-
رده بندی
جمعه 5 اسفند 1401 18:24
امروز آخرین مصاحبه رزیدنسی را انجام دادم و پرونده مصاحبه ها را بستم. حالا نوبت قسمت سخت رنکینگ یا رده بندی هست. هنوز مطمئن نیستم که انتخاب اولم را کدام بیمارستان بگذارم. توی شهرمان با دو تا بیمارستان مصاحبه داشتم و به نظرم توی هر دو شانس خوبی دارم. یکی بهترین بیمارستان شهر است ، سختگیریش بیشتر است اما تقریبا تمام...
-
I see a ...
پنجشنبه 27 بهمن 1401 02:59
پسرک زبان باز کرده البته به انگلیسی، با اینکه همیشه به فارسی حرف می زنیم در خانه اما بیشتر روزش در مهد کودک است و طبیعی است که با انگلیسی نزدیکی بیشتری دارد. توی ماشین که هستیم شروع می کند به گفتن "I see a ..." و هرچیزی که می بیند را می گوید و کلماتی که بلد نیست را هم یک چیزی از خودش می سازد و می گوید. معلمش...
-
کفش، مصاحبه و غیره
یکشنبه 2 بهمن 1401 04:40
تصمیم داشتم کفش رسمی راحتی برای بیمارستان بخرم به خصوص که الان با لباس رسمی هر روز باید برم و نمیتونم کتونی بپوشم. یه مدل کفش هست اسمش clog هست خیلی از پرسنل بیمارستان دیدم پاشون می کنند خیلی یغور و سنگین دیده میشه ولی انگار همون باعث میشه وقتی ساعتها سر پا هستی فشار روی پا کمتر بشه و البته درد کمر هم ناشی از پوشیدن...
-
داستان یک دوستی کوتاه
یکشنبه 1 آبان 1401 21:50
امروز توی اینستاگرام پروفایل یکی از دوستان دوران ارشد را دیدم. آشنایی مان برمی گردد به زمانی که کلاس آمورش ریسرچ داشتیم و استاد مربوطه از یکی از دانشجوهای قدیمش خواسته بود کلاس را برگزار کند. دکتر ب که فارغ التحصیل پزشکی بود و جوانی پرانرژی و خوش صحبت و زبر و زرنگ. وقتی آمد هم گفت من همه را با اسم کوچک صدا می کنم. در...
-
یک روز ساده
شنبه 30 مهر 1401 14:26
این هفته کلینیک ترک اعتیاد زندان بودم. دکتر برای سهولت و تسریع ویزیت بیماران، به بندشان می رود و در کلاس آموزشی شان می نشیند و یکی یکی زندانی ها را صدا می کند. بار اول بود که به بند مردان می رفتم. پشت در ورودی بند ایستادیم وقتی آفیسر درب کشویی برقی را باز کرد وارد محوطه بین در خارجی و داخلی منتظر شدیم تا در خروجی بسته...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مهر 1401 23:15
مدتیه خواب شبم حسابی به هم ریخته، یا دیر خوابم میبره یا زود زود. چند بار هم بیدار میشم و به سختی میتونم دوباره بخوابم. یک دلیلش کارورزی این بلاک هست که برای اینکه بتوانم ۶ صبح آنجا باشم، ۴:۳۰ صبح از خواب بیدار می شوم و ۵:۱۵ از خانه بیرون می زنم. این شش هفته کارورزی انتخابی خودم را می روم که روانپزشکی است و محلش هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 خرداد 1401 23:10
خیلی وقت است که ننوشتم می دانم. به وبلاگهایتان اما سر می زنم و می خوانمتان. سرم حسابی شلوغ است، کارورزی اولم به نیمه رسیده و می توانم بگویم تا این لحظه با این که سخت بوده اما تجربه ی آموزش در بیمارستان به عنوان یک فارمسیست کلینیکال یا همان بالینی حس رضایت خوبی دارد و این همان شغلی است که می توانم خودم را در آینده در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 اردیبهشت 1401 20:55
خوب بالاخره سال سوم دانشگاه هم تموم شد. مدرک MBA رو هم گرفتم و گذاشتم کنار. تعطیلات تابستانی هم فقط ده روز هست که همین الان هشت روز بیشتر ازش باقی نمانده. متاسفانه برنامه کارورزی من را جوری چیدند که سخت ترین دوره ها افتادند توی تابستان. شش هفته اول بخش داخلی و مراقبتهای ویژه هستم که با انواع مریض های بدحال که هرکدام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 اردیبهشت 1401 20:12
سلام، عید همگی مبارک امروز روز اول پسرک در مهد کودک جدیدش بود. خیلی استرس داشتم که اذیت شود. خوبی مهد جدید این است که دسترسی به تصویر زنده ی اتاق بچه ها فراهم است و من می توانم هر وقت خواستم وضعیت پسرک را چک کنم. در عین حال می توانم مستقیما از طریق اپ مهد به معلمهایش مستقیم پیام بفرستم و آنها هم بلافاصله جواب می دهند....
-
پسرک ماجراجو
یکشنبه 21 فروردین 1401 23:49
بعد از تعطیلی آخر هفته نشسته ام به تایپ کردن یادداشتهای فالوآپ مریضی که قرار است با استادم ببینم. استاد مریض سه شنبه را هم پیش پیش بهم داده تا آخر هفته رویش کار کنم اما بعید می دانم بتوانم هر دو مریض را امشب تمام کنم. روزهای آخر هفته را اصلا نمی توانم روی انجام تکالیف حساب باز کنم چون وقتی پسرک خانه است عملا تمام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 فروردین 1401 03:53
به نام خدا تعطیلات بهاری خود را چگونه گذراندید؟ بعد از یک نیمه ترم پر استرس و امتحان، یک هفته فرصت پیدا کردیم تا تجدید قوا کنیم و برای پایان ترم آماده شویم. به خودم قول دادم تا می توانم به خودم استراحت بدهم و نگران درسها نباشم. آشپزی کردم، چرتهای گاه و بیگاه صبحگاهی و سر ظهری زدم، خیلی فرصت تلویزیون تماشا کردن نداشتم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 اسفند 1400 21:34
سال نو مبارک
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 اسفند 1400 23:55
پسرک ۱۴ ماه و نیمه شده تقریبا. الان در مرحله ای از رشدش قرار دارد که لباسهای یک سالگی اش کمی کوچک شده اند و لباسهای یک و نیم سالگی برایش بزرگ هستند. البته قد شلوارهای یکسالگیش اندازه هست، و من کمی نگران شدم نکند پسرم آنطوری که باید رشد نمی کند اما به نمودارهای رشد کودک که نگاه کردم در وسط خط رشد سنی اش هست یعنی نه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 اسفند 1400 02:13
این روزها سرم خیلی شلوغ است، امتحانها یکی از پی دیگری، بیماری پسرک و کارورزی بیمارستان، همه و همه باعث شده حتی فرصت سر خاراندن نداشته باشم. پسرک تازه داشت وزن می گرفت که ویروس گوارشی آمد سراغش و گلاب به رویتان هرچه داشت و نداشت را یا بالا می آورد یا دفع می کرد. این دفعه بیمارستان نبردمش و در خانه با پدیالایت (همان او...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 بهمن 1400 21:19
خیلی وقت است می دانم یکی از علتهای افسردگی من تنهایی و نداشتن دوست نزدیک و خانواده در اطرافم است. روزهایی که اوضاع روال عادی دارد زیاد به چشم نمی آید اما روزهایی مثل امروز که حالم خوب نیست و منتظر نتیجه تست کوید هستم خیلی خلا را حس می کنم. اول پسرک بیمار شد و دکتر که رفتیم عفونت گوش و چشم تشخیص دادند و آنتی بیوتیک...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1400 09:40
آخر هفته ی شلوغی داشتم. پسرک واکسنهای یک سالگیش را گرفته بود و کلی اذیت شد. تمام جمعه و شنبه یا خواب بود یا بغل من و پدرش. غذا هم نمی خورد. فقط و فقط شیر. شبها هم با گریه از خواب بلند می شد هر یک ساعت. یکشنبه بهتر شده بود و کم و بیش بازی می کرد و غذا را هم کم کم می خورد. امروز صبح خدا رو شکر بهتر بود. هرچند به گمانم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 دی 1400 03:25
بالاخره توانستم تولد پسرک رو با سه روز تاخیر بگیرم. مهمان دعوت نکردیم به خاطر اومیکرون اما خانه را تزیین کردم با تم 1st birthday که به نظر همه ی آنهایی که پرسیدم قشنگ و چشم نواز شده بود. پسرک دو چیز تولدش را خیلی دوست داشت: یکی بادکنکها که مدام بهشان چنگ می انداخت و دیگری کادوهای تولدش. دوستم برد و خانمش یک لامای چوبی...
-
روز میلاد تن من
سهشنبه 14 دی 1400 11:43
امروز سی و سه ساله شدم. نمی دانم چرا عدد سن هنوز هم مرا می ترساند. شاید علتش این باشد که جوانتر که بودم همیشه هدفهایم بر مبنای سن و سالم بود. این که در سی سالگی کجای زندگیم باشم و در سی و پنج کجا و در چهل و همینطور ادامه دار. یکی دیگر از علتهایش هم این است که یک بچه ی دیگر را هم می خواهم داشته باشم تا پسرک تنها نباشد....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 دی 1400 21:35
امروز بعد مدتها آش رشته درست کردم. سبزی زیاد گرفته بودم تا چند بسته داخل فریزر داشته باشم برای وقتهایی که هوس آش می کنیم. سرماخوردگی پسرک موجی خوب و بد می شود. گاهی فقط آب ریزش بینی است و گاهی سرفه و گاهی هم مثل امشب همراه تب خفیف. سه تا از دندانهایش همزمان دارد جوانه می زند که آنها حسابی اذیتش می کنند. هفته ی پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 دی 1400 08:41
یکی از چیزهایی که برایش همیشه شکرگزار هستم این است که همسرجان آدم دلشادی است. با کوچکترین چیزها از ته دل می خندد و نیاز به دانستن فلسفه ی درونی هرچیزی برای شاد بودن ندارد. خوشحالم که پسرک چنین پدری دارد و هر دو می توانند با هم بی علت بزنند زیر خنده. مادر داستان هم با لبخندهای ملایم آنها را همراهی می کند و پیچیدگی های...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1400 02:43
امشب فیلم unforgivable که ساندرا بولاک بازی میکنه رو دیدم. اولین بار بعد مدتهای طولانی بود که گریه ام گرفت. فکر کنم چون مادر شدم در صحنه ی اوج داستان احساساتم فوران کرد. شاید صحرای قدیم هم با همین صحنه اشکش در می آمد اما عمق احساس الانم زمین تا آسمان فرق می کند.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 آذر 1400 20:10
این ترم هم تمام شد با همه ی ماجراهایش. دو تا درس چهار واحدی را با B پاس کردم. معدلم را حسابی پایین خواهد کشید اما خوب این هم قسمتی از ماجراهای دوران دانشجویی با وجود بچه داری و اتفاقات پیش بینی نشده اش بود. اضطراب ابتدای ترم بدجوری روی عملکردم تاثیر گذاشت، داروی اول که گرفتم انگار اصلا به بدنم نساخت. داروی دوم بهتر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آذر 1400 00:20
الان که این پست را می نویسم پسرک روبرویم روی تخت بیمارستان خوابیده. به دستش سرم وصل کرده اند و دستگاههای مانیتورینگ اتاق وز وز می کنند. پسرک از جمعه حالش خوب نبود و از نیمه شب اسهال فراوان داشت. اول فکر کردیم مثل دفعه ی قبل می شود در خانه مدیریتش کرد اما وقتی هر ده دقیقه مجبور بودیم کل لباسهایش را عوض کنیم راهی...
-
ثبت در تاریخ
شنبه 6 آذر 1400 02:43
می خواستم اینجا یادگاری بنویسم نمی دانم چرا یادم رفت اما پسرک دو روز پیش تاریخ ۲۵ نوامبر ۲۰۲۱، ۴ آذر ۱۴۰۰، اولین قدمهایش را در سن ده ماه و نوزده روزگی برداشت. هنوز کار دارد تا بتواند مسیر طولانی تری قدم بردارد اما توی همین دو روز کلی پیشرفت کرده. دیشب که داشت سمتم می آمد کلی هیجان زده شد و می خندید. آن موقع گوشی دم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1400 11:02
بعد از پنج روز شلوغ با بیماری پسرک، بالاخره پسرک حالش بهتر شده. خیلی سعی کردم شیر و غذا را علیرغم میلش مرتب بدهم اما باز هم به نظر می آید در همان چند روز لاغر شده. پسرک جدیدا یاد گرفته سرپا بایستد اما نمی تواند قدم بردارد. تشویقش می کنم که سمتم بیاید یک قدم برنداشته خودش را پرت می کند توی بغلم. همینطور مرتب تمرین کنیم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 آبان 1400 03:46
کمی از روتین نوشتن عقب افتادم. یک علتش این است که پسرک از پریروز هرچه می خوررد گلاب به رویتان بالا می آورد. اول فکر کردم stomach flu گرفته و خوب چون بیماری ویروسی است دارویی ندارد جز این که دوره اش بگذرد اما بعد متوجه شدم کمی تب هم بهش اضافه شده و اینطوری شد که دکتر رفتیم. پسرک را هفته ی پیش دکتر برده بودیم و عفونت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 آبان 1400 02:40
من معمولا شب زود خوابم می برد و بعد از نیمه شب بیدار می شوم و مدتی طول می کشد تا دوباره خوابم ببرد و معمولا این زمانی است که روزانه نویسی می کنم مثل همین حالا. دیروز دانشگاه رفتم. یکی از همکلاسیهای پسرم تازگی پدر شده. دختر کوچولویش ۶ هفته زودتر از موعد متولد شده و سرش حسابی شلوغ است. سن و سالی هم ندارد، ۲۴ سالش است و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1400 02:38
دیروز هم روز آرامی بود، دانشگاه نرفتم و بیمارستان هم دوره اش تمام شده. صبح کلاس آنلاین داشتم و کلاسهای عصر را نرفتم. عوضش آمدم اتاق خواب را جارو برقی بکشم تا به خودم آمدم دیدم تمام خانه را جارو زدم و چایی که درست کرده بودم از دهن افتاده بعدش هم رفتم پسرک را از مهد برداشتم و تا دیروقت با پسرک مشغول بودم. پسرک امروز لب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1400 18:41
امروز روز آرامی بود. بیرون نرفتیم. پسرک کمی سرما خورده و بیشتر دلش می خواست بخوابد. هم چرت صبحش طولانی بود هم بعد از ظهر نیم ساعتی چشمش را روی هم گذاشت. این روزها بیشتر نسبت به آدمهای اطراف و محیطش آگاه است و وابستگیش به ما بیشتر از همیشه شده است. چند روز پیش که دنبالش رفته بودم مهد کودک دیدم معلمش نشسته روی صندلی و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبان 1400 20:40
امروز با دوستم اَل قرار داشتم. اولین دوست آمریکایی که وقتی تازه آمده بودیم پیدا کردم. ال آن موقع مجرد بود اما حالا ازدواج کرده و پسرش سه ماهه است. داشتیم می گفتیم که این چهار سال چقدر زود گذشت و حالا هر دویمان مادر هستیم و زندگی حسابی مشغولمان کرده است. ال از معدود دوستان انگلیسی زبانم هست که مرا خوب می فهمد و عمق...