از ساعت سه صبح  که بیدار شدم  دیگر نتوانستم بخوابم. شاید نوشتن کمک کند ذهنم را کمی سامان بدهم.

اوضاع این روزها از کنترل من خارج است، اما حداقل می‌توانم خودم و احساساتم را مدیریت کنم. امروز و فردا شیفت دورکاری دارم؛ امیدوارم پسرک اجازه بدهد به کارهایم برسم. باید به مادرم زنگ بزنم، مطمئن شوم حالش خوب است و چیزی کم ندارد. با خواهرم حرف زدم؛ دو هفته تا کنکورش مانده، اما اصلاً معلوم نیست کنکوری در کار باشد. با برادرم هم صحبت کردم. درگیر مشکلات سلامتی‌ست. سعی کردم دلداری‌اش بدهم و از او خواستم بیشتر مراقب خودش باشد. در این روزهای ناآرام، شاید تنها کاری که از دستمان برمی‌آید این است که قوی بمانیم، برای آن‌هایی که به ما نیاز دارند. لطفاً مراقب خودتان باشید، دوستان وبلاگی.


نگران هستم. نگران خانواده، فامیل، دوستان و همه ی آنهایی که قرار است قربانی جنگ شوند بدون آنکه انتخابی داشته باشند‌. ضربان قلبم بالا رفته و گاهی یادم می رود نفس بکشم. تمام روز مشغول کار بودم و حالا که اخبار را دنبال میکنم اضطرابم بیشتر می شود.  کاری از دستم برنمی آید جز دعا و امید به اینکه آتش جنگ بیشتر از این شعله ور نشود. 

هفته های پایانی

 هفته ی پیش بعد از شیفت ۲۴ ساعته یکشنبه و تعطیلی «مموریال دی»، روز چهارشنبه آخرین کارورزی رزیدنسی‌ام را آغاز کردم: پیوند قلب. هدفم این است که پیش از شروع کار رسمی، تا جایی که می‌توانم تجربه کسب کنم و دانش بالینی‌ام را افزایش دهم. شروع از وسط هفته کمی دشوار بود؛ اولاً بیش از ۲۰ بیمار داشتم و تازه یک عمل پیوند قلب جدید هم این هفته انجام شد. از آنجایی که این دومین بار حضورم در این سرویس است، استاد انتظار دارد که مدیریت کارها را خودم به دست بگیرم و او فقط نقش ناظر داشته باشد. به نظرم در سه روز گذشته توانستم حدود ۷۰ درصد کارها را پیش ببرم و باقی را استادم پوشش داد. به نظر می‌آمد که از عملکردم راضی است. امیدوارم هفته آینده بتوانم همه مسئولیت‌ها را به‌تنهایی مدیریت کنم.

کم‌کم باید وسایل را هم جمع کنیم. بسیاری از وسایل، مثل اسباب‌ بازی‌های قدیمی پسرک، از اسباب‌کشی سال گذشته همچنان در کارتن مانده‌اند و نیازی به مرتب‌سازی ندارند. امیدوارم بتوانیم چند سالی در آپارتمان جدیدمان بمانیم تا روزی صاحب‌ خانه خودمان شویم.

آپارتمان جدیدمان در طبقه چهاردهم یک ساختمان ۱۶ طبقه قرار دارد، همان ساختمانی که قبلا در موردش نوشتم، آن آپارتمان جور نشد، اما این یکی خدا را شکر همه‌چیز خوب پیش رفت و قرارداد بستیم. صاحب خانه‌مان خودش پزشک است و همراه همسر و نوزادشان در همین خانه زندگی می‌کردند، اما حالا که رزیدنسی بیهوشی را در ایالتی دیگر قبول شده‌، برای چند سالی از اینجا دور خواهند بود. آپارتمان دوخوابه است هرچند خیلی بزرگ نیست، اما با توجه به بودجه‌مان مناسب است. همین حالا هم اجاره‌اش از آپارتمان‌مان در شیکاگو بیشتر است.

در این پنج هفته باقی‌مانده، کلی کار ریز و درشت دارم که باید انجام بدهم و حسابی سرم شلوغ خواهد بود. لطفاً برایم دعا کنید.