چه کسی فکرش را می کرد وقتی مشغول خالی کردن فلش برای ریختن آهنگ های مورد علاقه ی همسر جان باشی پوشه ی قدیمی را پیدا کنی با عنوان کتاب من و وقتی بازش کنی چند فایل ورد ببینی یادگار دوران عاشقی! زمانی می خواستم داستان عاشقی ام را با تمام دنیا تقسیم کنم...
کسی باورش می شود من اینقدر عاشق بوده ام؟
کاتالیزور
می دانی به چه فکر می کردم؟ برگشتم به عقب. به چند ماه پیش، به اردیبهشت. به روزی که من آمدم تا تو را متقاعد کنم که این کشتی به آب افتاده نمی تواند تغییر جهت بدهد و تو طوفانی آمدی تا شوری بیندازی در بادبادنهایم شاید مسیر این کشتی عوض شود. شاید مرا به سمتی ببری که خورشید از مغرب بالا می آیدو در مشرق فرو می رود. می دانی به تخیلم اجازه دادم تا ماجرا را خلاف چیزی که واقع شد پیش ببرد:
- برنامه ی زندگیت چیه؟
- این که زندگی خوبی داشته باشم با دوستان خوب و لازمه اش داشتن همسر خوبه و توی همین ایران باشم و یکی دو تا کتاب هم نوشته باشم و..
- مسیرمون به هم نمیخوره
- چرا خب؟
- نمی خوره خوب
- ببین گفتم 49 درصد اینوره و 51 درصد اونور. این 51 درصد خیلی چیزا رو میتونه عوض کنه
- خوب بریم دیگه. خداحافظ
- ببخشید دیر شد. خداحافظ
من بعد از دیدار آن روز دیگر سراغت نیامدم . خیلی جدی فکر کردم که چه کار می خواهم بکنم و در قبال شحصی که در زندگیم هست چه مسئولیتی دارم و قرار است به کجا بروم. چند روزی با خودم خلوت کردم. مریضی را بهانه کردم و از عالم و آدم بریدم و 20 ساعت از هر روز را فشرده فکر کردم. کاغذ خط خطی کردم و دورنمای آینده را ترسیم کردم.ساختار زندگی برایم شبیه یک واکنش شیمیایی شده بود که از ترکیب دو ماده ی فلان و بهمان ماده ی جدیدی ایجاد می شد و من باید قادر می بودم پیش گویی کنم که این ترکیب جدید بعدش وارد چه واکنشی می شود و محصول بعدی چه خواهد بود و سی صفحه ی تمام از این فرمول ها و واکنش ها نوشتم و راستش نقش کاتالیزور را به کلی از صورت واکنش ها حذف کردم تا به خودم این آگاهی را داده باشم که قرار نیست زندگی آسان و راحت باشد و واکنش یک طرفه با تولید گرما و انرژی زیاد پیش برود. من داشتم خودم را یک جورایی متقاعد می کردم که زندگی به همان سختی که همیشه در ذهن داشتم ادامه خواهد داشت و برای چنین زندگی داشتم زره می پوشیدم و مسلح می شدم. من قرار بود تبدیل به بانوی آهنین دیگری شوم و برای این منظور نیاز داشتم تا چشم به روزی خیلی چیزها ببندم و ظرافت های زیادی را نادیده بگیرم و وانمود کنم هرگز دختر ظریفی نبوده ام و قلبم هم قرار است همیشه رنگی از طلای پرزرق و برق داشته باشد تا مالکش تا ابد از داشتن آن بر خود ببالد. کسی می گفت من بازیگر خوبی هستم و من حالا باید بازیگر خوبی می شدم. اصلا یک سوپراستار که قرار است همسری مهربان، استادی فرهیخته، دانشمندی تلاشگر و فعال اجتماعی نمونه باشد. بانوی آهنینی که همیشه لبخند بر لب دارد و از مشکلات نمی نالد. اصلا مشکلات که هیچ، از همه ی داشته ها و نداشته هایش در تمام عمر راضی است و در واقع چاره ای جز رضایت ندارد...
روزها گذشت و شهریور فرا رسید. شهریوری که در آن من پای سفره ی تعهد نشستم و با این استدلال که اگر آدم ها سر قول و قرارشان نمانند سنگ روی سنگ بند نمی شود وارد زندگی دیگری شدم...
پرده اول: طلوع، روز، آسمان آبی، امید
پرده دوم: بوووووم
پرده سوم: صفحه سیاه The End
نمی توانستم پایانی جز این را برای خودم تصور کنم بی تو و همه ی واکنش هایی که تو کاتالیزورش نبودی...
وقتی تو به آرامی برای خودت این شعر را زمزمه می کردی:
محبوبم
اگر مرگ به سراغت می آید
کاش به هیئت سِل بیاید
به هیئت سرما
نه "حمله ی انتحاری"
باید وقت داشته باشی
مرور کنی خاطراتت را
تنت را
رفتنت را
نه اینکه با پاهای خودت از خانه برآیی
و تنها کفشهایت را بیابیم در بازار
و دستهایت را پیدا نتوانیم
لبخندت را
نگاهانت را پیدا نتوانیم.
با چشمهای خودم باید
ببینم مرگت را
نفس ِ تمامت را
انگشتانم باید پلکهایت را بسته کنند
وگرنه باور نمی کنند تا ابد
باور نمی کنم…
تو رفتنم را باور نکردی و من نبودنت را...
پی نوشت: این کشتی از اول هم جهتش قابل تغییر نبود. طوفانی بود و گذشت..
صحرا خانم به خاطر نوشتههای فوقالعاده خوبتون ممنونم. باور کنین وقتی خوندن پست تموم میشه از وقتی که گذاشتم واسه خوندن اینجا اصلن پشیمون نمیشم. نمیخوام منت بذارم چون خوندن پستهای اینجا یکی از بهترین کارهای دنیاست. حتی اگه نیکول کیدمن به من بگه که با رعایت تمام موازین شرعی بیا در کنار هم باشیم و خوش بگذرانیم و انتخاب دیگرم دراز کشیدن روی تخت و خواندن پستهای اینجا باشد، حتمن گزینهای را انتخاب میکنم که تخت و اینجا درش باشد و آنقدر دیوانه نشدم که این فرصت فرهنگی را با شخصی مثل نیکول کیدمن از دست بدهم! نمیخواهم سرتان را درد بیاورم. من نمیدانم اما فکر میکنم اگر نیکول جان هم بود و بین خواندن اینجا و وقتگذرانی با من مجبور بود یکی را انتخاب کند حتمن خواندن اینجا را انتخاب میکرد. به هر جهت آنقدر دیوانه نشده که وقتش را با منی بگذراند که همهاش سرم توی این وبلاگ میچرخد و حواسش به او نیست. امیدوارم منظورم را رسانده باشم که خواندن اینجا بهترین کار دنیاست. آهان گفته بودم؟! پس ببخشید. آخه وبلاگ به این خوبی حواس برای آدم نمیذاره که.
جناب پروفسور با این همه تعریفی که شما کردی الان فکر می کنم جین آستینی ویرجینا وولفی کسی هستم
ممنون از وقتتون
چقدر درگیر بودی با خودت اون قدیما
خوبه تموم شد اون درگیریای ذهنی.
ولی من با اینکه فقط از روی نوشته هات میشناسمت، به نظرم شخصیتت همونی هست که گفتی، سفت و سخت و منطقی و ...
و حتی کُپ میکنم میبینم میری سراغ خاطرات :))
درگیری های ذهنی و درگیری های حسی! اینطوری میگی خوب شد تموم شد خنده ام میگیره آخه خودمم تقریبا همچین حسی دارم. عاشقی حوصله میخواد
من باورم میشه که تو اینقدر عاشق بودی
عاشق وآینده نگر
یادوبلاگ قبلیت ا فتادم
عاشقی و آینده نگری با هم جور در نمیاد
زیبا بود و خیلی مبهم


کمی کلیر بنویس جانممممم
سلام عزیزدلم
اینا پرسه تو رویا نبود... پرسه در کابوسهایی بود که تمام شدن... و بهتره باور کنی که کابوسها تمام شدن
زندگی باور لحظه هاست
اولاش رویا بود خوب
حواسم هست به لحظه ی حال