چند روزی از آمدنمان به خانهی جدید میگذرد. هنوز اسباب و وسایلمان نرسیده. هرچقدر جمعوجور کردن و حملونقل وسایل راحت پیش رفت، حالا رسیدنشان به مقصد برایمان دردسر شده و همهی برنامهها را به هم ریخته. قرار بود به محض رسیدن وسایل، راهی سفر به کانادا شویم، اما فعلاً خبری نیست. امروز که با شرکت حملونقل تماس گرفتم، گفتند زودترین زمان تحویل دوشنبه است، البته هنوز قطعی نیست چون رانندهی مربوطه هم مشخص نشده.
خوشبختانه من مقدار زیادی از وسایل ضروری را کنار گذاشته بودم و فعلاً میتوانیم بدون باقی وسایل دوام بیاوریم. به دفتر منابع انسانی محل کار جدیدم رفتم، آزمایش اعتیاد و تستهای ایمونولوژی را دادم و عکس کارت کارمندیام را هم گرفتم. جواب امتحان مقررات دیسی هنوز نیامده. امیدوارم تا هفتهی آینده برسد و البته که قبول شده باشم! اگر همهچیز خوب پیش برود، میتوانم برای دریافت لایسنس فارمسی در دیسی اقدام کنم و از ماه آینده کارم را شروع کنم.
مسیر رفتوآمد را با ماشین خودمان رفتم، چون دیرم شده بود و هنوز مترو دستم نیامده. هر مسیر حدود ۴۵ دقیقه طول کشید؛ البته میتوانست کوتاهتر باشد اگر تصادف در راه نبود.
خانهی جدیدمان، همانطور که قبلاً گفتم، در طبقهی چهاردهم یک ساختمان شانزدهطبقه است، در بلاک غربی این مجموعه. عمدهی منظرهی روبرویمان، ساختمان شرقی است، اما از اطراف، ساختمانهای بلند دیگری هم دیده میشود و پشت سرشان، جنگل وسیعی قرار دارد. از وقتی آمدهایم، شبها بارانی بوده و روزها گاهی آفتابی و گاهی ابری. روز اول، وقتی رسیدیم، باران ریزی شروع شد و بعدش آفتاب تابید؛ نتیجهاش شد یک رنگینکمان بزرگ که از این سر جنگل تا بالای ساختمان شرقی کشیده شده بود و دنبالهاش آنسوی جنگل ادامه داشت. پسرک خیلی ذوق کرده بود. راستش را بخواهید، همهمان ذوق کرده بودیم. و خب، چون آدمیزاد همیشه خودش را مرکز عالم میبیند، حس کردیم رنگینکمان آمده بود به استقبالمان در اولین روز ورودمان به شهر!
امروز رفتم آرایشگاه، موهایم را کمی مرتب کردم و پسرک هم برای اولین بار داوطلب شد موهایش را کوتاه کند البته به این شرط که آرایشگر فقط از قیچی استفاده کند. این روزها آداب اجتماعیاش خیلی بهتر شده. مثلاً امروز به خانم مسنی که موهایش را درست کرده بود و داشت حساب میکرد گفت: "I like your hair!" و خانم با لبخند ازش تشکر کرد.
محلهای که آمدهایم جمعیت ایرانی زیادی دارد. در گوشه و کنار خیابان، سوپرمارکتها و رستورانهای ایرانی/مدیترانهای به چشم میخورد. محله تمیز و مرتب است. ساختمانمان یک استخر بزرگ دارد و همسرم هر روز بعد از کار، پسرک را میبرد پایین. حسابی به هر دویشان خوش میگذرد. در استخر، با یکی از همسایهها که یک آقای ژاپنی است آشنا شده. او هم پسرهایش را برای شنا میآورد. یکی از آنها همسن پسرک است. هنوز فرصت نکردهایم باشگاه مجتمع را بررسی کنیم. فروشگاههای تارگت، کاستکو و میسیز هم در نزدیکیمان هستند، که برای خریدهای عجلهای من خیلی مفید است.
خلاصه اینکه، خدا را شکر، تا اینجای کار از آنچه دیدهایم و یافتهایم راضی هستیم.
با توجه به کامنتهایی که گرفتم و پستهایی که اینور و اونور خوندم در مورد موج گسترده مهاجرین افغانستانی در ایران، فکر میکنم یکی از مهمترین کارهایی که میشه کرد بالا بردن آگاهی جمعیه، اینکه حرف بزنیم، بشنویم، و سعی کنیم ورای روایتهای رایج فکر کنیم.
من جامعهشناس نیستم، اما مدتیه توی اینستاگرام جامعهشناس ایرانی رو دنبال میکنم که خیلی از بحثهایی که این روزها در دفاع از موج اخراج مهاجرین مطرح میشن رو با استدلال علمی و زبان ساده توضیح میده. اگر در این زمینه دغدغه دارید، موافق یا مخالف، پیشنهاد میکنم حتماً حرفهاشون رو بشنوید. گاهی شنیدن یک تحلیل دقیق، میتونه زاویه دید تازهای برامون باز کنه.
برای اونهایی که اینستاگرام ندارن، ایشون کانال تلگرام هم دارن با همین آدرس: katoolli@
ساعت نزدیک ۱۱ شب شده. شیفتم یک ساعت پیش تمام شد رفته بودم اتاق کار سابقم تا چند تا کارت را پرینت بگیرم که نشد. الان هم سوار تاکسی شدم به سمت خانه. هوا بارانی است و من حسابی خسته ام. رزیدنسی ام هفته ی پیش تمام شد به خوبی و خوشی. چندتایی شیفت اضافه برداشتم تا قبل از اثاث کشی مان که هفته ی بعد است. پول خوبی می دهند که کمک بزرگی است برای هزینه های جابجایی مان. محل کار جدیدم بعدا این هزینه ها را پرداخت می کند ولی تا آن موقع باید از جیب مبارک تقبل کنیم. این موقع شب که خانه می رسم همسر و پسرک هر دو خواب هستند. خانه که می رسم کمی اینترنت گردی میکنم در خلوتی که کمتر این روزها گیرم می آید. هنوز از حال و هوای رزیدنسی بیرون نیامدم یک علتش این است که هنوز مقاله ام را نفرستاده ام برای ژورنال و منتظر نقد و نظر استادم هستم. قرار است تا فردا برایم بفرستد. البته کار چندانی نمانده اما تا پرونده اش بسته نشود خیالم راحت نمی شود. امتحان مقررات دی سی را سه شنبه دادم نتیجه اش تا هفته ی دیگر می آید. امیدوارم قبول شوم و کارهای لیسانس دی سی را یک سره کنم. هفته ی دیگر بعد از اثاث کشی قرار است جمع کنیم و بزنیم به جاده به سمت کانادا. خانواده ی همسرم ساکن هالیفکس هستند، می گویند این موقع سال بهترین زمان برای سفر به کانادا و لذت بردن از آب و هوا و طبیعت بکر آنجاست. هم خانواده ه ی همسر هم ما خیلی وقت است منتظر این سفر هستیم. من دیگر دغدغه ی رزیدنسی و کارهای عقب افتاده ندارم و می توانم از سفر لذت ببرم و این چیزی است که خیلی بهش احتیاج دارم. همه مان به یک تعطیلات حسابی نیاز داریم.
دلم گرفته از این نامهربانی هایی که مردمانم در ایران می بینند. تحلیل و تفسیر زیاد است که چرا جامعه اینطور شده و چرا حکومت این بازه زمانی را برای این سیاستهای خصمانه انتخاب کرده. راستش از نظر کسی که حدود سه دهه از زندگیش را ایران زندگی کرده این سیاست ها همیشه بوده گاهی با شدت بیشتر خصوصا دهه هفتاد که اوجش بود و دقیقا با همین الگو خانواده ها را قانونی و غیرقانونی گروه گروه اخراج یا به قول ما "ردِ مرز" کردند. این رفتارهای نژادپرستانه هم جدید نیستند شاید شدت گرفته باشند آن هم وقتی که حکومت دیوار کوتاه مهاجرین را نشانه گرفته. رسانه ای شدن وقایع اخیر باعث شده که این نژادپرستی روی عریان خودش را نشان بدهد. در این میان گروهی از روشنفکران ایرانی کار قشنگی کرده اند، به چرایی قضیه پرداخته اند، سعی کرده اند با زبان ساده موشکافی کنند و به مخاطب عام آگاهی بدهند. این حرکت جدیدی است که حداقل باعث می شود باب مکالمه باز شود خصوصا در مورد نژادپرستی که خیلی ها بی آنکه بدانند دچارش هستند. بیایید به این مکالمه ها بپیوندیم.