-
نان
یکشنبه 13 خرداد 1397 08:27
بعضی چیزها تا نباشند خلاشان را در زندگی حس نمی کنی. مثال خیلی ساده ای دارم. مثلا از وقتی در این بلاد دور منزل گزیده ایم دیگر غذاهای نانی اصلا به کاممان مزه نمی دهد. در میان نان های باگت بعد از کلی آزمون و خطا نان whole wheat والمارت را به عنوان نان صبحانه انتخاب کرده ایم. برای سایر غذاهای نانی همه جور نانی را تست...
-
مجله ی زرد
سهشنبه 8 خرداد 1397 08:31
قدیم ها اگر کسی بیوگرافی بازیگرها و ماحرای ازدواج و طلاقشان را دنبال می کرد و یا از یک روزنامه ی ۱۶ صفحه ای فقط بخش حوادثش را می خواند و جدولش را حل می کرد متهم به سطحی نگری می شد. من هم در دوران نوجوانی در از همان سطحی نگرها بودم البته کتاب هم می خواندم و صفحه ی فرهنگی و ضمیمه های جالب روزنامه ها را هم در کنار صفحه ی...
-
گرداب
دوشنبه 7 خرداد 1397 23:48
یک عده از دخترها هم با هزار امید و آرزو به هر دری می زنند که ازدواج کنند و بعدش در گردابی به اسم شوهر دست و پا می زنند. مورد زیاد است اما یکیش دختر خانم فعال، اجتماعی، دلسوز و مهربان و البته مستقلی است که به خاطر بالا رفتن سنش نگران این شده که مبادا از قافله جا بماند. با پسری چند سال کوچکتر از خودش ازدواج کرده و حالا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 12:47
امتحان رانندگی را رد شدم :( یک اشتباه محاسباتی باعث شد که کل تمرین هایم بی اثر شود. من تمام مدت با ماشین کوچک تمرین پارالل پارکینگ کردم و درست شب امتحان که داشتم مدارک را آماده کردم دیدم نوشته ماشین باید استیکر ثبت داشته باشد و از آنجایی که ما ماشین را تازه گرفتیم هنوز استیکرش به دستمان نرسیده. لذا باید ماشین دیگر را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 08:26
دلم برای خواندن نوشته های جان دار تنگ شده.
-
پروژه
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 08:01
بعصی صبح ها با حس مخلوطی از ترس، اضطراب، غصه و خشم بیدار می شوم. وقتی آنچه از خودم انتظار دارم را با بازده روزانه ام مقایسه می کنم حس می کنم یک جای کار می لنگد. خودم می دانم که سوپر صحرا نیستم که بتوانم در یک بازه ی زمانی کوتاه به هر آنچه در سر دارم برسم اما ِآن صحرای کمالگرا آن بالا با اخم های در هم کشیده دارد با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اردیبهشت 1397 21:22
دو هفته ی دیگر امتحان رانندگی دارم. امشب برای بار دوم رفتیم برای تمرین پارک پارالل یا موازی. امتحان رانندگی اینجا جدا از اصول اولیه شامل سه قسمت است: پارک پارالل، تعویض خط در حین رانندگی و دور به سمت چپ و راست در چهارراه ها و نکته اش چک کردن نقطه های کور از شانه است. همسر جان که خیلی راضی است از تمرین هایم. خودم ولی...
-
لبخند
جمعه 14 اردیبهشت 1397 00:24
* ساعت پنج دقیقه به یک بامداد است. آمدم وبلاگ هایتان را خواندم. راستش تنبلی کردم کامنت نگذاشتم ولی تبریک می گویم به بهار و کیهان تولد وبلاگ هایشان را. باشد که بیشتر بخوانیمتان و برقرار باشید همچنان در عرصه ی وبلاگستان. * تا چند دقیقه ی پیش داشتم روی انشای کلاس حکومت فدرال کار می کردم. هر چه که من در خواندن انگلیسی خوب...
-
بابا
سهشنبه 4 اردیبهشت 1397 11:21
یک مسائلی هست که آدم را وادار به خودسانسوری می کند. حتی در همین دنیای وبلاگ ها ترجیح می دهیم نمای پرفکتی داشته باشیم و خیلی بقیه را در جریان نگذاریم. برای من این مساله همیشه در مورد خانواده ام صادق بوده است. رفتارهای عجیب غریبشان و انتظارات گاها نامعقولانه شان در زندگی شخصی ام اثرات زیادی گذاشته است و از آنجایی که هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 21:51
تصمیم دارم کمتر گزارش بدهم و بیشتر از احساسات و افکارم حرف بزنم. امروز صبحم را با خبر یک انفجار بزرگ در کابل آغاز کردم. جایی نزدیک محل زندگی مان در کابل. بیشتر از شصت نفر کشته شده اند و صدها نفر زخمی. کلی هم زن و بچه جانشان را از دست دادند. می دانید این که خبر یک اتفاق بد را در نقطه ای از جهان می خوانید و متاثر می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 فروردین 1397 16:33
موهایم را رنگ کردم و کوتاه. چه رنگی؟ مسی! یک چیزی بین شرابی و قرمز. خیلی وقت بود دلم می خواست این رنگ را امتحان کنم و بالاخره فرصت شد تا تستش کنم. فکر کنم باید چند روز بگذارم بماند تا رنگ خودش را نشان دهد. اول فکر می کردم خیلی خاص باشد اما الان که می بینم پایه اش مثل موی خودم تیره است خیلی به دلم ننشست. از عروسی به...
-
قدرت دعا
شنبه 18 فروردین 1397 07:27
کل هفته را مشغول کار بودم و حسابی سرم شلوغ بود. بعد از اسباب کشی لابلای وقت های خالی اگر خستگی مجال می داد بالاخره توانستم خانه را جمع و جور کنم. همسر جان هم وضعیتش دست کمی از من نداشت. اضافه کاریهای اجباری و کاغذبازیهای تغییر آدرس، تمام وقت آزادش را گرفته. اینجا وقتی آدرست عوض می شود باید به هزار و یک جا گزارش تغییر...
-
مکالمه
یکشنبه 12 فروردین 1397 07:56
- باورت می شود بعد از چهارده ساعت کار آنقدر دلم برایش تنگ می شود که فقط می خواهم هرچه زودتر به خانه برسم و ببینمش. و فضا پر می شود از قهقهه ی بلند و ممتد همکاری که خودش یک سال بیشتر است دور از همسر و فرزندانش در این شهر کار می کند. * قسمتی از مکالمه ی همسر جان و همکار! * این روزها قبل از رفتن به کار، حتما مرا در خواب...
-
نوروز مبارک
سهشنبه 7 فروردین 1397 11:09
نوروزتان مبارک دوستان جان! # شب سال نو را با مهمان های آمریکایی مان گذراندیم. همه چیز برایشان جالب و هیجان انگیز بود. از سفره ی هفت سین تا منوی شام. سبزی پلو با سالمون و کوکو سبزی به عنوان غذای اصلی در کنار شله زرد برای دسر. همه ی طعم ها را دوست داشتند و خدا را شکر از امتحان آشپزی سربلند بیرون آمدم! # دیروز اثاث کشی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 اسفند 1396 20:34
سلام به همگی. این روزها بیشتر درگیر کار جدید هستم. با اینکه نیمه وقت هست ولی وقت زیادی از من می گیرد و خیلی هم خسته ام می کند. این همه فعالیت بعد مدتها بیکاری معلوم است دیگر فشار می آورد. پر از حرفم ولی حرفم نمی آید. اوضاع خدا رو شکر خوب است و سیر زندگی رو به جلو است. من هر روز تلاشم بیشتر می شود و برنامه ریزی هایم...
-
سرسختانه
شنبه 21 بهمن 1396 08:07
کار جدیدم را گرفتم. نمی گویم همان چیزی است که از اول دنبالش بودم ولی بعد از تغییر تصمیمم به بهترین گزینه ممکن مبدل شد. با در نظر گرفتن همه جوانب تصمیم گرفتم داروسازی بخوانم و فکر می کنید چه کاری گرفتم؟ تکنسین داروخانه! مدیر داروخانه که مثل من روزی مهاجر بوده با دیدن من و سابقه تحصیلیم بلافاصله من را پذیرفت. قبول کرد...
-
انتظارات
چهارشنبه 18 بهمن 1396 14:20
حالم گرفته. دلیلش خیلی مضحک است ولی باعث شده بفهمم علیرغم قدرت و استقامتی که در موقعیت های سخت از خودم نشان می دهم چقدر حساس و شکننده هستم در مقابل مسائل کوچکی که اصلا نباید برایم مهم باشد ولی انگار ته دلم انتظار داشتم که در جریان قرار بگیرم. مثلا قبلترها یکی از دوستانم در مورد خاستگارانش از من مشورت گرفت ولی وقتی...
-
ای کار کجا هستی!
پنجشنبه 12 بهمن 1396 12:08
چند وقتی هست دنبال کار می گردم. یک کار را هم تقریبا گرفتم اما چون پیشنهاد بهتری داشتم آن را رد کردم و حالا خبری از کار بهتر نیست! البته این مربوط به کاغذبازیهای اداری اش می شود وگرنه خانم مدیر قول داده که استخدامم می کند و من هم فعلا به قولش دل خوش کرده ام! امیدوارم تا چند روز آینده جواب مثبت را بگیرم. در هر صورت در...
-
مادر و بچه
جمعه 29 دی 1396 16:56
برنامه ی کالج رفتن برای این ترم کنسل شد. چرا که ممکن است بتوانم مقادیر زیادی از واحدها را حذف کنم و همه ی اینها منوط به معادل سازی مدارک تحصیلیم است. من اصل مدارک و ریزنمرات را دارم، اما قبول نمی کنند. می گویند باید نمراتت را در یک نامه ی مهروموم شده از سمت دانشگاه بیاوری. اینطوری شد که دوستانم را در تهران و شهر...
-
جنبه ی رومانتیک زندگی متاهلی
پنجشنبه 28 دی 1396 17:52
یکی از قشنگی های زن و شوهری این است که مجبور نباشی پیش همسرت عیب و نقص هایت راپنهان کنی. می توانی خود خودت باشی. این را کی متوجه شدم؟ دیروز.همسری از آن دسته از آدمهایی هاست که تغییر شرایط و استرس را به صورت تبخال بروز می دهد. البته تبخال زدن یک جورهایی بهتر از بر همخوردن سیستم ماهیانه ی بدن با کوچکترین استرس است!...
-
خواب
شنبه 23 دی 1396 18:14
تا حالا شده یک روز تمام فقط بحوابید و هیچ کار دیگر نکنید؟ داستان امروز من بود.طبق قراری که با ادل داشتم صبح زود به خانه ی او رفتم و بعد از مدتها دیدمش. کیکم که خراب شده بود، در عوضش گردن آویز مسی را که مدتها پیش در بازار بزرگ تهران از یک دست فروش خریده بودم به عنوان هدیه به او دادم. آن موقع برای زیبایی اش خریده بودم و...
-
مشکلات آخر شب
شنبه 23 دی 1396 00:12
در همین لحظه ساعت ۰۰:۰۶ بعد از نیمه شب خیلی عصبانی هستم. نصفه شبی امدم کیک درست کنم، همسری هم با اینکه خوابش می آمد کمکم کرد و بعدش رفت خوابید.بعد ۴۵ دقیقه رفتم وسط کیک را چک کردم دیدم به چوب کبریت چیزی نچسبیده گفتم حتما پخته. آمدم روی کیک طلایی شود المنت بالا را روشن کردم یک لحظه رفتم اتاق و برگشتم وسط کیک سیاه شد....
-
خبر جدید
جمعه 15 دی 1396 10:32
امتحان ورودی کالج را با موفقیت پشت سر گذراندم! ایالتی که ما در آن زندگی می کنیم یک قانون کلی دارد: برای ورود به کالج پاس کردن امتحان ورودی که شامل خواندن و نوشتن انگلیسی و ریاضی است ضروری است. تافل و آیلتس را قبول ندارند و این برای من خیلی خوب شد. قسمت Reading را با اختلاف کمی از نمره مرز پاس کردم و writing و ریاضی را...
-
چشم انداز ده ساله
سهشنبه 12 دی 1396 09:52
* سال نوی میلادی مبارک! * هوای سرد این روزها حسابی مچاله مان کرده. من و آقای همسر معمولا هیتر مرکزی را روشن نمی کنیم چون باد گرم بعد از مدتی بدنمان را مثل چوب خشک و سرمان را پر از درد می کند. یک مینی بخاری برقی گرفته ایم برای اتاق خواب و تمام فعالیتهایمان را هم به آنجا منتقل کردیم. می گویند تمام سردی شهرمان همین دو...
-
خدا به خیر بگذراند
چهارشنبه 6 دی 1396 14:45
* آقای همسر امروز امتحان رانندگی دارد و من خیلی استرس دارم. فکر نمی کنم چیز سختی باشد و آقای همسر هم رانندگیش خیلی خوب است اما اسم امتحان که می آید آدم ها توی هول و ولا می افتند که ای وای امتحان است. حال و روز آقای همسر هم تقریبا همین شکلی است. دعا کنید پاس شود. برایمان مهم است که بار اول قبول شود.خدا به خیر بگذراند....
-
مری کریسمس!
یکشنبه 3 دی 1396 19:20
مهمانی کریسمس خوش گذشت. همه چیز عالی بود. الوعده وفا!
-
اوصیکم به ورزش!
شنبه 2 دی 1396 10:34
* امروز دو دور دویدن دور زمین ورزشی کالج نزدیک خانه را به سه دور ارتقا دادیم و من واقعا کم آوردم. این محوطه ی دویدنش کم طولانی هم نیست، حدود سه چهارم مایل برابر 1200 متر هست. ادل با هیکل آمریکایی اش خیلی راحت از پس سه دور برآمد اما من بعد از چند روز بی فعالیتی به نفس نفس افتادم. اما از سیر تدریجی پیشرفتم راضی ام. از...
-
یلدا
جمعه 1 دی 1396 05:39
* یلدا، زمستان، تولد و تمام این ها از یک جایی به بعد یادآور خاطرات تلخی است که خط می اندازد روی بلور احساسم! * یک آن یادم آمد و دیگر خوابم نبرد. همسری را در صبحانه ۴:۳۰ صبح همراهی کردم . همسری یک نگاه مشکوک انداخت و گفت " چی شده که خوابت نمی برد؟ تو که این ساعت بیدار نمی شدی" من هم شانه بالا انداختم که نمی...
-
keep going on
پنجشنبه 30 آذر 1396 09:52
* از این که یک وبلاگ دیگر آپدیت نمی کند دلم می گیرد و گاهی اعصابم از این همه بی خبری به هم می ریزد. برای همین وبلاگ هایی که متروکه شده اند را بعد از مدتی از لیست لینک هایم خارج می کنم. آنا، نیلی، خانم توت فرنگی و چند نفر دیگر. امیدوارم اگر روزی به روز شدند گذرشان به این طرفها هم بیفتد. * فاز اینهایی که عکس تمام قد...
-
کتاب ، کتابخوانی، کتابخانه
شنبه 25 آذر 1396 16:51
در یک بعدازظهر ابری با نم نم باران پاییزی لم داده ام روی مبل و خلاصه ی کتاب "کشتن مرغ مینا" را به انگلیسی می خوانم. لیوان چای دارچین و زیره کنار دستم است و با خرما نوش جان می کنم. با خودم هم حسابی در صلح هستم و از خلوت یک نفره ی خودم لذت می برم. خواستم شریکتان کنم :) * نکته این که اول قرار بود کل داستان را...