-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 دی 1398 07:39
سلام به روی ماه ندیده ی رفقا! اوضاع این طرفها خوب است. تعطیلات بین دو ترم را میگذرانم که در واقع همان کریسمس و سال نو هست. سفرمان را هم به آن شهر تاریخی هنری رفتیم. هشت ساعتی فاصله داشت با شهرمان اما به رفتنش می ارزید. این شهر قبلا مستعمره ی اسپانیا و فرانسه بوده و سرتاسر منطقه ی تاریخیش معماریهای آن دوران خودنمایی می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 آذر 1398 13:41
دنیای ذهن، دنیای غریبی است. دنیایی که نمی گذارد خیلی چیزها را فراموش کنی و دنیایی که باعث می شود خیلی چیزها را فراموش کنی.
-
سر خط خبرها
یکشنبه 3 آذر 1398 13:26
* با اینکه می گویند اینترنت وصل شده من اما هنوز موفق به برقراری ارتباط با خانواده ام نشده ام. پیامک به دستشان می رسد و این تنها راه ارتباطی است که فعلا داریم. * چند روز پیش کنسرت شادمهر رفتیم. اصلا فکرش را نمی کردم این قدر از دیدنش ذوق زده شوم. تمام این سالهایی که با آهنگهایش خاطره ساختیم و حالا زنده خودش برایمان می...
-
دلتنگی
پنجشنبه 2 آبان 1398 07:57
روزهایم شلوغ شلوغ است نه اینکه گذری باشد این برنامه ی چهارسال آینده است. هر روز کلاس و درس و کار و فعالیت. توی این شلوغی ها کمتر وقت می کنم با خودم خلوت کنم و امروز صبح فرصت کردم زودتر از خانه بیرون بزنم.پارکینگ دانشکده طبقه چهارم است. جایی که ماشینم را پارک میکنم دید خوبی به شرق دارد جایی که طلوع آفتاب پاییزی را می...
-
شرح آنچه گذشت
دوشنبه 1 مهر 1398 00:23
امروز آغاز هفته ی ششم دانشگاه است. دو امتحان را با نمرات خوب پشت سر گذاشته ام و هنوز دارم خودم را به سیستم هر روز درس خواندن وفق می دهم. اعتراف می کنم هنوز رام نشده ام و عادت سالهای دراز شب امتحان خواندن به این سادگی ها از سرم نمی افتد. هر چند این آخر هفته ای کمی درس خواندم و بار شب امتحان را کم کردم. امتحان جامع...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 مرداد 1398 21:23
وارد هفته ی دوم کلاسها شدیم. صادقانه بگویم حجم زیاد درسها غافلگیرم کرده و درس خواندن روزانه جزء واجبات است. از صبح تا عصر سر کلاس هستم و خانه که می رسم تازه باید درس خواندن را شروع کنم. این ترم بیست واحد داریم و هر واحدی قصه ی خاص خودش را دارد. اینجا داروسازی خیلی کلینیکال یا همان بالینی تدریس می شود و آن طور که فکر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مرداد 1398 22:41
نمی دانم که من هم وقتی وارد دانشگاه شدم چه لیسانس، چه فوق، اینقدر به خودم می بالیدم! بعضی از همکلاسی ها چنان چشمهایشان برق می زند و دماغ هایشان باد کرده که انگار شق القمر کرده اند. شاید هم کرده اند، نمی دانم. شاید من هم مثل این جوانهای بیست ساله اینقدر سرخوش و مغرور بودم. هر چه هست خیلی هایشان هنوز بالای ابرها سیر می...
-
یک ارزیابی ابتدایی
یکشنبه 13 مرداد 1398 21:51
فردا روز اول مدرسه است، منظورم همان دانشگاه است. یک گروه اینترنتی داریم برای بحثهای مرتبط با کلاس که فرصتی داد با همدیگر دورادور آشنا شویم. دیروز که جشن روپوش سفید بود خیلی از همکلاسی ها را دیدم. کلاس متنوع و رنگارنگی است، همه سن، همه رنگ همه جنس! حالا کم کم بیشتر برایتان تعریف می کنم وقتی شناختمشان. از رفتار بعضی ها...
-
ختم فرنگی
یکشنبه 30 تیر 1398 07:31
دو هفته ی پیش بود که برد خیلی مختصر در یک جمله این پیام را فرستاد: "ساعت ۲:۳۵ کتی فوت کرد." جمله کوتاه اما اثرش طولانی تر از آن بود که بشود راحت باهاش کنار آمد. دوست داشتم زنگ بزنم و تسلیت بگویم اما می دانستم که زمان خوبی نیست. پس تمام مهارتم در انگلیسی را به کار گرفتم و پیام تسلیتی برایش فرستادم. دیگر خبری...
-
یک پایان و یک آغاز
سهشنبه 25 تیر 1398 21:50
دیروز آخرین امتحان دروس پیش نیاز داروسازی را دادم: امتحان ریاضی. تنها واحد مرتبط با ریاضی که در دوره ی لیسانس و فوق پاس کرده بودم، آمار بود که دانشکده ام آن را قبول کرد اما سایر واحدها را باید می گذراندم. برای ریاضی کالج، اول یک امتحان تعیین سطح لازم است و بسته به آن، می توان واحدهای مورد نیاز را ثبت نام کرد. برای...
-
چالش های ذهنی- قسمت دوم
جمعه 21 تیر 1398 19:14
اولین بار که متوجه الگوی تکراری نسخه هایی که در داروخانه آماده می کردیم شدم اطلاعات دقیقی از نوع آن داروها و کاربردشان نداشتم. شاید چیزی که بیشتر نظرم را جلب کرد قیمتهای داروها بود که بر ای سی عدد قرص قیمتی میان ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ دلار تعیین شده بود. البته بیماران چیزی پرداخت نمی کردند و اکثرشان تحت پوشش بیمه ی خاص و...
-
چالش های ذهنی- قسمت اول
چهارشنبه 19 تیر 1398 00:13
و اما در مورد چالش های ذهنی ام که گفته بودم برایتان می نویسم قصه از این قرار است که برای پیدا کردن آپارتمان نزدیک دانشگاه، خیلی جاها را گشتیم. ساختمان دانشکده ی من در واقع ساختمان اجاره ای در داخل پردیس دانشگاه بزرگتر دیگری است. قصه از این قرار است که پردیس اصلی دانشکده داروسازی در شهری کوچک در فاصله شش هفت ساعتی شهر...
-
غر غرهای متاهلی
دوشنبه 17 تیر 1398 23:36
رابطه ی من و همسر جان چند وقتی است از تب و تاب افتاده یا بهتر است بگویم رابطه ی من با همسر جان دچار سکسکه شده. آستانه ی حساسیتم خیلی پایین آمده و گاهی اوقات با کوچکترین رفتارش از کوره در می روم و دل زده می شوم. جالب این است که وقتی حضور ندارد یا خواب است دلم برایش تنگ می شود و کلی هوایش را می کنم اما همین که از بیرون...
-
دوستی
پنجشنبه 13 تیر 1398 08:16
دوستی دارم اینجا تقریبا از همان ماههای اول ورودمان با هم آشنا شدیم. خانه ی اولمان در یک کمپلکس و منطقه ی مهاجرنشین بود و آژانس پناهندگی که مسئول رتق و فتق امور ما بود با چند مجتمع ساختمانی برای اسکان تازه واردان قرارداد بسته بود و ما هم در یکی از اپارتمان ها سکنی گزیدیم. چرا این را می گویم، برای اینکه بدانید خانواده...
-
کنسرت
چهارشنبه 5 تیر 1398 11:43
چند روز پیش رفته بودیم کنسرت حامد نیک پی. حامد از آن خواننده هایی است که با برنامه آکادمی گوگوش و استیج در میان ایرانیان داخل شناخته شد اما واقعیت این است که او حدود بیست سال است که در این عرصه فعال است. صدای قوی دارد و آهنگ های تلفیقی که اجرا می کند فوق العاده زیبا و شنیدنی است. در این کنسرتش از سبک جدیدش به نام Sufi...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 خرداد 1398 22:27
همین الان که دارم می نویسم ساعت ۱۱ و ۱۵ دقیقه شب هست. یک بشقاب ماکارونی تقریبا خالی روی پایم است و دراز به دراز روی مبل افتاده ام. امروز از آن روزهای کاری خیلی شلوغ بود. پای راستم حسابی درد گرفته و گز گز می کند. چند تا کار عقب افتاده داشتم، انجامشان دادم و حالا از شدت خستگی نمی توانم از جایم جم بخورم. همسر جان امروز...
-
غیرمنتظره
سهشنبه 31 اردیبهشت 1398 14:09
برای ثبت نام دانشگاه باید تاییدیه ی عدم ابتلا به سل تحویل می دادیم. پروتکل اینطوری است که اول باید تست پوستی اش را انجام دهیم. اگر منفی باشد که همان گزارش را تحویل دانشگاه می دهیم اگر مثبت باشد مر حله ی بعدیاسکن ریوی است. اینجا یک تست خونی هست که جایگرین تست پوستی شده به خاطر اختصاصیت بیشتر. اما چون گرانتر است دانشگاه...
-
معضل خارج نشینی
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 13:57
مدتی است با معضل عجیبی مواجه شده ایم. هم من و هم همسر جان. چون اینجا زندگی می کنیم و درآمدمان به دلار است، خانواده، اقوام، دوست و آشنا یکی یکی سر و کله شان پیدا شده برای طلب قرض! واقعا درک نمی کنم چه در ذهنشان می گذرد. احتمالا می نشینند پیش خودشان حساب و کتاب می کنند که هر دلار معادل چقدر تومان می شود و بعد می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 اردیبهشت 1398 22:12
چند وقتی است دارم اشتهایم به غذاهای مورد علاقه ام را از دست می دهم. آش رشته، قیمه، خورش کدو بادمجان و حتی جوجه کباب. اصلا دیگر به دهانم مزه نمی دهند. حتی علاقه ام به میوه ها و سبزیجات را از دست داده ام. تنها چیزهایی که هنوز سر شوقم می آورد، هندوانه، کم و بیش توت فرنگی و خیار و ریحان است. از نعناع، جعفری، سیب و پرتقال...
-
غذا
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 11:06
امروز روز سوم رمضان است. راس ساعت ۱۱:۱۲ هر روز گرسنگی چنگ می اندازد به دلم. یعنی سحری که خورده ام عملا ۶ ساعت جواب می دهد و ۹ ساعت و نیم باقی مانده را کبد بیچاره ام به هر دری می زند تا سرپایم نگه دارد. اما عملا دو ساعت مانده به افطار از حال می روم و دیگر انرژی برای هیچ کاری نمی ماند. آقای همسر می گوید دو روز نگذشته آب...
-
تغییرات
دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 08:50
امروز روز اول ماه رمضان هست و پریروز اسباب کشی داشتیم. وسایل بزرگ را با کمک همسر جان جابجا کردیم و وسایل آشپزخانه مانده که با توجه به فضای کوچک آشپزخانه باید درست حسابی سازماندهی کنم تا به همه چیز جا برسد. به آپارتمانی نزدیک دانشگاهم نقل مکان کردیم که متاسفانه کل این منطقه نزدیک فرودگاه است. صدای هواپیماها خیلی آزار...
-
ساعت
سهشنبه 10 اردیبهشت 1398 16:55
بک جور حس عجیب ندامتی می آید سراغت وقتی ساعتهای ست را بعد از دو سال و نیم ازدواج کنار هم می گذاری و می بینی ساعت همسر جانمثل روز اولش برق می زند و صفحه ی ساعت تو پر از خش شده! همسر من مال نگه دار خوبی است فرقی نمی کند چه باشد، ساعت، کفش، موس لپتاپ یا ماشین و خانه. حتی یک سری لباسهایش را من برایش همان اول ازدواج کنار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 فروردین 1398 14:30
دوستان مهربان، نوروز تان مبارک. سالی پربار داشته باشید.
-
خبر خوب
دوشنبه 29 بهمن 1397 21:21
خبر دارم، خبر خوش. دانشکده ی داروسازی قبول شدم آن هم در شهر خودمان. دیگر لازم نیست به شهر دیگری برویم و همسرجان می تواند در کار فعلیش بماند. خدا می داند که چند تا امتحان را در شش ماه اخیر فشرده پاس کردم و البته هنوز تمام نشده. تا وسط تابستان و قبل شروع کلاسها در پاییز، وقت دارم واحدهای باقی مانده را تمام کنم. خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 بهمن 1397 21:40
تازگی ها فهمیده ام ذهنم قدرت زیادی در یادگیری دارد اما مشکلم این این است نمی توانم تمرکز کنم از بخش اعظم آن استفاده کنم. در واقع چون با استفاده ی همان مقدار اندک به نتیجه ی قابل قبول می رسم دیگر به خودم زحمت بیشتر نمی دهم. اینطور می شود که کنار درس خواندنم هزار کار دیگر را هم هندل می کنم و ککم هم نمی گزد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 بهمن 1397 08:21
تا حالا دعوا کردید؟ دعوای سخت جانانه؟ دعوایی که لازمه اش بد و بیراه و حتی کتک کاری باشد؟ من هیچ وقت در چنین دعوایی نبوده ام. زبان من به فحش نمی رود و البته زد و خورد نهایتش می شود یکی از آن سیلی هایی که بیشتر برای نشاندن طرف سر جایش باشد. اما موقعیتی پیش آمد که باید یکی را می نشاندم سر جایش. اگر نزدیک بود و می دیدمش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 بهمن 1397 08:00
هر بار وبلاگم را باز می کنم حس می کنم باید یک خبر بزرگ داشته باشم، یک اتفاق مهم یا یک تغییر اساسی که برایتان بنویسم. این طوری شد که هیچ چیز نمی نوشتم و همچنان در سکوت شما را می خواندم. امروز دیگر دلم را به دریا زدم و بیخیال همه ی آن برکینگ نیوزها شدم. حالم روی هم رفته خوب است، گاهی دلتنگ می شوم، گاهی غمگین اما اکثر...
-
دست های زیبا!
جمعه 23 آذر 1397 22:32
امروز در داروخانه دو خانم یکی جو ان و دیگری مسن، گفتند دستهای زیبایی دارم! عجیب است که این را از دو نفر در یک روز بشنوی. سابقا در خوابگاه هم اتاقی دوستم طور دیگری تعریف کرده بود "چه دستهای س..سی داری!" و دوست موسیقیدانم گفته بود نوازنده ی خوبی می شدم. دریغ که انگشتهای کشیده ام تا به حال هیچ سازی را لمس...
-
باران
دوشنبه 21 آبان 1397 02:53
چند وقت است شبهایی مثل امشب که دیروقت می خواهم بخوابم، باران هم شروع به باریدن می کند. من کی اینقدر نازنازی شدم که صدای شرشر باران نمی گذارد بخوابم، خودم خبر ندارم. اینجا همه مدل بارانی می آید، از ریز یکدست عاشقانه گرفته تا حجم عظیم قطره های باران انگار که شلنگ گرفته باشند. امشب از همین شلنگی هاست. شرشر آب از...
-
مسافر
یکشنبه 1 مهر 1397 08:26
می دانید بعضی وقتها خوشحالم که با آمدنمان به آمریکا از همه چیز دور شده ام. از دور زدنهای بیخودی، از آدمهایی که هر کدام در حباب خیالی شان زندگی می کردند، از بی ثباتی اوضاع اقتصادی گرفته تا ناامنی و جنگ و انتحار. نه وقتی که در ایران بودم و نه ایام کوتاهی که در افغانستان گذراندم، برای من هیچ چیز حالت دائمی نداشت. حتی قبل...