی بلامیسر
باران عزیزم. ممنون که سر زدی. اتفاقا شما را همیشه می خوانم. ببخش که نظر نمیگذارم اما همیشه از عکس ها و متنهای خوبت لذت می برم
دنیای کتابها... بخصوص کتابهایی که دوستشان داریم بهترین دنیا برای زندگی کردن است
اونقدر آدم را از حواشی دور میکنند که حال آدم حسابی جا میاد
یه دلزدگی کلی در همه میبینم... انگار خسته شدیم از اینهمه خبرهای به دردنخور
از این همه سطحی نگری