سلام به همگی. بیشتر از یک ماه از آن همه اتفاق تلخ گذشته. اتفاقهایی که احتمالا به فرمهای دیگر همچنان ادامه دارند. شبکههای اجتماعی من پر شده از جبهه گیریهای مختلف. اما برای من همیشه این فکر عجیب بوده که چشم امیدمان را به مداخله یک دولت خارجی بدوزیم. بعد از سالها زندگی در اینجا چیزی که برایم کاملا روشن است این است که تا وقتی پای منافع در میان نباشد وعده ناجی گری چیزی جز یک بازی رسانهای نیست. حیف جانهایی که پرپر شدند.
در این چند هفته اخیر حس میکنم اضطراب و افسردگیم پررنگتر شده، انگار دارویم دیگر زورش نمی رسد. مدتها بود غم جمعی آنطور که تمام روزم را در بر بگیرد سراغم نیامده بود. اما حالا وقایع اخیر، اتفاقهای داخلی اینجا و مشکلات همیشگی خانوادگی همه با هم روی هم تلمبار شدهاند و تمام انرژی ام را میمکند.
این روزها سعی میکنم به کارهای روزمره ام بچسبم و با تمرکز خیلی بیشتر یکی یکی انجامشان بدهم شاید اینطوری غم و خمودگی کمتر فرصت پیدا کند برای پرکردن تمام فضا.