خانه عناوین مطالب تماس با من

صحرا

صحرا

پیوندها

  • گندم
  • بهار
  • باران
  • ترانه
  • ترنج
  • رضوان
  • خاطرات دکتر
  • ساغر
  • ردپای یک زن
  • نگار
  • نگاردستان
  • آسمان

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • غم جمعی
  • یک روز پاییزی در میان قصه های کودکی (ورژن تصویری)
  • بچه فیل در ساحل
  • یادداشت صبحگاهی
  • در محل کار چه می گذرد
  • دوره ی آموزشی
  • روز اول کاری
  • در سفر
  • درددل
  • پیش دبستانی، لاک پشت و اثاثیه سرگردان

بایگانی

  • بهمن 1404 1
  • مهر 1404 4
  • شهریور 1404 2
  • مرداد 1404 3
  • تیر 1404 5
  • خرداد 1404 3
  • اردیبهشت 1404 3
  • فروردین 1404 2
  • اسفند 1403 5
  • بهمن 1403 3
  • دی 1403 1
  • آذر 1403 1
  • مهر 1403 2
  • مرداد 1403 2
  • تیر 1403 1
  • اردیبهشت 1403 2
  • اسفند 1402 2
  • بهمن 1402 1
  • دی 1402 2
  • آذر 1402 2
  • مهر 1402 3
  • شهریور 1402 1
  • مرداد 1402 5
  • تیر 1402 6
  • خرداد 1402 8
  • اردیبهشت 1402 5
  • فروردین 1402 3
  • اسفند 1401 4
  • بهمن 1401 2
  • آبان 1401 1
  • مهر 1401 2
  • خرداد 1401 1
  • اردیبهشت 1401 2
  • فروردین 1401 2
  • اسفند 1400 3
  • بهمن 1400 2
  • دی 1400 5
  • آذر 1400 3
  • آبان 1400 8
  • مهر 1400 1
  • شهریور 1400 2
  • مرداد 1400 1
  • تیر 1400 4
  • خرداد 1400 5
  • اردیبهشت 1400 1
  • اسفند 1399 2
  • بهمن 1399 3
  • دی 1399 3
  • آذر 1399 4
  • آبان 1399 1
  • مهر 1399 7
  • شهریور 1399 4
  • مرداد 1399 3
  • تیر 1399 3
  • خرداد 1399 9
  • اردیبهشت 1399 2
  • فروردین 1399 1
  • اسفند 1398 2
  • دی 1398 1
  • آذر 1398 2
  • آبان 1398 1
  • مهر 1398 1
  • مرداد 1398 3
  • تیر 1398 7
  • خرداد 1398 1
  • اردیبهشت 1398 6
  • فروردین 1398 1
  • بهمن 1397 4
  • آذر 1397 1
  • آبان 1397 1
  • مهر 1397 1
  • شهریور 1397 5
  • مرداد 1397 1
  • تیر 1397 2
  • خرداد 1397 4
  • اردیبهشت 1397 7
  • فروردین 1397 4
  • اسفند 1396 1
  • بهمن 1396 3
  • دی 1396 10
  • آذر 1396 9
  • آبان 1396 10
  • مهر 1396 5
  • شهریور 1396 4
  • مرداد 1396 3
  • تیر 1396 6
  • خرداد 1396 3
  • اردیبهشت 1396 3
  • فروردین 1396 3
  • اسفند 1395 4
  • بهمن 1395 3
  • آذر 1395 2
  • آبان 1395 1
  • مهر 1395 1
  • شهریور 1395 5
  • مرداد 1395 7
  • تیر 1395 8
  • خرداد 1395 10
  • اردیبهشت 1395 14
  • فروردین 1395 2

جستجو


آمار : 258044 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 6 شهریور 1399 23:25
    شبهای امتحان آدم دوست دارد هر کاری بکند جز درس خواندن. ساعت ۱۲:۱۷ بعد از نیمه شب است و فردا اولین امتحان جامع ترم برگزار می شود. همه پنج کلاس را تقریبا یکبار و دوبار خوانده ام و نوبت مرور کردن است. بعید می دانم بیدار بمانم. می خوابم و ۴ و ۵ صبح بیدار می شوم. بدی این ترم این است تا خود پنجشنبه ی قبل امتحان کلاس داریم...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 31 مرداد 1399 05:25
    مسیر مادر شدن به نیمه رسیده و دیروز فهمیدم قرار است پسردار شویم. با اینکه حس ششم از همان روزهای اول گواهی پسر می داد اما انگار تصوراتم از بچه دار شدن و پرورش آن همه اش بر مبنای دختر استوار شده بود. یک علتش هم‌ شاید این باشد که شاهد تولد و بزرگ شدن خواهر کوچکم بودم و انگار با دنیای دختربچه ها آشناترم و پرورش و تربیت یک...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 13 مرداد 1399 07:17
    هفته ای که گذشت را عملا هیچ کار نکردم.به قول اینجاییها فقط chill کردم و بیخیال دنیا و مناسباتش، استراحت کردم. فکر می کنم کم کم باید لیست وسایلی که برای بچه لازم دارم را تهیه کنم و شروع به خرید کنم اما حسش هنوز نیامده. شاید منتظر تعیین جنسیت بچه هستم‌، نمی دانم‌. دو هفته ی دیگر وقت سونوگرافی دارم و فکر کنم بعد از آن...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 2 مرداد 1399 08:48
    امروز سالگرد ازدواجمان است. چهار سال گذشت. چهار سال پر ماجرا. آشنایی و ازدواج در کمتر از شش ماه، زندگی پراسترس در کابل، مهاجرت به آمریکا و سه سال پر چالش در یک دنیای جدید و حالا انتظار برای نزول اجلال عضو سوم این خانواده ی کوچک. عضو کوچکی که امروز سه ماه و نیمش تمام شده و شکم مادرش حالا به اندازه کافی بالا آمده تا به...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 28 تیر 1399 11:07
    کرونا همچنان ادامه دارد. مادرم بعد از دو هفته ی سخت خدا رو شکر رو به بهبود است، برادرانم خوب شده اند و حالا نوبت پدر جان است. دو سه روزی است که با همان علائم درگیر است. فعلا که علامتها قابل تحمل است و امیدوارم سیستم ایمنی پدرم زودتر از شر ویروس خلاص شود. اکثر دوستان و آشنایانمان مبتلا شده اند و تقریبا همه علامتهای...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 18 تیر 1399 05:45
    مادر و برادرانم درگیر کرونا شده اند. همه شان علامتهایشان شبیه هم است، تب، بدن درد، تهوع و استفراغ و ضعف شدید بدن. برادر بزرگترم بیشتر از سه هفته درگیر بود و حالا کم کم رو به بهبودی است. برادر کوچکتر حالت خفیف ترش را تجربه کرد و دیگر مشکلی ندارد. مادرم اما کاملا تناوبی حالش بد می شود. چند روز اول حسابی بهش سخت گذشت،...
  • درگیریهای این روزها پنج‌شنبه 5 تیر 1399 21:32
    یک هفته ی اخیر را با چالش های بارداری در سه ماهه ی اول گذراندم. نهایتا مجبور شدم آمپول روگام را هم بزنم. البته که من فوق العاده حساس شده ام به علامتهایی که می بینم و همین هم باعث شد امروز از اورژانس سر در بیاورم و تا مطمئن نشدم نی نی سالم است به خانه برنگردم‌، احتمالا هم یک قبض سنگین برایم خواهند فرستاد. باید اعتراف...
  • حس بی نظیر پنج‌شنبه 29 خرداد 1399 07:24
    بالاخره چشمم به جمال نی نی درونم روشن شد و گوشم به آهنگ ریتمیک قلبش مزین. حس زیبایی بود، آنقدر که اصلا در وصف نمی گنجد. آنقدر خوش شانس بودم که همان موقع که داشتم نگاهش می کردم شروع کرد به وول خوردن و دلم را حسابی برد. همسر جان که انگار در رویا به سر می برد حرف نمی زد اما یک لبخند پت و پهن همراه با شادی و حیرت توی...
  • اینستا تکانی چهارشنبه 28 خرداد 1399 07:49
    چند وقت پیش در پیج اینستاگرامم خانه تکانی راه انداختم، خیلی از کسانی که دیگر اصلا باهاشون در ارتباط نبودم را انفالو کردم و از لیست فالوئرها هم حذف کردم. اکثرا دوستان و همکلاسیهای لیسانس بودند که همان موقع هم صمیمیت چندانی نداشتم ولی چون اینستاگرام است و به یکی که وصل شوی هفت جد و آبایش خبردار می شوند و درخواست فالو می...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 26 خرداد 1399 09:28
    دیروز بعد مدتها با یکی از دوستان همسرجان قرار گذاشتیم و پیک نیک خانوادگی رفتیم. البته سعی کردیم همه چیز را رعایت کنیم اما بعید می دانم که آنقدر موثر بوده باشد. خانم دوست همسرجان هم مانند من باردار بود البته چندین ماه جلوتر از من. آنها یک پسر تقریبا سه ساله هم دارند. کنار ساحل دریاچه رفتیم و اتفاقا محل سایه دار خلوتی...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 22 خرداد 1399 07:53
    درست است که همه از شیرینی دوران بارداری حرف می زنند اما برای من این چند روز در حکم شکنجه ی مجسم بوده. کمردردی که دارم کشنده نیست اما آنقدر مزاحم هست که حواسم را به خودش پرت می کند. پشت میز که می نشینم بعد از یک ساعتی شروع می کند به اذیت کردن و بعضی روزها دردش خیلی زیاد می شود مثل دیشب که حس می کردم عضلات کمرم در حال...
  • تغییرات سه‌شنبه 20 خرداد 1399 07:16
    یک اپ روی گوشیم دارم برای دوران بارداری، سیر و پیاز همه چی داخلش هست، از سیر رشد جنین، تغییرات بدن مادر، سایز تقریبی جنین و علامتهای خوب و بدی که ممکن است در این دوران دیده شود. اسمش هست babycenter اگر احتمالا خواستید چک کنید. الان سایز کوچولوی درون من اندازه ی انگور هست، البته بگم مقیاس سایز انگورهای اینجاست که خیلی...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 18 خرداد 1399 10:22
    یکی از علامتهایی که چند روزی است سراغم آمده حس گرسنگی وحشتناکی است که انگار پایانی ندارد. تمام مدت گرسنه ام، غذا که میخورم نیم ساعت بعدش دوباره حس گرسنگی با همان شدت برمی گردد و فقط حس نیست، سیستم گوارشم با تمام شدت غذا طلب می کند. شبها از همه سخت تر می گذرد. نیمه شب بیدار می شوم هم از گلاب به رویتان برای رفع حاجت...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 16 خرداد 1399 07:33
    کار کردن در داروخانه و سر و کله زدن با آدمهای مختلف باعث شده انواع تعریف و تمجید، گله گزاری، تهدید و شکایت را تجربه کنم. این که چقدر مشتری ها حق داشتند و یا نداشتند بماند اما برای من کلاس آموزشی خوبی بوده تا با انواع اصطلاحات انگلیسی و شیوه های ابراز رضایت یا شکایت را یاد بگیرم. برای مثال امروز وقتی برای چند روز...
  • بدون فیلتر سه‌شنبه 13 خرداد 1399 10:10
    بیشتر از پنج نفر از خواننده های خاموش روشن شدند و برایم کامنت گذاشتند. پس به همین روال ادامه می دهم. از آنجایی که این روزها فرصت بیشتری برای همه چیز دارم تصمیم گرفتم از حال و هوای این روزهایم بنویسم. راستش این پست را قرار بود دو هفته ی دیگر بنویسم اما چون نیاز دارم یک جورهایی خودم را تخلیه کنم پس زحمت خواندنش با شما!...
  • خطاب به خواننده های خاموش یکشنبه 11 خرداد 1399 07:34
    مدتی است که می خواهم پستهایم را خصوصی کنم اما یادم آمد که هر از چند گاهی سر وکله ی چند تا کامنت گذار پیدا می شود که سالی یک بار چیزی برایم می نویسند. برای همین می خواهم ببینم اگر بیشتر از پنج مخاطب خاموش چراغشان را روشن کردند و زیر این پست برایم چیزی نوشتند به همین روال ادامه بدهم بدون محدودیت دسترسی. خواننده های...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 29 اردیبهشت 1399 22:15
    امتحان ها هم تمام شد به خوبی و خوشی، خدا رو شکر. نمرات هم که طبق انتظار بود و پرونده ی سال اول ختم به خیر شد. پایان سال اول مصادف بود با یک اتفاق خوب. دانشگاه ما هر سال مراسمی دارد برای تشویق دانشجویان نمونه در ابعاد مختلف. به این صورت که وارد یک نظرسنجی می شوی و برای هر عنوان، مثلا دانشجوی موفق در کلینیک یا بهترین در...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 20 اردیبهشت 1399 13:59
    هفته ی پیش رو هر روز امتحان دارم. دعا کنید امتحانهای آخر ترم به خوبی و خوشی تمام شود، چند تا خبر خوب دارم که بعد از نهایی شدنشان شریکتان می کنم. نماز و روزه هایتان هم قبول باشد. موقع افطار برای من هم دعا کنید لطفا.
  • [ بدون عنوان ] شنبه 2 فروردین 1399 23:39
    سال نوی امسال با ماجرای کرونا شروع شد و خدا خودش امسال را به خیر بگذراند. اینجا هم مثل اکثر نقاط دنیا قرنطینه برقرار است. همه جا به جز داروخانه، سوپرمارکتها و مراکز بهداشت و درمان تعطیل شده. دانشگاه ما تا یک هفته ی دیگر شروع نمی شود و بعدش همه ی کلاسها آنلاین برگزار می شود تا اطلاع ثانوی. آدمهای زیادی متاسفانه در...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 8 اسفند 1398 23:55
    این سیستم هفته در میان امتحان داشتن بدجوری آدم را به خودش مشغول می کند. از فشار این امتحان درنیامده باید برای بعدیش آمادگی بگیریم و زمان در این حالت مثل برق و باد می گذرد. کرونا طرف ما هنوز همه گیر نشده اما تبلیغات برای پیشگیری و کنترلش زیاد است. با خانواده تماس گرفتم، مدرسه ی آبجی کوچیکه تعطیل شده و بقیه ی اعضای...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 2 اسفند 1398 14:56
    همچنان هستم، کم و بیش وبلاگهای دوستان را می خوانم اما خودم حرفی برای نوشتن ندارم. شاید دلیلش مشغله ی درس و دانشگاه باشد شاید هم فقط تنبلی باشد، نمی دانم! اما زندگی برای من همچنان جریان دارد. طبیعت من انگار رقابت و تلاش برای دست یافتن به بهترین است. ترم پیش موفق شدم جزء 5 درصد ممتاز کلاس بشوم. کلاسی با 156 دانشجو. یک...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 7 دی 1398 07:39
    سلام به روی ماه ندیده ی رفقا! اوضاع این طرفها خوب است. تعطیلات بین دو ترم را میگذرانم که در واقع همان کریسمس و سال نو هست. سفرمان را هم به آن شهر تاریخی هنری رفتیم. هشت ساعتی فاصله داشت با شهرمان اما به رفتنش می ارزید. این شهر قبلا مستعمره ی اسپانیا و فرانسه بوده و سرتاسر منطقه ی تاریخیش معماریهای آن دوران خودنمایی می...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 15 آذر 1398 13:41
    دنیای ذهن، دنیای غریبی است. دنیایی که نمی گذارد خیلی چیزها را فراموش کنی و دنیایی که باعث می شود خیلی چیزها را فراموش کنی.
  • سر خط خبرها یکشنبه 3 آذر 1398 13:26
    * با اینکه می گویند اینترنت وصل شده من اما هنوز موفق به برقراری ارتباط با خانواده ام نشده ام. پیامک به دستشان می رسد و این تنها راه ارتباطی است که فعلا داریم. * چند روز پیش کنسرت شادمهر رفتیم. اصلا فکرش را نمی کردم این قدر از دیدنش ذوق زده شوم. تمام این سالهایی که با آهنگهایش خاطره ساختیم و حالا زنده خودش برایمان می...
  • دلتنگی پنج‌شنبه 2 آبان 1398 07:57
    روزهایم‌ شلوغ شلوغ است نه اینکه گذری باشد این برنامه ی چهارسال آینده است. هر روز کلاس و درس و کار و فعالیت. توی این شلوغی ها کمتر وقت می کنم با خودم خلوت کنم و امروز صبح فرصت کردم زودتر از خانه بیرون بزنم.‌پارکینگ دانشکده طبقه چهارم است. جایی که ماشینم را پارک میکنم دید خوبی به شرق دارد جایی که طلوع آفتاب پاییزی را می...
  • شرح آنچه گذشت دوشنبه 1 مهر 1398 00:23
    امروز آغاز هفته ی ششم دانشگاه است. دو امتحان‌ را با نمرات خوب پشت سر گذاشته ام و هنوز دارم خودم را به سیستم هر روز درس خواندن وفق می دهم. اعتراف می کنم هنوز رام‌ نشده ام و عادت سالهای دراز شب امتحان خواندن به این سادگی ها از سرم نمی افتد. هر چند این آخر هفته ای کمی درس خواندم و بار شب امتحان را کم‌ کردم. امتحان جامع...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 28 مرداد 1398 21:23
    وارد هفته ی دوم کلاسها شدیم. صادقانه بگویم حجم زیاد درسها غافلگیرم کرده و درس خواندن روزانه جزء واجبات است. از صبح تا عصر سر کلاس هستم و خانه که می رسم تازه باید درس خواندن را شروع کنم. این ترم بیست واحد داریم و هر واحدی قصه ی خاص خودش را دارد. اینجا داروسازی خیلی کلینیکال یا همان بالینی تدریس می شود و آن طور که فکر...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 15 مرداد 1398 22:41
    نمی دانم که من هم وقتی وارد دانشگاه شدم چه لیسانس، چه فوق، اینقدر به خودم می بالیدم! بعضی از همکلاسی ها چنان چشمهایشان برق می زند و دماغ هایشان باد کرده که انگار شق القمر کرده اند. شاید هم کرده اند، نمی دانم. شاید من هم مثل این جوانهای بیست ساله اینقدر سرخوش و مغرور بودم. هر چه هست خیلی هایشان هنوز بالای ابرها سیر می...
  • یک ارزیابی ابتدایی یکشنبه 13 مرداد 1398 21:51
    فردا روز اول مدرسه است، منظورم همان دانشگاه است. یک گروه اینترنتی داریم برای بحثهای مرتبط با کلاس که فرصتی داد با همدیگر دورادور آشنا شویم. دیروز که جشن روپوش سفید بود خیلی از همکلاسی ها را دیدم. کلاس متنوع و رنگارنگی است، همه سن، همه رنگ همه جنس! حالا کم کم بیشتر برایتان تعریف می کنم وقتی شناختمشان. از رفتار بعضی ها...
  • ختم فرنگی یکشنبه 30 تیر 1398 07:31
    دو هفته ی پیش بود که برد خیلی مختصر در یک جمله این پیام را فرستاد: "ساعت ۲:۳۵ کتی فوت کرد." جمله کوتاه اما اثرش طولانی تر از آن بود که بشود راحت باهاش کنار آمد. دوست داشتم زنگ بزنم و تسلیت بگویم اما می دانستم که زمان خوبی نیست. پس تمام مهارتم در انگلیسی را به کار گرفتم و پیام تسلیتی برایش فرستادم. دیگر خبری...
  • 341
  • 1
  • ...
  • 4
  • 5
  • صفحه 6
  • 7
  • 8
  • ...
  • 12