خواب

تا حالا شده یک روز تمام فقط بحوابید و هیچ کار دیگر نکنید؟ داستان امروز من بود.طبق قراری که با ادل داشتم صبح زود به خانه ی او رفتم و بعد از مدتها دیدمش. کیکم که خراب شده بود، در عوضش  گردن آویز مسی را که مدتها پیش در بازار بزرگ تهران از یک دست فروش خریده بودم  به عنوان هدیه به او دادم. آن موقع برای زیبایی اش خریده بودم و هیچ وقت موقعیتی پیدا نشد تا آویز را بیندازم و گمان می کنم مقصدش از اول هم گردن ادل بوده است! بعد از دیدارمان به خانه برگشتم  و احساس بیحالی و ضعف داشتم. بنابراین تمام روز را در رختخواب گذراندم. کمی خوردم و فیلم دیدم و بیشترش را خواب بودم. فکر می کنم به خاطر فردا استرس دارم و این استرس من را از پا انداخته است. همسری هم از کار برگشته اما او هم از خستگی دراز به دراز خودش را روی تخت انداخته و خوابش برده  است. بلند شوم  بروم یک کاری بکنم. اینطوری نمی شود.

مشکلات آخر شب

در همین لحظه ساعت ۰۰:۰۶ بعد از نیمه شب خیلی عصبانی هستم. نصفه شبی امدم کیک درست کنم، همسری هم با اینکه خوابش می آمد کمکم کرد و بعدش رفت خوابید.بعد ۴۵ دقیقه رفتم وسط کیک را چک کردم دیدم به چوب کبریت چیزی نچسبیده گفتم حتما پخته. آمدم روی کیک طلایی شود المنت بالا را روشن کردم یک لحظه رفتم اتاق و برگشتم وسط کیک سیاه شد. حالا گفتم عیب ندارد رویش را می برم درست می شود. فر را خاموش کردم و کیک را بیرون آوردم . پف کیک یهو نشست و مثل توپ پنچر شده بی قواره شد‌. آمدم از قالب  خارج کنم دیدم چسبیده کناره هایش، یک دفعه دیدم کناره های کیک نپخته است. کیکها که همیشه از بیرون به مرکز می پختند این دفعه چرا اینطوری شد؟ خلاصه یک عدد صحرای عصبانی هستم که برای قرار فردا صبح زودش با ادل بعد از مدتها، هیچ چیز برای بردن به خانه اش ندارد. یادتان باشد در کیک پختن های آخر شب دنبال دستور پخت جدید نروید. امروز میزان نبودم‌. مرغی که پختم روغنش زیاد شده. غذاهایم چند روز است آن طور که باید خوب در نمی  آید. وقتی فکرم مشغول است و تمرکز ندارم بدجور همه چیز را خراب می کنم. یکشنبه یک قرارمهم دارم  برایم دعا کنید.

خبر جدید

امتحان ورودی کالج را با موفقیت پشت سر گذراندم! ایالتی که ما در آن زندگی می کنیم یک قانون کلی دارد: برای ورود به کالج پاس کردن امتحان ورودی که شامل خواندن و نوشتن  انگلیسی و ریاضی است ضروری است. تافل و آیلتس را قبول ندارند و این برای من خیلی خوب شد. قسمت  Reading را با اختلاف کمی از نمره مرز پاس کردم و writing و ریاضی را با نمره ی بالا قبول شدم. می توان گفت سطح سوالات خواندن  و نوشتنش دست کمی از تافل نداشت. خلاصه ی ماجرا این که من آمادگی ورود به کالج را دارم و منتظر روز orientation هستم تا با مشاور کالج صحبت کنم و با توجه به راهنمایی هایش کردیت های لازم را بردارم. تصمیم دارم مدرک لیسانسم را معادل سازی کنم تا بتوانم چند کردیت را حذف کنم. امیدوارم موثر بیفتد. نگرانی دیگرمان این است که ما هنوز مقیم ایالت نشدیم، باید حداقل یکسال متوالی ساکن باشیم تا بتوانیم از تخفیف شهریه برخوردار شویم. با وضعیت  فعلی ما که چهارماه بیشتر نیست ساکن شده ایم مجبوریم بالاترین نرخ شهریه را بپردازیم. در حالی که هنوز به  تصمیم قاطع نرسیده ام، پاس کردن کردیت های عمومی  منطقی ترین گزینه ی ممکن به نظر می رسد.خلاصه این که این چند روز خیلی فشرده درگیر این مسائل هستم. امیدوارم آنچه خیر است پیش بیاید.

پی نوشت: آقای همسر امتحان رانندگی را با موفقیت پاس کرد آن هم در روز تولدش. من هم امتحان کالج را در روز تولدم پاس کردم. کادوی تولدمان هم بلیط سالیانه شهربازی بود. اگر بدانید اینجا چه شهربازی خفنی دارد دلتان می سوزد!

چشم انداز ده ساله

* سال نوی میلادی مبارک!  ادامه مطلب ...

خدا به خیر بگذراند

* آقای همسر امروز امتحان رانندگی دارد و من خیلی استرس دارم. فکر نمی کنم چیز سختی باشد و آقای همسر هم رانندگیش خیلی خوب است اما اسم امتحان که می آید آدم ها توی هول و ولا می افتند که ای وای امتحان است. حال و روز آقای همسر هم تقریبا همین شکلی است. دعا کنید پاس شود. برایمان مهم است که بار اول قبول شود.خدا به خیر بگذراند.

* امروز صبح اتفاق بدی افتاد. من و ادل مشغول دویدن بودیم که آخرهای اولین دورمان ناگهان ادل سر خورد و بدجور زمین خورد. انگشت انگشتری دست راستش شکست. به همین سادگی! خیلی ناراحت شدم. بیشترین نگرانی اش بابت عقب افتادن کارهایش است چرا که راست دست است و با دست چپش نمی تواند به سرعت آن یکی کار کند. خدا به خیر بگذراند.

* دچار یک سری مشکلات زنانه ای شدم. نمی دانم علتش چه می تواند باشد. آخرین بار هم که پیش متخصص زنان رفتم همه معاینات و آزمایش ها نرمال بود. به قول همه ی دکترها همه اش از استرس است! دکتر خودم هم برای مشکل معده ام امپرازول همیشگی را نوشت و البته جواب آزمایش هلیکوباکترپایلوری ام هم مثبت بود و این یعنی یک وقت ملاقات دیگر با دکتر برای آزمایش های تکمیلی. سه سال پیش که آزمایش دادم جوابش منفی بود. هلیکوباکتر پایلوری باکتری سخت جانی است که در لایه های عمقی معده زندگی می کند. در معده بسیاری از آدم ها زندگی می کند اما بسته به وضعیت بدنی در برخی افراد می تواند ایجاد التهاب و زخم معده کند. باید دید دکتر در ویزیت بعدی چه آزمایش هایی را  درخواست می کند.  خدا به خیر بگذراند.

*خلاصه اینکه مراقب خودمان باشیم و خدا تمام بلایا را از سرمان به خیر بگذراند.

بعدا نوشت: آقای همسر قبول نشد. آقا یادش رفته موقع عقب راندن، پشتش را نگاه کند! ساده ترین کار ممکن که همیشه من را مجبورمی کند انجامش بدهم! خیر باشد دیگر. انشاالله امتحان بعدی! 

مری کریسمس!

مهمانی کریسمس خوش گذشت. همه چیز عالی بود. الوعده وفا!

ادامه مطلب ...

اوصیکم به ورزش!

*  امروز دو دور دویدن دور  زمین ورزشی کالج نزدیک خانه را به سه دور ارتقا دادیم و من واقعا کم آوردم. این محوطه ی دویدنش کم طولانی هم نیست، حدود سه چهارم مایل برابر 1200 متر هست. ادل با هیکل آمریکایی اش خیلی راحت از پس سه دور برآمد اما من بعد از چند روز بی فعالیتی به نفس نفس افتادم. اما از سیر تدریجی پیشرفتم راضی ام. از روز اول که بعدش دچار کرامپ های عضلانی شدم تا الان که دو دور را بدون بدن دردهای بعدش راحت می دوم . اگر بتوانم سه دور را بدون اذیت شدن بدوم به پیشرفت بزرگی نائل شده ام. :))

* امشب باید کیک بپزم برای مهمانی فردا. مشکلی با پخت کیک ندارم. مهمترین قسمتش تزئین کیک هست که می خواهم جدید باشد و خلاقانه. خدا رحم کند! هر وقت خواستم در تزئین کیک نوآوری کنم یک دسته گلی به آب داده ام. آخر اینجا خامه ی تزئینی شان یک مدلی است و من تا حالا اینطوریش را ندیده بودم. برایم دعا کنید. اگر خوب شد عکسش را برایتان می گذارم و اگر نگذاشتم به رویم نیاورید!

* قرار است ادل دوست پسرش "زیگی" را در این مهمانی معرفی کند.  هم هیجان زده است و هم نگران. انگار دوست پسرش زود با غریبه ها ارتباط برقرار نمی کند. من هم توصیه های لازم را به آقای همسر داده ام که هوای زیگی را داشته باشد. هرچند خود همسری هم زودجوش نیست و با هر مدل آدمی ارتباط برقرار نمی کند. ببینیم چه پیش می آید.

* اگر حالتان زیاد بد می شود ورزش کنید، روحیه تان 180 درجه عوض می شود.

یلدا

* یلدا، زمستان، تولد و تمام این ها از یک جایی به بعد یادآور خاطرات تلخی است که خط می اندازد روی بلور احساسم! 

* یک آن یادم آمد و دیگر خوابم‌ نبرد.‌ همسری را در صبحانه ۴:۳۰ صبح همراهی کردم . همسری یک نگاه مشکوک انداخت و گفت " چی شده که خوابت نمی برد؟ تو که این ساعت بیدار نمی شدی" من هم شانه بالا  انداختم که نمی دانم. ولی می دانم، خوب هم می دانم!

*  این جعبه ی سیاه ذهن را نمی شود کنترل  کرد که به چه فکر کند و به چه فکر نکند،  پیش می آید دیگر.

keep going on

* از این که یک وبلاگ دیگر آپدیت نمی کند دلم می گیرد و گاهی اعصابم از این همه بی خبری به هم می ریزد. برای همین وبلاگ هایی که متروکه شده اند را بعد از مدتی از لیست لینک هایم خارج می کنم. آنا، نیلی، خانم توت فرنگی و چند نفر دیگر. امیدوارم اگر روزی به روز شدند گذرشان به این طرفها هم بیفتد. 

* فاز اینهایی که عکس تمام قد شوهرشان را به جای عکس خودشان در پروفایلشان می گذارند چیست؟ عکس دو نفره منظورم نیست، عکس تکی همسر را عرض می کنم :))

* روزهایی که آقای همسر سر کار است عجیب کند می گذرد. دلم برایش تنگ می شود! من و همسر جان بعد از یک سال و پنج ماه تازه داریم مثل زوج هایی که تازه نامزد کرده اند  اکت های عاشقی پیشه می کنیم. نمی دانم دقیقا دارد چه اتفاقی می افتد ولی انگار برای ما زمان بر عکس عمل می کند! بدجور به هم گره خورده ایم.

* زلزله ی دیروز تهران خیلی ها را ترساند. نکته ی جالب این که یکی از دوستان که در آلمان ساکن است تمام شب را پا به پای خانواده اش در تهران بیدار ماند . دوست دیگرم در مشهد همینطور. موقع زلزله از قضا من هم شاهد بودم. داشتم با دوستم در تهران تصویری حرف می زدم که زمین لرزید. مجبور شدیم خداحافظی کنیم.

* خواب های من تاثیر عجیبی از فیلم های علمی تخیلی می گیرد. قبلا در یک سریال دیده بودم که آدم های آینده می توانند در طول زمان سفر کنند.  یکی از شخصیت های فیلم که از آینده آمده بود، زمان  را به استوانه ای پر از مایع آبی تشبیه کرد که آدم هایی مثل ما در آن معلقند و با سیر زمان از گذشته رو به آبنده زندگی می کنند در حالی که آنها می توانند خارج از استوانه به زمان نگاه کنند و به هر قسمتی که خواستند سرک بکشند! حالا من خواب دیدم که من و همسر جان در طول زمان می توانیم سفر کنیم تا به یک نقطه ی امن برسیم! از جزئیات که بگذریم نکته ی جالب روند ظهور همسر جان در خوابهایم است. شاید مدت زیادی نیست که همسر جان توانسته به خوابهایم راه پیدا کند و آقای همسر به شوخی می گوید" داری کم کم من را به درونت راه می دهی!" راست می گوید من معمولا در مورد کسانی خواب می بینم که پیوند عاطفی با آنها برقرار کرده باشم!

* برای هدیه ی کریسمس برای ادل یک کتاب و آویز عروسکی گرفتم و برای مارگارت یک شال گردن. امیدوارم دوست داشته باشند. راستی میزبان اصلی میهمانی کریسمس، مارگارت است و  تنها مهمانی در خانه ی ادل برگزار می شود. دیروز مارگارت از من خواست  برای خرید هدیه های کریسمس همراهیش کنم و او سعی کرد چیزهای کوچک کاربردی بگیرد تا مهمانها از دیدنشان ذوق کنند. مارگارت حدود چهل سال دارد و همراه همسرش زندگی می کند. وقتی ازش پرسیدم که بچه دارد یا نه. کمی قیافه اش محزون شد و بعد تعریف کرد چندین بار تلاش کردند و دچار مشکل شدند. برای همین تصمیم گرفتند سلامتی را به بچه دار شدن ترجیح بدهند. مارگارت زن بسیار مهربانی است مطمئنم اگر صاحب فرزند می بود مادر فوق العاده ای می شد. خودش اذعان کرد از تصمیمش پشیمان نیست چرا که معلم است بچه های زیادی در مدرسه دارد و البته دوست دارد به مردم کمک کند. یکی از دلایلی هم که مهمانی کریسمس برگزار می کند و مردمی از دیگر کشورها را دعوت می کند همین است.  مهربانی، خوش قلبی و نوع دوستی اش را اینطوری ارضا می کند. هر چند به قول خودش شاید وقتی پیر شود پشیمان شود. من هم همین فکر را می کنم. چرا که هر چه قدر هم با مردم مهربان باشی و دوستان فراوان داشته باشی در روزهای سختی و تنهایی خانواده معنای دیگری دارد. شاید تحربه ی نسبی خودم از تنهایی همیشگی و نداشتن خواهر هم سن و سال یا بزرگتر، همینطور تنهایی مادرم در نبود مادر و خواهرانش  زمینه ساز این تفکر شده است. استادی داشتم در دوران ارشد که خیلی دوست داشتنی و خوش قلب بود و خانمش یک تکه جواهر بود. پیر شده بودند اما قسمت نبود بچه دار شوند و جای خالی بچه ها را با دانشجوها پر می کردند. اما من می توانستم محبت های ظاهری بعضی دانشجوها را ببینم. استاد برایشان هر کاری می کرد و همین باعث می شد خیلی ها برای منافعشان سراغش بروند. از طرفی بعضی ها هم بی معرفتی هایی در حق استاد می کردند و استاد سخت می رنجید و من بیشتر به این نکته پی می بردم هیچ چیز جای بچه ی خود آدم را نمی گیرد. برای همین تلاش می کنم در دوستی با چنین آدمهای مهربانی که صفای دل و محبتشان را اینطوری ارزانی می کنند یکرنگ باشم. نمی خواهم صرفا مگسی باشم دور شیرینی!

* دو روز آموزش کار جدید را پشت سر گذاشتم. کار سختی نبود فقط دانستن اسم انواع سبزیجات مدیترانه ای کار آسانی نیست آن هم در صورتی که خیلی شبیه هم باشند و قیمت های متفاوتی داشته باشند! در هر صورت شروع به کارم هنوز مشخص نیست. احتمالا بعد از کریسمس باشد. ضمن اینکه منتظر یک استاد دانشگاه هستم که زنگ بزند، دوست صمیمی ساپورتر آمریکایی مان است ، البته هنوز نزده اما گفته اند می زند! معلوم نیست نتیجه ای هم داشته باشد یا نه ولی به هر حال کورسوی امیدی هست. جمله ای که این روزها زیاد می شنوم: Keep Going on! و جواب این روزهای من: I am not gonna be disappointed!


  ادامه مطلب ...

کتاب ، کتابخوانی، کتابخانه

در یک بعدازظهر  ابری با نم نم باران پاییزی لم داده ام روی مبل و خلاصه ی کتاب "کشتن مرغ مینا" را به انگلیسی می خوانم. لیوان چای دارچین و زیره کنار دستم است و با خرما نوش جان می کنم. با خودم هم حسابی در صلح هستم و از خلوت یک نفره ی خودم لذت می برم. خواستم شریکتان کنم :)

* نکته این که اول قرار بود کل داستان را به انگلیسی بخوانم اما از آنجایی که در رده ی  رمان های کلاسیک طبقه بندی می شود و لغت سخت زیاد داشت، اول ترجمه ی فارسی را خواندم و خیالم که از داستان و پایانش راحت شد، نشسته ام به خواندن خلاصه ی داستان به انگلیسی که به زبان امروزی تر نوشته شده و تا حدی  عذاب وجدانم را از  وقت نگذاشتن برای زبان تخفیف می دهد. اصل کتاب را ادل بهم امانت داده اما من نسخه ی خلاصه اش را روی کتابخوانم دانلود کردم و دارم حسابی با دیکشنری و ویکی پدیایش حال می کنم. سخت است یک دستت کتاب باشد یک دستت دیکشنری مدام دنبال معنی کلمات بگردی. خلاصه که عطای کتاب کاغذی را به لقایش بخشیدم. هرچند دلم برای کتاب های فارسی تنگ شده است و  ایام نوجوانی که هفته ای دو کتاب از کتابخانه ی محل قرض می گرفتم و  دوران دانش آموزی-دانشجویی که پولهایم را جمع می کردم و کتاب می خریدم و اردیبهشت هایی که در نمایشگاه کتاب تهران با لیست کتابها و بن های قرضی این غرفه و آن غرفه دنبال انتشارات مربوطه می گشتم.رویای داشتن کتابخانه ای شخصی در دوران مجردی تحقق نیافت و کتابهایم کنج کارتن های کوچک و بزرگ در انباری خانه ی ی پدری خودم وآقای همسر خاک می خورد. در مورد داشتن چنین کتابخانه ای در خانه ی خودم هنوز فکر جدی نکرده ام‌. شاید بعدها که تعداد کتابهای کاغذی ام از این سه چهار تای همراهم بیشتر شد فکری برایش کردم.