-
پسرک ماجراجو
یکشنبه 21 فروردین 1401 23:49
بعد از تعطیلی آخر هفته نشسته ام به تایپ کردن یادداشتهای فالوآپ مریضی که قرار است با استادم ببینم. استاد مریض سه شنبه را هم پیش پیش بهم داده تا آخر هفته رویش کار کنم اما بعید می دانم بتوانم هر دو مریض را امشب تمام کنم. روزهای آخر هفته را اصلا نمی توانم روی انجام تکالیف حساب باز کنم چون وقتی پسرک خانه است عملا تمام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 فروردین 1401 03:53
به نام خدا تعطیلات بهاری خود را چگونه گذراندید؟ بعد از یک نیمه ترم پر استرس و امتحان، یک هفته فرصت پیدا کردیم تا تجدید قوا کنیم و برای پایان ترم آماده شویم. به خودم قول دادم تا می توانم به خودم استراحت بدهم و نگران درسها نباشم. آشپزی کردم، چرتهای گاه و بیگاه صبحگاهی و سر ظهری زدم، خیلی فرصت تلویزیون تماشا کردن نداشتم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 اسفند 1400 21:34
سال نو مبارک
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 اسفند 1400 23:55
پسرک ۱۴ ماه و نیمه شده تقریبا. الان در مرحله ای از رشدش قرار دارد که لباسهای یک سالگی اش کمی کوچک شده اند و لباسهای یک و نیم سالگی برایش بزرگ هستند. البته قد شلوارهای یکسالگیش اندازه هست، و من کمی نگران شدم نکند پسرم آنطوری که باید رشد نمی کند اما به نمودارهای رشد کودک که نگاه کردم در وسط خط رشد سنی اش هست یعنی نه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 اسفند 1400 02:13
این روزها سرم خیلی شلوغ است، امتحانها یکی از پی دیگری، بیماری پسرک و کارورزی بیمارستان، همه و همه باعث شده حتی فرصت سر خاراندن نداشته باشم. پسرک تازه داشت وزن می گرفت که ویروس گوارشی آمد سراغش و گلاب به رویتان هرچه داشت و نداشت را یا بالا می آورد یا دفع می کرد. این دفعه بیمارستان نبردمش و در خانه با پدیالایت (همان او...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 بهمن 1400 21:19
خیلی وقت است می دانم یکی از علتهای افسردگی من تنهایی و نداشتن دوست نزدیک و خانواده در اطرافم است. روزهایی که اوضاع روال عادی دارد زیاد به چشم نمی آید اما روزهایی مثل امروز که حالم خوب نیست و منتظر نتیجه تست کوید هستم خیلی خلا را حس می کنم. اول پسرک بیمار شد و دکتر که رفتیم عفونت گوش و چشم تشخیص دادند و آنتی بیوتیک...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1400 09:40
آخر هفته ی شلوغی داشتم. پسرک واکسنهای یک سالگیش را گرفته بود و کلی اذیت شد. تمام جمعه و شنبه یا خواب بود یا بغل من و پدرش. غذا هم نمی خورد. فقط و فقط شیر. شبها هم با گریه از خواب بلند می شد هر یک ساعت. یکشنبه بهتر شده بود و کم و بیش بازی می کرد و غذا را هم کم کم می خورد. امروز صبح خدا رو شکر بهتر بود. هرچند به گمانم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 دی 1400 03:25
بالاخره توانستم تولد پسرک رو با سه روز تاخیر بگیرم. مهمان دعوت نکردیم به خاطر اومیکرون اما خانه را تزیین کردم با تم 1st birthday که به نظر همه ی آنهایی که پرسیدم قشنگ و چشم نواز شده بود. پسرک دو چیز تولدش را خیلی دوست داشت: یکی بادکنکها که مدام بهشان چنگ می انداخت و دیگری کادوهای تولدش. دوستم برد و خانمش یک لامای چوبی...
-
روز میلاد تن من
سهشنبه 14 دی 1400 11:43
امروز سی و سه ساله شدم. نمی دانم چرا عدد سن هنوز هم مرا می ترساند. شاید علتش این باشد که جوانتر که بودم همیشه هدفهایم بر مبنای سن و سالم بود. این که در سی سالگی کجای زندگیم باشم و در سی و پنج کجا و در چهل و همینطور ادامه دار. یکی دیگر از علتهایش هم این است که یک بچه ی دیگر را هم می خواهم داشته باشم تا پسرک تنها نباشد....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 دی 1400 21:35
امروز بعد مدتها آش رشته درست کردم. سبزی زیاد گرفته بودم تا چند بسته داخل فریزر داشته باشم برای وقتهایی که هوس آش می کنیم. سرماخوردگی پسرک موجی خوب و بد می شود. گاهی فقط آب ریزش بینی است و گاهی سرفه و گاهی هم مثل امشب همراه تب خفیف. سه تا از دندانهایش همزمان دارد جوانه می زند که آنها حسابی اذیتش می کنند. هفته ی پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 دی 1400 08:41
یکی از چیزهایی که برایش همیشه شکرگزار هستم این است که همسرجان آدم دلشادی است. با کوچکترین چیزها از ته دل می خندد و نیاز به دانستن فلسفه ی درونی هرچیزی برای شاد بودن ندارد. خوشحالم که پسرک چنین پدری دارد و هر دو می توانند با هم بی علت بزنند زیر خنده. مادر داستان هم با لبخندهای ملایم آنها را همراهی می کند و پیچیدگی های...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1400 02:43
امشب فیلم unforgivable که ساندرا بولاک بازی میکنه رو دیدم. اولین بار بعد مدتهای طولانی بود که گریه ام گرفت. فکر کنم چون مادر شدم در صحنه ی اوج داستان احساساتم فوران کرد. شاید صحرای قدیم هم با همین صحنه اشکش در می آمد اما عمق احساس الانم زمین تا آسمان فرق می کند.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 آذر 1400 20:10
این ترم هم تمام شد با همه ی ماجراهایش. دو تا درس چهار واحدی را با B پاس کردم. معدلم را حسابی پایین خواهد کشید اما خوب این هم قسمتی از ماجراهای دوران دانشجویی با وجود بچه داری و اتفاقات پیش بینی نشده اش بود. اضطراب ابتدای ترم بدجوری روی عملکردم تاثیر گذاشت، داروی اول که گرفتم انگار اصلا به بدنم نساخت. داروی دوم بهتر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آذر 1400 00:20
الان که این پست را می نویسم پسرک روبرویم روی تخت بیمارستان خوابیده. به دستش سرم وصل کرده اند و دستگاههای مانیتورینگ اتاق وز وز می کنند. پسرک از جمعه حالش خوب نبود و از نیمه شب اسهال فراوان داشت. اول فکر کردیم مثل دفعه ی قبل می شود در خانه مدیریتش کرد اما وقتی هر ده دقیقه مجبور بودیم کل لباسهایش را عوض کنیم راهی...
-
ثبت در تاریخ
شنبه 6 آذر 1400 02:43
می خواستم اینجا یادگاری بنویسم نمی دانم چرا یادم رفت اما پسرک دو روز پیش تاریخ ۲۵ نوامبر ۲۰۲۱، ۴ آذر ۱۴۰۰، اولین قدمهایش را در سن ده ماه و نوزده روزگی برداشت. هنوز کار دارد تا بتواند مسیر طولانی تری قدم بردارد اما توی همین دو روز کلی پیشرفت کرده. دیشب که داشت سمتم می آمد کلی هیجان زده شد و می خندید. آن موقع گوشی دم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1400 11:02
بعد از پنج روز شلوغ با بیماری پسرک، بالاخره پسرک حالش بهتر شده. خیلی سعی کردم شیر و غذا را علیرغم میلش مرتب بدهم اما باز هم به نظر می آید در همان چند روز لاغر شده. پسرک جدیدا یاد گرفته سرپا بایستد اما نمی تواند قدم بردارد. تشویقش می کنم که سمتم بیاید یک قدم برنداشته خودش را پرت می کند توی بغلم. همینطور مرتب تمرین کنیم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 آبان 1400 03:46
کمی از روتین نوشتن عقب افتادم. یک علتش این است که پسرک از پریروز هرچه می خوررد گلاب به رویتان بالا می آورد. اول فکر کردم stomach flu گرفته و خوب چون بیماری ویروسی است دارویی ندارد جز این که دوره اش بگذرد اما بعد متوجه شدم کمی تب هم بهش اضافه شده و اینطوری شد که دکتر رفتیم. پسرک را هفته ی پیش دکتر برده بودیم و عفونت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 آبان 1400 02:40
من معمولا شب زود خوابم می برد و بعد از نیمه شب بیدار می شوم و مدتی طول می کشد تا دوباره خوابم ببرد و معمولا این زمانی است که روزانه نویسی می کنم مثل همین حالا. دیروز دانشگاه رفتم. یکی از همکلاسیهای پسرم تازگی پدر شده. دختر کوچولویش ۶ هفته زودتر از موعد متولد شده و سرش حسابی شلوغ است. سن و سالی هم ندارد، ۲۴ سالش است و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1400 02:38
دیروز هم روز آرامی بود، دانشگاه نرفتم و بیمارستان هم دوره اش تمام شده. صبح کلاس آنلاین داشتم و کلاسهای عصر را نرفتم. عوضش آمدم اتاق خواب را جارو برقی بکشم تا به خودم آمدم دیدم تمام خانه را جارو زدم و چایی که درست کرده بودم از دهن افتاده بعدش هم رفتم پسرک را از مهد برداشتم و تا دیروقت با پسرک مشغول بودم. پسرک امروز لب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1400 18:41
امروز روز آرامی بود. بیرون نرفتیم. پسرک کمی سرما خورده و بیشتر دلش می خواست بخوابد. هم چرت صبحش طولانی بود هم بعد از ظهر نیم ساعتی چشمش را روی هم گذاشت. این روزها بیشتر نسبت به آدمهای اطراف و محیطش آگاه است و وابستگیش به ما بیشتر از همیشه شده است. چند روز پیش که دنبالش رفته بودم مهد کودک دیدم معلمش نشسته روی صندلی و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبان 1400 20:40
امروز با دوستم اَل قرار داشتم. اولین دوست آمریکایی که وقتی تازه آمده بودیم پیدا کردم. ال آن موقع مجرد بود اما حالا ازدواج کرده و پسرش سه ماهه است. داشتیم می گفتیم که این چهار سال چقدر زود گذشت و حالا هر دویمان مادر هستیم و زندگی حسابی مشغولمان کرده است. ال از معدود دوستان انگلیسی زبانم هست که مرا خوب می فهمد و عمق...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 آبان 1400 10:11
امروز جلسه ی آنلاین داریم به مدت 6 ساعت درمورد diversity and inclusion در حیطه ی درمان و سلامت و اینکه چطور پرسنل درمان با همکاری همدیگر این موضوع را نهادینه کنند. سخنرانی که دعوت کردند یک دکتر آفریقایی است که به همراه خانواده اش که همگی پزشک بوده اند از نیجریه به آمریکا مهاجرت کرده است. کلی مدرک و عنوان شغلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 آبان 1400 03:42
تصمیم دارم روزانه نویسی را شروع کنم به خاطر اینکه اولین قدم در ساختن روتین روزانه ام هست. به دلیل مشغله، اضطراب و افسردگی، تمام روتینهایم از دست رفته اند و زندگیم به معنای واقعی یک آشفته بازار است. شاید ساده ترین قدم همین باشد و باعث شود که انگیزه پیدا کنم برای برداشتن قدمهای بعدی. اوضاع دانشگاه زیاد جالب نیست،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 مهر 1400 04:54
روال اوضاع مثل همیشه است با این تفاوت که حال من بهتر است. قرص ضد اضطرابم تا حدودی کمک کرد اما چون عارضه ی جانبیش خواب فراوان بود بعد از سه هفته بیخیالش شدم و دیگر استفاده نکردم. این ترم چون صبحها بیمارستان می روم و عصرها دانشگاه، خیلی کم غذا شده ام، یک وعده بیشتر توی روز نمی خورم و به طرز عجیبی وزن کم کرده ام و دارم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 شهریور 1400 21:11
گاهی آدم دلش می خواهد "یکی" باشد بنشیند دو کلمه درددل کند اما بعد که فکر می کند می بیند حتی اگر آن "یکی" هم باشد باز درددلش نمی آید. شده گاهی از نق و ناله های خودتان خودتان حوصله تان سر برود؟ شده گاهی ندانید قدم بعدی چیست؟ این روزها وضعیت روحی روانیم چندان تعریفی ندارد. تصمیم گرفته ام بالاخره دنبال...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 شهریور 1400 01:04
این روزها حجم استرسی که رویمان است خیلی زیاد است. متاسفانه خواهر همسر و خانواده اش نتوانستند راه خروجی پیدا کنند، امیدهایی بود اما بعد از اتفاقاتی که چند روز اخیر افتاد روند تمام کارهای خروجی متوقف شد و معلوم نیست دوباره کی شروع شود. در این بحبوحه یکی از دوستان قدیمیم پیام داد که در راه آمریکاست. برایش خوشحال شدم اما...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مرداد 1400 04:26
این روزها حال سرزمین مادریم خوب نیست. وضعیت دارد برمی گردد به همانی که ۲۰ سال پیش بود. تندروهای افراطی دارند شهرها را یکی یکی تسخیر می کنند و مردم از خانه و کاشانه شان فراری شده اند و آواره ی پایتخت شده اند. آنهایی که مانده اند اگر مقاومت کرده اند جان سالم به در نبرده اند و اگر تسلیم شده اند جان و مال و ناموسشان در...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1400 15:33
مامانها و خاله هایی که اینجا سر می زنید برای غذای بچه چه چیزهایی رو امتحان کردید که بچه دوست داشت؟ من cereal برنج و جو امتحان کردم که بچه دوست داره اما باعث یبوستش میشه. پوره ی گلابی و هویج هر کدوم رو امتحان کردم دوست نداشت. پوره ی سیب زمینی شیرین و گلابی تا حدی میخوره اما نه زیاد. کلا روال غذا دادن رو چطور شروع...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1400 06:37
جوانتر که بودم یک زمانی یاهو پلتفرمی داشت برای بلاگهای شخصی به اسم یاهو ۳۶۰. من کم و بیش آنجا می نوشتم و دوستان ندیده ای هم داشتم. از میان همه ی آن دوستها پسری بود هم سن و سال خودم که دوستی مان در یاهو مسنجر تداوم پیدا کرد. وقتی که دانشجو شدم و گوشی دار شماره رد و بدل کردیم و اس ام اس میفرستادیم. آن هم خیلی زیاد! ولی...
-
از دنیای پسرک
یکشنبه 13 تیر 1400 23:29
پسر کوچولوی قصه دو روز دیگر شش ماهه می شود. تغییراتی که توی یک ماه آخر کرده خیلی دیدنی است. اول اینکه غلت خوردن را از پشت به شکم یاد گرفته برخلاف روند معمول که انگار بچه اول از شکم به پشت غلت می خورد. کار سختتر را اول یاد گرفته، امروز هم برای اولین بار از پشت به شکم برگشت. حالا هم سینه اش را کاملا از زمین جدا می کند...