-
غم جمعی
یکشنبه 19 بهمن 1404 08:07
سلام به همگی. بیشتر از یک ماه از آن همه اتفاق تلخ گذشته. اتفاقهایی که احتمالا به فرمهای دیگر همچنان ادامه دارند. شبکههای اجتماعی من پر شده از جبهه گیریهای مختلف. اما برای من همیشه این فکر عجیب بوده که چشم امیدمان را به مداخله یک دولت خارجی بدوزیم. بعد از سالها زندگی در اینجا چیزی که برایم کاملا روشن است این است...
-
یک روز پاییزی در میان قصه های کودکی (ورژن تصویری)
یکشنبه 27 مهر 1404 17:58
اینجا رسم است در ماه اکتبر که به هالووین ختم می شود، مزارع کدو تنبل جشنواره های پاییزی برگزار می کنند هم برای فروش کدوها و هم برای کسب درآمد بیشتر از طریق ورودی مزرعه و فروش خوراکیها، نوشیدنیها و محصولات محلیشان. ما هم آخر هفته به پیشنهاد همکارم، سوزی، به یکی از مزارع بزرگ پرطرفدار رفتیم. اما این مزرعه با همهی...
-
بچه فیل در ساحل
شنبه 26 مهر 1404 17:35
امروز عصر چرت کوتاهی زدم و خواب جالبی دیدم؛ یک بچه فیل تصمیم گرفته بود بهجای خانهی همیشگیش در ساحل اقیانوس زندگی کند. در خواب حالت ناظر و تماشاچی بودم و کسی هشدار میداد که ساحل جای امنی نیست، مثلاً ممکن است کوسهها بیایند. جزئیات هشدارها یادم نمانده، اما تصویر اقیانوس و آن بچه فیل پرشور در ذهنم مانده است. وقتی...
-
یادداشت صبحگاهی
سهشنبه 15 مهر 1404 04:57
صبحها که از خانه بیرون میزنم، نسیم خنک و ملایمی صورتم را نوازش میدهد. کلاغها در دستههای بزرگ در آسمان میچرخند و انگار برای آغاز روز تازه آماده میشوند. امروز ماهِ تمام هنوز در آسمان پیداست و در پسزمینهی رنگپریدهی صبح آسمان آرامآرام رنگ نارنجی و سرخ به خود می گیرد همانطور که خورشید بیصدا بالا میآید و روز...
-
در محل کار چه می گذرد
جمعه 11 مهر 1404 05:39
بیش از یک ماه از شروع کارم میگذرد و هنوز هم نظرم نسبت به آن مثبت است. در دو هفته اخیر که دوره آموزشی مربوط به شغلم آغاز شده، علاقهام بیشتر هم شده است. همکارانم از پیوستنم به تیم خوشحالاند، چون حضور یک داروساز دوم برای رسیدگی بهتر به بیماران پیوند قلب ضروری بود. بیش از یک سال بود که کلینیک بدون داروساز فعالیت میکرد...
-
دوره ی آموزشی
سهشنبه 18 شهریور 1404 20:50
این هفته سومین هفتهای است که کارم را شروع کردهام. همانطور که قبلا گفتم دورهی آموزشی من هشت هفته هست و تا حالا تا حد خوبی با روال روتین داروخانه، آماده کردن داروهای مختلف و حتی نرمافزار چارتهای الکترونیکی آشنا شدهام. سیستم اینجا قدیمی است، ولی برخلاف چیزی که فکر میکردم کار کردن با آن آنقدرها هم سخت نیست. البته...
-
روز اول کاری
چهارشنبه 5 شهریور 1404 00:21
سلام. بیشتر از یک هفته است که از سفر برگشتهام و اگر فرصت شد در موردش خواهم نوشت. اما این پست در مورد روز اول کارم است. دوست دارم اینجا بنویسم به یادگاری. محل کار من در پایتخت یعنی واشنگتن دی سی است. کنجکاو بودم بدانم با این اتفاقات اخیر که گارد ملی وظیفهی امنیت شهر را به عهده گرفته آیا چهرهی شهر تغییری کرده یا نه....
-
در سفر
جمعه 17 مرداد 1404 15:27
نزدیک ده روزی است که در هالیفاکس هستیم. چیزی که در نگاه اول جلب توجه میکند، فراوانی درختان و ناهمواری زمین است. انگار هر خانه روی یک تپه ساخته شده و جادهها با پیچوخم فراوان میان جنگل و بیشهزار پیش میروند. هالیفاکس در استان نوا اسکوشیا قرار دارد؛ شرقیترین استان کانادا که با اقیانوس اطلس شمالی همسایه است. در کنار...
-
درددل
چهارشنبه 15 مرداد 1404 16:22
چند وقت پیش، فنجون پستی منتشر کرد دربارهی موج گستردهی اخراج مهاجران افغانستانی از ایران. محتوای این پست بیشتر از زاویهی حمایت از این سیاست نوشته شده بود: اینکه کشور ظرفیت پذیرش این حجم از مهاجر را ندارد، اینکه منابع محدود هستند، و اینکه مهاجران با رقابت بر سر این منابع باعث افزایش فشار بر مردم ایران شدهاند. من...
-
پیش دبستانی، لاک پشت و اثاثیه سرگردان
پنجشنبه 2 مرداد 1404 21:21
این چند روز ذهنم کاملاً درگیر پیدا کردن یک مهدکودک مناسب برای پسرک بود. جستوجو را با دو مهد خانگی شروع کردم. اینجا سیستمش اینطور است که اگر کسی بخواهد در خانهاش مهد راه بیندازد، باید مجوز بگیرد، چند امتحان بدهد و از بازرسیهای خانگی سربلند بیرون بیاید. پسرک تا حالا همیشه به مهدهای بزرگ و سازمانی رفته بود، جاهایی با...
-
یک آخر هفته ی داغ در دی سی
یکشنبه 29 تیر 1404 20:40
فکر میکنم هر خانمی در دورهای از زندگیاش وقتی به آینه نگاه میکند، از آنچه میبیند رضایت ندارد؛ حالا یا بهخاطر چین و چروکهای زیر چشم، خط اخم، جوش صورت، چربیهای پهلو و شکم، موهای خاکستری یا دلایل دیگر. احساس میکنم اکنون خودم در یکی از همان دورهها هستم. مهمترین مسئلهای که این روزها با آن درگیرم، اضافهوزن است؛...
-
ما و رنگینکمان در طبقهی چهاردهم
جمعه 27 تیر 1404 18:22
چند روزی از آمدنمان به خانهی جدید میگذرد. هنوز اسباب و وسایلمان نرسیده. هرچقدر جمعوجور کردن و حملونقل وسایل راحت پیش رفت، حالا رسیدنشان به مقصد برایمان دردسر شده و همهی برنامهها را به هم ریخته. قرار بود به محض رسیدن وسایل، راهی سفر به کانادا شویم، اما فعلاً خبری نیست. امروز که با شرکت حملونقل تماس گرفتم،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 تیر 1404 15:40
با توجه به کامنتهایی که گرفتم و پستهایی که اینور و اونور خوندم در مورد موج گسترده مهاجرین افغانستانی در ایران، فکر میکنم یکی از مهمترین کارهایی که میشه کرد بالا بردن آگاهی جمعیه، اینکه حرف بزنیم، بشنویم، و سعی کنیم ورای روایتهای رایج فکر کنیم. من جامعهشناس نیستم، اما مدتیه توی اینستاگرام جامعهشناس ایرانی رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 تیر 1404 22:19
ساعت نزدیک ۱۱ شب شده. شیفتم یک ساعت پیش تمام شد رفته بودم اتاق کار سابقم تا چند تا کارت را پرینت بگیرم که نشد. الان هم سوار تاکسی شدم به سمت خانه. هوا بارانی است و من حسابی خسته ام. رزیدنسی ام هفته ی پیش تمام شد به خوبی و خوشی. چندتایی شیفت اضافه برداشتم تا قبل از اثاث کشی مان که هفته ی بعد است. پول خوبی می دهند که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 تیر 1404 22:30
دلم گرفته از این نامهربانی هایی که مردمانم در ایران می بینند. تحلیل و تفسیر زیاد است که چرا جامعه اینطور شده و چرا حکومت این بازه زمانی را برای این سیاستهای خصمانه انتخاب کرده. راستش از نظر کسی که حدود سه دهه از زندگیش را ایران زندگی کرده این سیاست ها همیشه بوده گاهی با شدت بیشتر خصوصا دهه هفتاد که اوجش بود و دقیقا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 خرداد 1404 05:26
از ساعت سه صبح که بیدار شدم دیگر نتوانستم بخوابم. شاید نوشتن کمک کند ذهنم را کمی سامان بدهم. اوضاع این روزها از کنترل من خارج است، اما حداقل میتوانم خودم و احساساتم را مدیریت کنم. امروز و فردا شیفت دورکاری دارم؛ امیدوارم پسرک اجازه بدهد به کارهایم برسم. باید به مادرم زنگ بزنم، مطمئن شوم حالش خوب است و چیزی کم ندارد....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 خرداد 1404 18:09
نگران هستم. نگران خانواده، فامیل، دوستان و همه ی آنهایی که قرار است قربانی جنگ شوند بدون آنکه انتخابی داشته باشند. ضربان قلبم بالا رفته و گاهی یادم می رود نفس بکشم. تمام روز مشغول کار بودم و حالا که اخبار را دنبال میکنم اضطرابم بیشتر می شود. کاری از دستم برنمی آید جز دعا و امید به اینکه آتش جنگ بیشتر از این شعله ور...
-
هفته های پایانی
دوشنبه 5 خرداد 1404 13:00
هفته ی پیش بعد از شیفت ۲۴ ساعته یکشنبه و تعطیلی «مموریال دی»، روز چهارشنبه آخرین کارورزی رزیدنسیام را آغاز کردم: پیوند قلب. هدفم این است که پیش از شروع کار رسمی، تا جایی که میتوانم تجربه کسب کنم و دانش بالینیام را افزایش دهم. شروع از وسط هفته کمی دشوار بود؛ اولاً بیش از ۲۰ بیمار داشتم و تازه یک عمل پیوند قلب جدید...
-
لیست آرزوها
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 21:35
با اینکه از زبان فرانسوی جز کلمهی "بونژور" هیچ چیز بلد نیستم، اما بهشدت مجذوب آهنگهای فرانسوی میشوم؛ انگار با روحم حرف میزنند. اگر معنی ترانه را بدانم که چه بهتر، اما خیلی وقتها بدون اینکه حتی یک کلمه را بفهمم، از موسیقی و صدای خواننده لذت میبرم. این حس در مورد بعضی آهنگهای عربی و ترکی هم صدق میکند....
-
لحظه های زندگی
شنبه 20 اردیبهشت 1404 02:45
دیروز با صاحب آپارتمانی در مریلند تماس تصویری داشتم. آپارتمان دو خوابه، تمیز و مرتب، در طبقه دوم یک ساختمان شانزده طبقه که تمام امکانات لازم برای زندگی راحت را دارد؛ از باشگاه و استخر گرفته تا یک پارک کوچک برای بچهها. با اینکه فاصلهاش از محل کارم نسبتاً زیاد است (حدود ۴۵ دقیقه)، بهترین ویژگیاش این است که ایستگاه...
-
سفر کاری، دیدنی های شهر و تابستان
شنبه 13 اردیبهشت 1404 07:52
هفته ی پیش برای پنج روز رفته بودم بوستون برای یک کنفرانس و پوستر هم داشتم که ارائه دادم. تجربه ی خوبی بود، خیلی چیزها یاد گرفتم مرتبط با پیوند قلب و ریه، با کلی آدم جدید آشنا شدم و بعد از مدتها توانستم کمی از نظر ذهنی استراحت کنم. از این ماه باید جدی دنبال خانه بگردیم و کم کم شروع کنیم به جمع و جور کردن و بسته بندی....
-
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
دوشنبه 11 فروردین 1404 07:53
ماه رمضان هم تمام شد. فرصت خوبی بود برای شکستن عادتهای جسمی و روحی. امروز را به مناسبت عید فطر مرخصی گرفته ام. برنامه ام این است به ضعیت خانه سر و سامانی بدهم، به کارهای عقب مانده ام برسم و کمی برای بلاک بعدی مطالعه کنم. روتیشن جدیدم را مهمان بیمارستان دیگری در شهر هستم. چون به دانشکده ی دارو وابسته هستند داروسازها...
-
سال نو مبارک
شنبه 2 فروردین 1404 02:24
سال نو، نوروز و بهار اینجاست. بهار فصل مورد علاقه ی من است به دلایل زیادی. از سبزی زنده ی درختها و رویش شکوفه ها بگیر تا هوای ملایم و شور زندگی که همه جا نمایان است. سالی که گذشت برای من سالی پر از تلاش و البته پر ثمر بود. وقتی به یک سال گذشته نگاه می کنم چیزی که بیشتر از همه خودنمایی می کند ثبات ذهنی و آرامش درونی ام...
-
پارتی
سهشنبه 21 اسفند 1403 17:30
امان از آب و هوای متغیر اینجا. دیروز هوای حسابی بهاری شده بود و آدم از قدم زدن توی خیابان حسابی لذت می برد امروز اما چنان باد سردی می وزید که تا مغز استخوان آدم را می سوزاند. امروز که دنبال پسرک رفته بودم وایتبورد کوچکش را نشانم داد که اسم خودش و دو تا از دوستانش را نوشته بود. معلمش کلی ذوق کرد که این دفعه ی اول است...
-
خبر خوب
پنجشنبه 16 اسفند 1403 19:50
خبر جدید اینکه تصمیمم را گرفتم، شغل دی سی رو قبول کردم و قرار است هفته ی آخر آگوست شروع به کار کنم. هفته ی اول جولای رزیدنسی ام تمام می شود و تقریبا شش هفته تعطیل هستم. توی این مدت و احتمالا زودتر، باید امتحان مقررات دی سی را پاس کنم و لیسانس کارم را منتقل کنم. خانه/آپارتمان در یک محله ی مناسب پیدا کنیم و اثاث کشی...
-
اتصال/اتصالی
دوشنبه 13 اسفند 1403 05:34
خیلی وقت بود منتظر زمانی بودم که حس کنم وقتش شده با خدا خلوت کنم و دوباره باهاش حرف بزنم. نه اینکه کاملا ازش رو برگردانده باشم اما به دلایلی از چند سال پیش دیگر حس می کردم آن اتصال قوی که داشتم کمرنگ شده بود، شاید یکی از دلایلش افسردگی شدید چهارسال پیش بود. امسال اما با شروع ماه رمضان بی بهانه روزه گرفتم و دوباره...
-
قلب رنجور من
یکشنبه 12 اسفند 1403 05:25
تصمیم دارم بیشتر بنویسم نه فقط از اتفاقات روزانه ی زندگیم که از افکار و چالش های درونیم. شاید نوشتن اینجا باعث شود مصممتر ادامه بدهم. نمی دانم آیا برای شما هم پیش آمده که از چشم یک ناظر بیرونی به درون خودتان نگاه کنید. برای من این زیاد پیش می آید خصوصا می توانم آن قسمت درونم که رنج می کشد را حتی تجسم کنم. شاید قلبم...
-
پیشنهاد کاری
پنجشنبه 9 اسفند 1403 06:16
اولین پیشنهاد کاری را گرفتم. فکر کنم وقتش است بار و بندیل را کم کم ببندیم و برویم سمت واشنگتن دی سی! امیدوارم بودم از محل دیگر که مصاحبه کرده بودم خبری بشود که نشد. یک هفته وقت دارم تا پیشنهاد کار را قبول کنم. شرایط کار خیلی خوب است اما زندگی در دی سی خیلی گران است. پسرک هم سال بعد مدرسه می رود باید بگردم منطقه ای...
-
شغل ایده آل
سهشنبه 30 بهمن 1403 19:44
مصاحبه های کاری همچنان ادامه دارد، هفته ی دیگر مصاحبه ی نهایی با بیمارستان اولی است که اپلای کرده بودم. نمی دانم چرا حس می کنم مراحل مصاحبه اش خیلی کش دار شده، برای چند کار دیگر هم اپلای کردم که گفته اند به زودی برای مصاحبه تماس می گیرند. Mayo Clinic هم این اواخر استخدام دارند برای شغلی که انگار برای من ساخته اند....
-
سرسختی بچه ها
یکشنبه 28 بهمن 1403 15:59
دو هفته کارورزی بخش پیوند بیمارستان کودکان هم تمام شد. چه قدر خوش شانس بودم که هفته ی اول دو پیوند قلب دیدم و روز آخرم یکی از بچه ها رو ترخیص کردیم. وقتی می گویند بچه ها مقاوم و سرسختند واقعا درست است، پسرک هفت ساله ی ما سه روز بعد عمل قلب شروع به راه رفتن و خوردن کرد و روز دهم در بهترین وضعیت مرخص شد. البته یک علت...