امان از آب و هوای متغیر اینجا. دیروز هوای حسابی بهاری شده بود و آدم از قدم زدن توی خیابان حسابی لذت می برد امروز اما چنان باد سردی می وزید که تا مغز استخوان آدم را می سوزاند.
امروز که دنبال پسرک رفته بودم وایتبورد کوچکش را نشانم داد که اسم خودش و دو تا از دوستانش را نوشته بود. معلمش کلی ذوق کرد که این دفعه ی اول است می بیند پسرک اسم دیگران را نوشته. من قبلا دیده بودم که اسم من و پدرش را نوشته و برایم خیلی تعجب آور نبود. تازه بعضی وقتها که تلویزیون روشن است اسم دوستانش را در زیرنویس تشخیص می دهد و بلند می خواند. این روزها وقت کمتری دارم صرف آموزش پسرک بکنم. دوست دارم نوشتن زبان فارسی را یادش بدهم.
هفته پیش رفته بودیم مراسم افطاری جمعیت ایرانی های اینجا. ما از مرکز اسلامی خیلی دور هستیم یک ساعتی با ماشین راه است برای همین آخر هفته رفتیم. شاید هفتاد هشتاد نفری آمده بودند، جمعیت خودمانی و هر کسی قسمتی از افطاری را به عهده گرفته بود از خرما و زولبیا گرفته تا نان و پنیر و چای و قهوه. شام را هم یک خانواده که تازگی مادرشان از دنیا رفته بود به عهده گرفته بودند. سخنرانشان هم جالب اینکه آخوند نبود و بیشتر تفسیر قرآن گفت و ماست ها رو روی قیمه ها نریخت که جای قدردانی داشت. موقع سخنرانی طبقه ی بالا برای بچه ها مراسم گذاشته بودند که به پسرک خیلی خوش گذاشت. دوست همسن خودش هم پیدا کرده بود و اصلا دلش نمی خواست مراسم تمام شود. این هفته هم مدام می گوید"پارتی" خوش گذشت و باید دوباره برویم.
توی جمع یک نفر را از قبل می شناختم و حالا دیگر با هم دوست شده ایم. اسمش را می گذارم پروانه. پروانه استاد دانشگاه است اینجا و خیلی قبلتر از ما به آمریکا آمده اند. یک دختر هشت نه ساله دارد و قلب خیلی مهربانی دارد. نمی دانم چرا من را یاد گندم (تیلو) می اندازد با این که تا حالا گندم را از نزدیک ندیده ام فکر میکنم مهربانی و کمک حال همه بودن ویژگی مشترکشان است.
خوبی این جمع این است که اکثریت تحصیل کرده و شاغل هستند و دغدغه های مشترک زیاد داریم. مسئول مراسم ها هم آقایی هستند که قبلا در بیمارستان من کار می کرد. خودش و خانومش خیلی آدمهای خوبی هستند و آنطور که متوجه شدم دوست دارند بیشتر با ما ارتباط برقرار کنند. سنشان البته بالاتر است و بزرگترین بچه شان بیست و دو ساله هست. قرار است این آخر هفته هم برویم پارتی!
خبر جدید اینکه تصمیمم را گرفتم، شغل دی سی رو قبول کردم و قرار است هفته ی آخر آگوست شروع به کار کنم. هفته ی اول جولای رزیدنسی ام تمام می شود و تقریبا شش هفته تعطیل هستم. توی این مدت و احتمالا زودتر، باید امتحان مقررات دی سی را پاس کنم و لیسانس کارم را منتقل کنم. خانه/آپارتمان در یک محله ی مناسب پیدا کنیم و اثاث کشی کنیم. مدرسه برای پسرک پیدا کنیم و ثبت نامش کنیم. قصد داشتم یک سفر به ایران بروم اما مطمئن نیستم با این سختگیریهای جدید زمان مناسبی برای سفر باشد ولی حتما سری به خانواده ی همسر در کانادا می زنیم. سعی دارم در این چهارماه باقی مانده از رزیدنسی نهایت استفاده را ببرم و برای شغل جدید آماده شوم. خیلی خوشحال هستم و برای کار جدید، شهر جدید و زندگی جدید ذوق دارم.
تصمیم دارم بیشتر بنویسم نه فقط از اتفاقات روزانه ی زندگیم که از افکار و چالش های درونیم. شاید نوشتن اینجا باعث شود مصممتر ادامه بدهم. ادامه مطلب ...
اولین پیشنهاد کاری را گرفتم. فکر کنم وقتش است بار و بندیل را کم کم ببندیم و برویم سمت واشنگتن دی سی! امیدوارم بودم از محل دیگر که مصاحبه کرده بودم خبری بشود که نشد. یک هفته وقت دارم تا پیشنهاد کار را قبول کنم. شرایط کار خیلی خوب است اما زندگی در دی سی خیلی گران است. پسرک هم سال بعد مدرسه می رود باید بگردم منطقه ای را پیدا کنم که اجاره اش قابل قبول باشد مدرسه ی خوب داشته باشد در عین حال از محل کارم خیلی دور نباشد. یک عالمه تحقیق باید بکنم. برایم دعا کنید بهترین تصمیم را بگیرم.