-
مشکلات آخر شب
شنبه 23 دی 1396 00:12
در همین لحظه ساعت ۰۰:۰۶ بعد از نیمه شب خیلی عصبانی هستم. نصفه شبی امدم کیک درست کنم، همسری هم با اینکه خوابش می آمد کمکم کرد و بعدش رفت خوابید.بعد ۴۵ دقیقه رفتم وسط کیک را چک کردم دیدم به چوب کبریت چیزی نچسبیده گفتم حتما پخته. آمدم روی کیک طلایی شود المنت بالا را روشن کردم یک لحظه رفتم اتاق و برگشتم وسط کیک سیاه شد....
-
خبر جدید
جمعه 15 دی 1396 10:32
امتحان ورودی کالج را با موفقیت پشت سر گذراندم! ایالتی که ما در آن زندگی می کنیم یک قانون کلی دارد: برای ورود به کالج پاس کردن امتحان ورودی که شامل خواندن و نوشتن انگلیسی و ریاضی است ضروری است. تافل و آیلتس را قبول ندارند و این برای من خیلی خوب شد. قسمت Reading را با اختلاف کمی از نمره مرز پاس کردم و writing و ریاضی را...
-
چشم انداز ده ساله
سهشنبه 12 دی 1396 09:52
* سال نوی میلادی مبارک! * هوای سرد این روزها حسابی مچاله مان کرده. من و آقای همسر معمولا هیتر مرکزی را روشن نمی کنیم چون باد گرم بعد از مدتی بدنمان را مثل چوب خشک و سرمان را پر از درد می کند. یک مینی بخاری برقی گرفته ایم برای اتاق خواب و تمام فعالیتهایمان را هم به آنجا منتقل کردیم. می گویند تمام سردی شهرمان همین دو...
-
خدا به خیر بگذراند
چهارشنبه 6 دی 1396 14:45
* آقای همسر امروز امتحان رانندگی دارد و من خیلی استرس دارم. فکر نمی کنم چیز سختی باشد و آقای همسر هم رانندگیش خیلی خوب است اما اسم امتحان که می آید آدم ها توی هول و ولا می افتند که ای وای امتحان است. حال و روز آقای همسر هم تقریبا همین شکلی است. دعا کنید پاس شود. برایمان مهم است که بار اول قبول شود.خدا به خیر بگذراند....
-
مری کریسمس!
یکشنبه 3 دی 1396 19:20
مهمانی کریسمس خوش گذشت. همه چیز عالی بود. الوعده وفا!
-
اوصیکم به ورزش!
شنبه 2 دی 1396 10:34
* امروز دو دور دویدن دور زمین ورزشی کالج نزدیک خانه را به سه دور ارتقا دادیم و من واقعا کم آوردم. این محوطه ی دویدنش کم طولانی هم نیست، حدود سه چهارم مایل برابر 1200 متر هست. ادل با هیکل آمریکایی اش خیلی راحت از پس سه دور برآمد اما من بعد از چند روز بی فعالیتی به نفس نفس افتادم. اما از سیر تدریجی پیشرفتم راضی ام. از...
-
یلدا
جمعه 1 دی 1396 05:39
* یلدا، زمستان، تولد و تمام این ها از یک جایی به بعد یادآور خاطرات تلخی است که خط می اندازد روی بلور احساسم! * یک آن یادم آمد و دیگر خوابم نبرد. همسری را در صبحانه ۴:۳۰ صبح همراهی کردم . همسری یک نگاه مشکوک انداخت و گفت " چی شده که خوابت نمی برد؟ تو که این ساعت بیدار نمی شدی" من هم شانه بالا انداختم که نمی...
-
keep going on
پنجشنبه 30 آذر 1396 09:52
* از این که یک وبلاگ دیگر آپدیت نمی کند دلم می گیرد و گاهی اعصابم از این همه بی خبری به هم می ریزد. برای همین وبلاگ هایی که متروکه شده اند را بعد از مدتی از لیست لینک هایم خارج می کنم. آنا، نیلی، خانم توت فرنگی و چند نفر دیگر. امیدوارم اگر روزی به روز شدند گذرشان به این طرفها هم بیفتد. * فاز اینهایی که عکس تمام قد...
-
کتاب ، کتابخوانی، کتابخانه
شنبه 25 آذر 1396 16:51
در یک بعدازظهر ابری با نم نم باران پاییزی لم داده ام روی مبل و خلاصه ی کتاب "کشتن مرغ مینا" را به انگلیسی می خوانم. لیوان چای دارچین و زیره کنار دستم است و با خرما نوش جان می کنم. با خودم هم حسابی در صلح هستم و از خلوت یک نفره ی خودم لذت می برم. خواستم شریکتان کنم :) * نکته این که اول قرار بود کل داستان را...
-
ترجیح رفتاری من
پنجشنبه 23 آذر 1396 22:10
* چند وقتی است در جمع مجازی دوستان و همکلاسی های قدیم خیلی آدم دوست داشتنی نیستم. نه اینکه چیزی گفته باشند این را می توانم حس کنم. حرف مشترک کمتری با من دارند چرا که گاهی توی ذوقشان می زنم یا مستقیما نقدشان می کنم. اصولا وقتی می بینم یک دانشجوی دکترا با ادبیات کوچه بازاری حرف می زند دلیلی نمی بینم که بهش تشر نزنم و در...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذر 1396 20:06
پی نوشت: نهایت تلاشم برای خوشخطی همین است! شکسته نستعلیق نوشتن یکی از فانتزی هایم بود که هیچ وقت به حقیقت نپیوست.
-
دستخط
سهشنبه 14 آذر 1396 19:23
در پاسخ به دعوت دوست وبلاگی برای چالش دستخط دست نوشته ی یهویی ام را برایتان می گذارم. تازه وقتی نوشتم دیدم چقدر دلم برای نوشتن با خودکار تنگ شده بود.
-
من و دوستان جدید
شنبه 11 آذر 1396 22:29
* ماکارونی پیچ پیچی با سس سالسای مکزیکی از آن دسته لذت هایی است که نمی شود از خیرش گذشت حتی اگر معده ات سر سازگاری با خوراکی های تند نداشته باشد! * در شهر و ایالت ما جمعیت بین مکزیکی ها، آفریقایی-آمریکایی ها و سفید پوست ها تقسیم شده. امثال ما آسیایی ها و سایر مهاجران از بقیه ی ملل، در این جمعیت گم هستیم. مجتمع...
-
پرسه در رویا
شنبه 11 آذر 1396 02:25
چه کسی فکرش را می کرد وقتی مشغول خالی کردن فلش برای ریختن آهنگ های مورد علاقه ی همسر جان باشی پوشه ی قدیمی را پیدا کنی با عنوان کتاب من و وقتی بازش کنی چند فایل ورد ببینی یادگار دوران عاشقی! زمانی می خواستم داستان عاشقی ام را با تمام دنیا تقسیم کنم... کسی باورش می شود من اینقدر عاشق بوده ام؟ کاتالیزور می دانی به چه...
-
تیر در تاریکی
پنجشنبه 9 آذر 1396 01:22
دلم همینطوری گرفته. نمی دانم دلیلش چیست . نه یاد چیزی افتاده ام و نه با آقای همسر حرفم شده است. همه چیز سر جایش است ولی من غمگینم. فکر کنم فاز دلتنگی و تنهایی دوباره آمده سراغم. همان غرغر همیشگی که چرا دوست نزدیک ندارم. خصوصا که این روزها کار آقای همسر جان شروع شده و ساعتهای بیشتری را در تنهایی به سر می برم. با یک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 آذر 1396 03:20
من خواننده ی خاموش هم دارم؟ بیایید خودتان را معرفی کنید و با هم دوست باشیم!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آبان 1396 21:07
الان این که یک عده ای پایان داعش را به همدیگر تبریک می گویند یعنی چه؟ داعشی ها در مملکت من هر چند وقت یکبار به مراکز شیعیان و مراسم هایشان حمله می کنند و جنابان فکر نمی کنند داعش نزدیکتر از آنچه فکر می کنند هست؟ صرف پاکسازی سوریه آن هم اگر واقعیت داشته باشد به معنای نابودی داعش و پیروزی است؟ حالم از این دروغ های آبکی...
-
جشن شکرگزاری
دوشنبه 29 آبان 1396 10:22
شنبه ها و یکشنبه ها ظهر معمولا انتظار داریم صدای تق تق درخانه را بشنویم. منطقه ی زندگی ما پر از کلیساهای کوچک و بزرگ است و مبلغین کلیسا در روزهای تعطیل به مجتمع های مسکونی مهاجر نشین سر می زنند و در قالب دعا و مکالمه های دوستانه گریزی به مسیحیت و عطوفت مسیح می زنند و ما هم با روی خوش می گذاریم برایمان دعا بخوانند و ما...
-
کار
جمعه 19 آبان 1396 21:00
# آخرین باری که به وبلاگ قبلیم سر زدم و نوشته هایم را خواندم کلی اشک ریختم. فکر کنم یک جور خداحافظی بود و بعدش وبلاگم را غیرفعال کردم. یعنی فکر می کردم غیر فعالش کردم! دیشب می خواستم یک چیزی را داخلش چک کنم دیدم ای دل غافل نیست که نیست! انگار آخرین دفعه به کلی حذفش کرده بودم و حالا یک جوری جایش خالی شده بود که انگار...
-
قدیمی ها ۲
سهشنبه 16 آبان 1396 16:37
فکر کنم عاشقان قدیمی پشت در منتظر نشسته بودند تا من کی در را نیمه باز کنم! آن عاشق چندش که اصلا ازش خوشم نمی آمد و تازگی ها نامزد کرده هم در اینستاگرام هم در فیسبوک درخواست دوستی فرستاده! تقی عاشق سه چهار سال پیش که بعد از نیمچه نامزدی مان همه جیز را بهم زدم همانی است که حالا یک پست مهم در دفتر ریاست جمهوری دارد و هر...
-
از کجا چه خبر
یکشنبه 14 آبان 1396 21:32
# چند وقتی است مشکل گوارشی پیدا کرده ام. نقطه ی آغازش را هم می دانم دقیقا از کجا و کی بود. فشار شدید عصبی دو سال پیش در تهران معده و گوارشم را معیوب کرد. بعد از آن سفر به افغانستان و طبیعت آب وغذای آنجا اصلا با من سازگار نبود و همیشه دل درد داشتم. سردردهای بعد غذا و درد و ورم نسبی شکم کم و بیش طی این دو سال همراه...
-
حلقه ی دام بلا
جمعه 12 آبان 1396 19:03
# خواندن زبان را به صورت جدی شروع کردم. برای خودم تا شروع سال جدید میلادی ددلاین گذاشتم که پرونده تافل را به کل ببندم و یک بار برای همیشه خیالم را از این جهت راحت کنم. انگار چند شب زنده داری پشت سر هم روی سیستم خوابم اثر گذاشته و دیشب هم از ۳ صبح زودتر نتوانستم بخوابم. من هم تنبلی نکردم و به جایش زبان تمرین کردم. مفید...
-
شب بخیر دکتر هلاکویی
پنجشنبه 11 آبان 1396 11:47
خوابم نمی برد. عصر یک ساعتی خوابیدم و حالا ساعت نزدیک ۳ صبح است و من مثل جغد بیدارم. دلم گرفته بود و سر شب آقای همسر را مجبور کردم الکی برویم در خیابان ها با ماشین دور بزنیم و چون خیلی خیابان ها را بلد نبودیم زود برگشتیم. بعدش گیر دادم که فیلم عروسی مان را بنشینیم و تماشا کنیم. آقای همسر هم تمام مدت بغلم کرد و دوتایی...
-
بی کلمه
چهارشنبه 10 آبان 1396 22:15
تصمیم گرفتم چند عکس از مناظر شهرمان به اشتراک بگذارم بعد از اینکه دیدم می شود گاهی بدون کلمه حرف زد
-
دیوانگی
سهشنبه 9 آبان 1396 06:19
سر یک مساله ی کاملا بیخود با آقای همسر حرفم شد. از قبلش عصبی و به قول اینجایی ها irritative بودم و علتش را هم نمی دانستم. خیلی بد داد زدم. آن هم چند بار پشت سر هم. آقای همسر اول فکر کرد دارم شوخی می کنم اما من همچنان به داد زدن ادامه دادم تا از آشپزخانه بیرون برود و در حالی که متعجب و ترسیده نگاهم می کرد رفت و چند...
-
قدیمی ها
دوشنبه 1 آبان 1396 04:12
در یک عملیات ناگهانی امروز بلاک لیست فیسبوک و اینستاگرامم را بعد از قرنها چک کردم. متوجه شدم بسیاری از عاشقان قدیمی را بلاک کرده بودم. آنبلاک شان کردم و از سر کنجکاوی به صفحه شان سر زدم. خدا را شکر همه شان رفته اند خانه ی بخت و دلیلی ندارد مزاحم من شوند، هر چند یکی شان گاه و بیگاه به هر بهانه ای برایم ایمیل می فرستد ....
-
کار
چهارشنبه 26 مهر 1396 18:13
نگرانی من از پیدا کردن کار روز به روز بیشتر می شود. کارهای دم دستی زیاد است اما کارهای مرتبط با رشته ی من که جزء کارهای تخصصی محسوب می شود، اکثرا مدرک تایید شده ی اینجا را لازم دارند. توصیه ی وکیل کاریابی مان این است که کارهای غیرمرتبط را قبول کنم و بعد از اینکه کم کم با محیط و فرهنگ آشنا شدم در بازه ی زمانی وسیعتری...
-
دوست
دوشنبه 17 مهر 1396 02:17
جای خالی دوست این روزها بیشتر از همیشه توی ذوق می زند. این روزها متوجه شدم دوستی ندارم که بخواهد به من زنگ بزند و احوالم را بپرسد. قصد مظلوم نمایی ندارم. روزهای اول ماری دوست خوبم، بی آنکه بداند بالاخره به مقصد رسیدم احوالی از من گرفت. بعدش هم خودم با چند نفر از دوستانم ارتباط گرفتم و خوش و بشی کردم. اما مسأله این است...
-
قسمت سوم- شوک فرهنگی
شنبه 8 مهر 1396 18:07
چند روز پیش برای جلسه ی Culture Orientation رفته بودیم دفتر مهاجرت. در آنجا بعضی مسائل اولیه و ضروری را که برای زندگی در آمریکا باید بدانیم، آموزش دادند. سمینار را دخترک جوانی به زبان انگلیسی ارائه داد و مترجم که یک خانم وکیل ایرانی بود؛ آنچه لازم بود را به زبان عامه فهم تری منتقل کرد و علاوه بر حرفهای سخنران،...
-
بد نوشتن
پنجشنبه 6 مهر 1396 03:30
زمانی آنا می گفت می توانم نویسنده ی خوبی شوم اما راستش را بخواهید به مرور زمان نوشتن برایم سخت تر و جان فرساتر می شود. پیدا کردن جمله های درست خیلی وقتم را می گیرد و حس می کنم نوشته هایم خیلی پرتکلف و عصاقورت داده شده است. به گمانم جدا از این نوشته های چند پاراگرافی که نوعی تمرین است، باید دوباره به خواندن و بیشتر...