با اینکه از زبان فرانسوی جز کلمهی "بونژور" هیچ چیز بلد نیستم، اما بهشدت مجذوب آهنگهای فرانسوی میشوم؛ انگار با روحم حرف میزنند. اگر معنی ترانه را بدانم که چه بهتر، اما خیلی وقتها بدون اینکه حتی یک کلمه را بفهمم، از موسیقی و صدای خواننده لذت میبرم. این حس در مورد بعضی آهنگهای عربی و ترکی هم صدق میکند.
من آدمی هستم که اغلب سکوت را به صدا ترجیح میدهم و به همین دلیل از موسیقی، سبکها، خوانندهها و آلبومها زیاد سر در نمیآورم؛ به معنای واقعی کلمه بیسواد! اما همیشه قدر موسیقیای که روحم را نوازش دهد، میدانم، فرقی نمیکند به چه زبانی و سبکی باشد.
در فهرست آرزوها یا "باکت لیست" زندگیام، رفتن به اجرای موزیکال در برادوی نیویورک هست. حالا که در آمریکا هستم، به نظر میرسد کار سادهای باشد، اما من این آرزو را خیلی وقت پیش، قبل از آمدن به آمریکا، در لیستم نوشته بودم. جالب نیست؟
این را که نوشتم، یادم آمد شبی با هماتاقی/همکلاسی دوران لیسانسم در خوابگاه نشسته بودیم. آن روزها اصلاً فکرش را نمیکردم که روزی بخواهم در آمریکا زندگی کنم؛ چیزی شبیه محال. یادم نمیآید چطور صحبت به آمریکا کشید، اما دوستم گفت: "صحرا، تو یک روز از کاخ سفید سر در میآوری!" حالا، شانزده سال بعد، در بیمارستانی استخدام شدهام که فقط پانزده دقیقه با کاخ سفید فاصله دارد!
صحبت از کار جدیدم شد که سه ماه دیگر شروع میکنم. وقتی سال دوم داروسازی بودم، در کلاس "کاردیولوژی پیشرفته" که یک واحد اختیاری بود، برای اولین بار با دستگاههای کمکی گردش خون و پیوند قلب آشنا شدم. همانجا بود که فهمیدم چه رشتهی جالب و چالشی است و تصمیم گرفتم بیشتر یاد بگیرم. اوایل میخواستم کاردیولوژی را دنبال کنم، اما در این مسیر متوجه شدم که پیوند اعضا رشتهای است که باید به دنبالش بروم. در این مدت کلی چیز یاد گرفتم؛ از پیوند کلیه، پانکراس، کبد، قلب و ریه. در میان تمام شغلهایی که اپلای کردم - از پوزیشنهای چرخشی بین اعضای مختلف تا پیوند قلب و ریه - بعضی از موقعیتهایی که خیلی دوست داشتم به نتیجه نرسیدند. کمی ناراحت شدم اما ناامید نه. و حالا، چهار سال پس از آن جرقه اولیه، عنوان شغلیام این است: متخصص داروساز بالینی پیوند قلب و دستگاه کمکی بطن قلب.
قسمت، تقدیر، کائنات، قدرت ذهن... هر اسمی که میخواهید رویش بگذارید؛ من که میخواهم همچنان در این بازی بمانم و ده سال، بیست سال و بیشتر دوباره بنویسم از چیزهایی که زمانی گوشهی ذهنم بودند و فکر نمیکردم عملی شوند، اما شدند.
دیروز با صاحب آپارتمانی در مریلند تماس تصویری داشتم. آپارتمان دو خوابه، تمیز و مرتب، در طبقه دوم یک ساختمان شانزده طبقه که تمام امکانات لازم برای زندگی راحت را دارد؛ از باشگاه و استخر گرفته تا یک پارک کوچک برای بچهها. با اینکه فاصلهاش از محل کارم نسبتاً زیاد است (حدود ۴۵ دقیقه)، بهترین ویژگیاش این است که ایستگاه مترو درست بیرون مجتمع قرار دارد. این یعنی صبحها میتوانم مستقیم با مترو به ایستگاهی برسم که شاتل بیمارستان در آن توقف دارد و باقی مسیر را با شاتل بروم و این یعنی دیگر نیازی به رانندگی ندارم که خودش یک امتیاز بزرگ است.
دلیل اینکه در این منطقه دنبال خانه میگردیم، وجود مدارس خوب است. پسرم سال آینده باید به مدرسه برود و از حالا باید به فکر باشیم. اجاره این آپارتمان کمی بالاتر از بودجهای است که در نظر گرفته بودیم، اما در مقایسه با خانههای دیگری که دیدهام، مزایای بسیاری دارد که ارزشش را دارد. قرار شد اپلای کنیم. انشاالله که همینجا به خیرمان باشد و خیالمان از بابت خانه راحت شود.
چند روز پیش در گروه تلگرامی دوستان خبر ناگواری شنیدم. یکی از خانمهای عضو گروه که دکتر هم بود، همراه مادرش که از ایران برای دیدار دختر و نوه چهارماههاش آمده بود، هنگام پیادهروی با ماشین تصادف کردند و متأسفانه هر دو فوت کردند. خوشبختانه بچه آسیب جدی ندیده و تازه از بیمارستان مرخص شده. خیلی ناراحت شدم؛ تصور کن در این غربت، با چه سختی زندگی برای خودت بسازی و بعد اینطور، آن هم با مادرت که با کلی زحمت آمده تا کنارت باشد، از دنیا بروی...
این روزها یک سریال کرهای به نام "وقتی زندگی به تو نارنگی میدهد" میبینم. داستان زندگی دختری فقیر از خانوادهای ماهیگیر است که روایت زندگیاش از کودکی تا بزرگسالی را دنبال میکند. چند قسمت اول آنقدر اشک ریختم که همسرم میگوید این سریال را برای بهانهای برای خالی کردن خودت انتخاب کردی. شاید حق با او باشد. این روزها با خبری بد درباره یکی از اعضای خانوادهام درگیر هستم که هنوز به کسی نگفتهام. فعلاً فقط میتوانم حمایت کنم و روحیه بدهم. شاید بعداً دربارهاش بنویسم.
زندگی همین است؛ ترکیبی از شادی و غم، سربالایی و سراشیبی، امید و ناامیدی. هیچ لحظهای خالی از معنا نیست.
هفته ی پیش برای پنج روز رفته بودم بوستون برای یک کنفرانس و پوستر هم داشتم که ارائه دادم. تجربه ی خوبی بود، خیلی چیزها یاد گرفتم مرتبط با پیوند قلب و ریه، با کلی آدم جدید آشنا شدم و بعد از مدتها توانستم کمی از نظر ذهنی استراحت کنم.
از این ماه باید جدی دنبال خانه بگردیم و کم کم شروع کنیم به جمع و جور کردن و بسته بندی. نوشتن مقاله ام مهمترین کاری است که از رزیدنسی ام باقی مانده و دو ماه آینده تمرکز ریدنسی ام روی پیوند قلب و دستگاههای کمکی گردش خون است. ماه دیگر امتحان قوانین فارمسی دی سی را دارم که باید شروع به خواندن بکنم.
امروز رفته بودیم باغ وحش شهر و پسرک فقط می خواست زرافه ببیند. راستش برای من باغ وحش جذابیت خاصی ندارد.پسرک با دیدن اندازه واقعی حیوانها فکر کنم توی ذوقش خورد. تنها قسمت مورد علاقه اش، آکواریوم کوچک باغ وحش بود و البته عنکبوت ابریشم طلا (golden silk spider) این عنکبوت تارهای طلایی می سازد و توی گوگل خواندم ظاهرا از تارهای این عنکبوت لباس طلایی ساخته اند که در موزه ای در قطر نگه داری می شود. پسرک در حالت عادی از عنکبوت و پشه می ترسد ولی دیدن عنکبوت بزرگی که توی یک محفظه ی شیشه ای تار کشی کرده بود برایش خیلی جالب بود. قسمت خزندگانش برای من که از مار و مارمولک می ترسم خیلی خوشایند نبود اما همسر خیلی با علاقه تماشایشان می کرد. بعد از چند ساعتی گشت و گذار بیرون آمدیم و فکر نکنم بخواهیم دوباره باغ وحش برویم.
سعی دارم این چند هفته باقی مانده برنامه بریزم جاهای دیدنی شیکاگو رو ببینیم که فکر کنم مهمترین جاهایی که هنوز نرفتیم موزه هایش است و skyline شیکاگو فکر کنم معادل فارسی اش می شود افق شیکاگو؟ که در بلندترین ساختمان شهر قرار دارد و می توانی کل شیکاگو را ببینی و navy pier که یک مجتمع تفریحی است کنار دریاچه میشیگان که از شهربازی گرفته تا موزه ی کودکان و قایق های تفریحی را می توانی تجربه کنی.
این چند ماه آینده سرم حسابی شلوغ می شود و امیدوارم با آمدن تابستان بتوانیم فصل جدید زندگی مان را پر از انرژی و با دل خوش شروع کنیم.