خانواده قسمتی از وجود آدمی است و قسمتی در من همیشه رنج می کشد...

دخترهای باهوش با پسرهای معمولی و پسرهای باهوش با دخترهای معمولی ازدواج می کنند و سالهای سال به خوبی و خوشی زندگی می کنند.

غرغر

من از آن دسته آدمهایی نیستم که با دیدن کارتونهای دوران بچگی ام ذوق کنم. بله در دوران کودکی باشخصیت های کارتونی همزاد پنداری می کردم و در تخیلات کودکانه  ام به قصر پادشاه و کلبه ی کوتوله ها و خانه ی شکلاتی سر می زدم  حتی در دوران نوجوانی ام با خواندن رمان های هری پاتر به جادوگری در دنیای مدرن هم ارادت پیدا کردم اما بعدش، نمی دانم دقیقا  کی و کجا آن ذوق بچه گانه را جا گذاشتم و تکرار آن داستانها و فضاها کمترین جذابیتی برایم نداشت و ندارد. این ها را نوشتم که بگویم نمی توانم فلان دوستم را که آمده عکسهای یکی از پرنسس های دیزنی را با آهنگ پس زمینه اش در یک ویدئوی یک دقیقه ای کار کرده و در اینستاگرام به اشتراک گذاشته درک کنم. دختر گنده! ببخشید که احساساتم را سانسور نمی کنم، صریحا از این تیپ نوستالژی ها خوشم نمی آید که بیایی با شوق و ذوق از کارتونهای گذشته  یاد کنی و ناله سردهی  آی کاش زمان به عقب برمی گشت و ما در جهالت کودکیمان غوطه ور می شدیم.  آقا،خانم! نه زمان به عقب بر می گردد و نه ما در کودکیمان چیز شگفت آوری داشتیم که بخواهیم سوار ماشین زمان شویم و آن  را دوباره تکرار کنیم.  (هرچند برای آنهایی که عزیزی را در کودکی از دست دادند قضیه متفاوت است). من روی سخنم با همین ژستهای نوستالژی پرست امروزی است که عمر فانتزی هایشان گاهی به اندازه ی تمام سالهای زندگیشان به درازا می کشد. برای من بعضی چیزها هنوز خوشایند است مثل قصه های جزیره یا بابا لنگ دراز اما در ملا عام نه اظهار شیدایی می کنم نه دلتنگی و نه از این لوس بازیهای تهوع آور بلدم.

در کنار این تیپ نوستالژی ها، از یک عده "همیشه دغدغه فرهنگی دار" هم خوشم نمی آید. از اینهایی که از ملی شدن صنعت نفت تا جنگ جهانی دوم، از بزرگداشت  حافظ تا کوروش و داریوش، از انتخابات فرانسه تا روز درختکاری، از ولادت امام چندم تا تبریک کریسمس همه و همه را به طور فعالانه شرکت می کنند. اعتراف می کنم یک زمانی شبیه همین ورژن نچسب های ظاهرا فرهنگی شده بودم و خدا رو شکر که خودم را آپگرید کردم و این باگ های فرهنگی مآب را برطرف کردم.

پ.ن: امروز دلم خواست بیایم غر بزنم و متاسفم که شما هم ناچار شدید این طومار بی سر و ته را بخوانید. 

آنچه گذشت

شب قدر به مسجد نزدیک خانه مان حمله کردند. صدای تیراندازی های ممتد و  انفجار بعدش  شدیدا مرا دچار شوک کرد‌ . سه نفر مسلح به همراه جلیقه های انفجاری به قصد حمله به اهالی مسجد و صدور مجوز برای بهشت شناسایی شدند. دو نفرشان کشته شدند و نفر سوم موفق شد خودش را منفجر کند‌. موقع انفجار پرت شدم روی زمین، ترسیده بودم. آقای همسر از وحشت اینکه بلایی  سرم آمده باشد فریاد کشید که مگر نگفته روی زمین دراز بکشم و چرا از جایم بلند شدم.  وحشت و بغض  توی صورتش موج می زد. بعد از حدود نیم ساعت درگیری ها تمام شد. پنج شش نفر شهید شدند از جمله یکی از همسایه هایمان، پلیس و خادم مسجد‌ . من و آقای همسر توافق کرده ایم که در هیچ اجتماع مذهبی و فرهنگی و اعتراضی شرکت نکنیم چرا که اجتماعاتی این چنینی هدف اصلی این قاتلین است و آن شب هم علیرغم زمزمه ی آقای همسر مبنی بر رفتن به مراسم شب قدر خانه نشینی اختیار کردیم‌. از وقتی به کابل آمده ام جدا از انفجارها و انتحارهای عمومی از حمله به دانشگاه آمریکایی ها گرفته تا بیمارستان نظامی ها و انفجار خونین اخیر که نزدیک به دویست کشته بر جای گذاشت،  تجمع اعتراضی  مردمانم به انحراف مسیر برق از شاهراه اصلی ،عزاداری روز عاشورا درمسجدی منسوب به امام علی، مراسم اربعین در یکی از مساجد و مراسم شب قدر در مسجد همسایه مان را هدف قرار دادند و این یعنی مردم من که از قضا شیعه هم هستند باید بیشتر مراقب خودشان و همایش ها و مراسم مذهبی شان باشند و هیچ چیز بدتر  از این نیست که برای انجام آیین مذهبی ات امنیت نداشته باشی. همین ها پیام  عمومی به یکی از خبرگزاری ها فرستاده اند که هدف مان مساجد، مدرسه ها و دانشگاههای "رافضی"هاست و دانشگاه محل تدریسم  یک هفته به تعطیلات عید فطر اضافه کرد و برای دو هفته همه را مرخص کرد و این مصداق علنی فراگیر شدن ترس و وحشت بر فضای شهر است. همان روز که دانشگاه تعطیل شد مدام تصور می کردم اگر به دانشگاه حمله کنند چه می توان کرد. به قول دوستان اگر انتحاری باشد که فقط باید چشم باز کنی ببینی بعد از انفجار هنوز زنده ای یا نه و اگر تیراندازی باشد که کمتر پیش می آید باید از تیررس شان  دور شد و به قول آقای همسر کسانی زنده می مانند که شوکه نشوند و مغزشان کار کند و خودشان را از مخمصه به نحوی نجات دهند.بعد از تجربه ی ترسناک آن شب و لمس از نزدیک یکی از دهها حمله ی تروریستی، دچار فوبیای انفجار شده بودم. هر صدای تق و توقی را تیراندازی و هر صدای قویتری را انعکاس انفجار می پنداشتم. هروقت اخبار را می شنیدم ناخوداگاه اشک می ریختم و برای کسانی که فکرش را هم نمی کردند اینطوری از دنیا بروند غصه می خوردم. بعد از تعطیلی دانشگاه، آقای همسر بلافاصله برایم بلیط طیاره گرفت و راهی ایرانم کرد و خودش هم راهی شهرشان شد. قرار بود آخر ماه به ایران بیایم و همه ی این اتفاقها باعث شد چند روزی زودتر رهسپار شوم. حالا در خانه کنار مادر و پدر و خواهر و برادران آرامش از دست رفته ام را ریکاوری می کنم...
پ‌.ن: زندگی باید کرد

ورژن های من

امروز وقتی موفق نشدم آقای همسر را از خواب بیدار کنم سرم را فرو کردم توی گوشی ام و شروع کردم به فیس بوک و تلگرام و اینستاگرام گردی و وقتی هیچ کدام راضیم نکرد یوتیوب را باز کردم و اولین ویدئویی که روی صفحه آمد را باز کردم‌ . یکی از کنسرتهای محسن یگانه بود و بعد از شنیدنش یادم آمد یک زمانی چقدر طرفدار یگانه و آهنگهای شکست عشقیش بودم. بهانه ای شد تا به آهنگهای جدیدش گوش کنم و بعدش هوس  صدای شادمهر کردم و شروع کردم به پلی کردن موزیک ویدیو های جدیدش و ناخودآگاه غم آمد و نشست روی قلبم. یاد خاطراتم افتادم، یاد احساساتی که داشتم و شوق و انگیزه ای که زمانی از  تپیدن قلب عاشقم نصیبم شده بود.وبلاگ قبلیم یادتان هست؟ اگر قسمتهای تلخ آخرش را فاکتور بگیریم آن قسمتهای عاشقانه اش تجربه ی دمیده شدن روحی دوباره در کالبد تنم بود، شبیه هیچ کدام از ورژن های خودم نبودم و دختربچه ای شاد در من می رقصید. نیاز به تجربه ی دوباره ی چنین حسی دارم، حسی که زندگی را برایم رنگارنگ کند. دخترک غمگین درونم از غمگین بودن خسته شده است...

عجیب نیست که در حال حاضر دوستی ندارم که بتوانم برایش حرف بزنم؟ در زندگی روزانه ام در کابل هیچ گزینه‌ای برای دوستی ندارم. آقای همسر پررنگ حضور دارد اما نمی توان از یک مرد انتظار داشت تمام حرفهای زنانه تو را درک کند. ساعتهای خالی ام را با فیلم و وب گردی می گذرانم و آن را مصداق نوعی خودکشی می پندارم. من به روزمرگی دچار شده ام.

روزهای زندگی

#همچنان خبری از رفتن نیست و من تصمیم گرفته ام آخر ماه یک مسافرت چند روزه به قصد کارهای اداری  ایران بروم. البته اگر خبری بشود که برنامه کنسل می شود.

#کلاس زبان می روم و تصمیم دارم به طور جدی دو ماه دیگر امتحان تافل را بدهم و پرونده اش را ببندم. بعد هم شروع کنم به مکاتبه با اساتید و فرآیند اپلای.

#حال رابطه ی من و آقای همسر هم خوب است فقط نمی دانم این اواخر چرا اینقدر جیغ جیغو شده ام، نسبت به همه چیز زود واکنش نشان می دهم و آقای همسر می گوید بعضی وقتها ترسناک می شوم. بلاتکلیفی ناخودآگاه روی رفتارم تاثیر گذاشته و خدا رو شکر که آقای همسر حوصله مندانه با من تا می کند‌.

#درس دادن با زبان روزه چقدر سخت است، آخر کلاس دومم رنگ به رخم نمی ماند و دانشجوها شوخی و جدی می گویند "استاد روزه سرت تاثیر کرده، نگرانیم" و من تا دقیقه آخر درس می دهم.

#دوستی گیر سه پیچ داده من را بکشاند سمت یکی از آیین های تصوف اهل سنت، نه من اهل سنتم و نه اهل تصوف. کمی تحقیق کردم و خوب اگر تبلیغات منفی علیه این آیین ها  را فاکتور بگیرم، باید بگویم اگر قرار بود صرف ذکر گفتن و یک سری اعمال تقلیدی مراحل معرفت پروردگار طی می شد که الان دنیا جای بهتری برای زندگی بود. فکر کنم یکی باید دوستم را از آنجا بکشد بیرون!

#مراقب خودمان باشیم.

جهنم

کسی در من غمگین است، کسی در من گریه می کند‌. از وقتی انفجار دیروز اتفاق افتاده در خلوت خودم به سکوت دچار می شوم، زل می زنم به درون خودم و حرفی برای گفتن ندارم. اشک حلقه می زند در چشمهایم و بغضم را نترکیده، فرومی دهم.  نمی توانم در حضور دیگران عزاداری کنم،  نمی توانم غمگین باشم و نمی توانم اشک بریزم. از وقتی به اینجا آمده ام  چندین و چند انتحار و انفجار اتفاق افتاده و دردناک این است که روز بعد از حادثه، همه چیز به حالت عادی بر می گردد و انگار نه انگار آن همه آدم مرده اند‌. اینجا بعد از مدتی همه چیز برایت عادی می شود؛ از آلودگی و کثافت گرفته تا خشونت و کشتار. اینجا جهنمی است که مردمش به فراموشی دچارند.

نیازمند دعا

قصد ندارم غر بزنم، احساس شرمندگی کردم وقتی پست قبلی که نوشته بودم خواندم. مادر آقای همسر هم برگشت ولایتشان البته این روزهای آخری پذیرش همه چیز برایم آسان تر شده بود و دیگر داشتم عادت می کردم به جدی نگرفتن غر و لندها. احتمالا بعد از ماه مبارک دوباره بهمان سر بزنند که خوب اینبار حتما رویه متفاوتی در پیش خواهم گرفت و سعی می کنم به خودم و دیگران سخت نگیرم.

 کار ویزایمان بیشتر از حد طولانی شده. در حالت عادی باید تا حالا ویزا می گرفتیم اما نمی دانم چطور شده که اینقدر کش آمده و این نگرانم کرده. نه برای خود ویزا برای وضعیت اقامتی و تحصیلی ام در ایران که معلق مانده و اگر خبری نشود تا یک ماه دیگر باید برگردم ایران تا اقامتم را تمدید کنم و این برگشتنم برنامه های اینجایم را تحت تاثیر قرار می دهد. کلاس های دانشگاه و کلاس زبانم اینجا معلق می مانند و مسلما نمی توانم به امان خدا رهایشان کنم. شرایط پیچیده ای است و فقط دعا کنید که گره از این کار باز شود.

درد دل

خسته شدم، از ایرادهای مادر شوهر، از پالیدن مدامش، از صبح بیدارمان کردنش، از طعنه و کنایه زدنش، از تفکر عروس خدمتکار است داشتنش، از همه چیزش. امشب هم سر سفره طاقت نیاوردم، جوابش را دادم و اتاق را ترک کردم. الان هم نشستم  توی راهرو و برای خودم گریه می کنم. اوضاع گوارشیم به هم ریخته است و علیرغم دل درد و حال نزارم آشپزی کردم و ایشان در همان قاشق اول می گوید چه غذای بی مزه ای. من نمی توانم صبور باشم و نمی توانمتظاهر کنم که ناراحت نمی شوم. من زن بی سیاستی هستم و نمی توانم نقش بازی کنم.

معلق

ظاهرا زندگی بر طبق روال می گذرد. اما در عمق آن بلاتکلیفی بدجوری نفوذ کرده است. آقای همسر به طور نامحسوس دچار استرس و خودخوری از وضعیت نامشخصمان شده است و عملا دارد در خودش آب می شود. دعا کنید آنچه بهترین است برایمان اتفاق بیفتد.

ده روز است مادرآقای همسر مهمانمان است. کاتاراکت چشمش را عمل کرده و رو به بهبود است. مادرشوهرم زن پرحرف و ایرادگیری اشت. به همه چیز کار دارد و در رده ی پیرزنهای دوست داشتنی قرار نمی گیرد. از آشپزی بدم آمده چون  هرچه درست کنم یک ایرادی رویش می گذارد و زهرم می کند. آقای همسر می گوید شخصیت مادرشان را همینطوری پذیرفته اند و من هم بهتر است خودم را اذیت نکنم و یک گوشم را در بگیرم و گوش دیگر را دروازه. برای من سخت است، بیشتر دعا می کنم تا زودتر حالش خوب شود و برگردد خانه شان. 

اینجا رقابت شدیدی شکل گرفته میان دانشگاههای خصوصی برای جذب من به عنوان هیئت علمی و از آنجایی که تکلیف رفتن و ماندن ما مشخص نیست پیشنهادها را معلق نگه داشته ام.