همچنان هستم، کم و بیش وبلاگهای دوستان را می خوانم اما خودم حرفی برای نوشتن ندارم. شاید دلیلش مشغله ی درس و دانشگاه باشد شاید هم فقط تنبلی باشد، نمی دانم! اما زندگی برای من همچنان جریان دارد. طبیعت من انگار رقابت و تلاش برای دست یافتن به بهترین است. ترم پیش موفق شدم جزء 5 درصد ممتاز کلاس بشوم. کلاسی با 156 دانشجو.  یک نامه ی رسمی  تبریک هم از رئیس دانشکده دریافت کردم. تصمیم گرفتم ارشد مدیریت بازرگانی MBA مرتبط با رشته ام را هم همزمان دنبال کنم. همین امروز نامه ی قبولیم رسید و دوره از تابستان شروع می شود. در واقع به این ها می گویند Dual-program یعنی با پایان تحصیلم با دو مدرک فارغ می شوم. فایده اش این است اگر بخواهم در آینده مدیریت داروخانه یا هر تشکیلاتی مرتبط با رشته ام را به عهده بگیرم شانسم با این مدرک خیلی بیشتر خواهد شد. همزمان در کار فعلیم ارتقا پیدا کردم. در واقع کمپانی مرا به عنوان اینترن استخدام کرده و هدف، آموزش من برای استخدام احتمالی در آینده خواهد بود. کار در یک داروخانه یا مدیریتش خوب است اما با روز به روز بیشتر با موقعیتهای پیشرفت در رشته ام آشنا می شوم. برای همین تصمیم گرفته ام تمام گزینه ها را باز بگذارم تا ببینم در آینده چه پیش می آید. کلی برنامه های کوچک و بزرگ دیگر هم هست که وقتی جلوتر رفتند، برایتان تعریف می کنم. خلاصه اینکه من هستم همین اطراف، فقط کمی شلوغ!

سلام به روی ماه ندیده ی رفقا! اوضاع این طرفها خوب است. تعطیلات بین  دو ترم  را میگذرانم که در واقع همان کریسمس و سال نو هست. سفرمان را هم به آن شهر تاریخی هنری رفتیم. هشت ساعتی فاصله داشت با شهرمان اما به رفتنش می ارزید. این شهر قبلا مستعمره ی اسپانیا و فرانسه بوده و سرتاسر منطقه ی تاریخیش معماریهای آن دوران خودنمایی می کرد. هر گوشه ی چهارراهیها موزیسین های محلی هنرنمایی می کردند و در میدان اصلی نقاشها و هنرمندان آثارشان را برای فروش به نمایش گذاشته بودند. از قدم زدن در خیابانهایش حسابی لذت بردیم. این شهر در کنار رودخانه ی می سی سی پی اتراق کرده و کشتی های عظیم الجثه توریستی روی رودخانه نمای باشکوهی به شهر بخشیده بودند. دوست داشتم سفرمان را...



دنیای ذهن، دنیای غریبی است. دنیایی که نمی گذارد خیلی چیزها را فراموش کنی و دنیایی که باعث می شود خیلی چیزها را فراموش کنی. 

سر خط خبرها

* با اینکه می گویند اینترنت وصل شده من اما هنوز موفق به برقراری ارتباط با خانواده ام نشده ام. پیامک به دستشان می رسد و این تنها راه ارتباطی است که فعلا داریم. 

* چند روز پیش کنسرت شادمهر رفتیم. اصلا فکرش را نمی کردم این قدر از دیدنش ذوق زده شوم. تمام این سالهایی که با آهنگهایش خاطره ساختیم و حالا زنده خودش برایمان می خواند. یکی از آن معدود اتفاقهای خوبی بود که در چندین ماه اخیر حالم را خوب کرد. 

* امتحانهای پایان ترم نزدیک است و باید تمام قوایم را جمع کنم تا اولین ترم داروسازی را با یک نمره ی درخشان پشت سر بگذارم. تا حالا متوسط تمام نمراتم A بوده و به نظر می آید روی هم رفته به خوبی توانسته ام درس خواندن را مدیریت کنم.

* برنامه ی یک مسافرت سه روزه به یک شهر هنری تاریخی را برای تعطیلات کریسمس در پیش داریم. پیشاپیش یک آپارتمان را اجاره کرده ایم برای اقامتمان و همان حس ذوق زدگی که برای کنسرت شادمهر داشتم را برای این سفر هم دارم! به نظر می رسد باید اینطور برنامه ها را بیشتر در لابلای شلوغی های زندگی روزمره بگنجانیم چون حسابی حال دلم را خوب می کند.

دلتنگی

روزهایم‌ شلوغ شلوغ است نه اینکه گذری باشد این برنامه ی چهارسال آینده است. هر روز کلاس و درس و کار و فعالیت. توی این شلوغی ها کمتر وقت می کنم با خودم خلوت کنم و امروز صبح فرصت کردم زودتر از خانه بیرون بزنم.‌پارکینگ دانشکده طبقه چهارم است. جایی که ماشینم را پارک میکنم دید خوبی به شرق دارد جایی که طلوع آفتاب پاییزی را می توان تا حدودی تماشا کرد. چند دقیقه ای ایستادم و منتظر خورشید خانم ایستادم تا از خانه اش بیرون بیاید. خیال کردم حس خوبی خواهد داشت اما همینطور که تماشا می کردم غم عجیبی روی قلبم نشست شبیه دلتنگی. مجبور شدم چند دقیقه ای  از کلاس بیرون بزنم تا هوایم عوض شود. این هم بگذرد...

شرح آنچه گذشت

امروز آغاز هفته ی ششم دانشگاه است. دو امتحان‌ را با نمرات خوب پشت سر گذاشته ام و هنوز دارم خودم را به سیستم هر روز درس خواندن وفق می دهم. اعتراف می کنم هنوز رام‌ نشده ام و عادت سالهای دراز شب امتحان خواندن به این سادگی ها از سرم نمی افتد. هر چند این آخر هفته ای کمی درس خواندم و بار شب امتحان را کم‌ کردم. امتحان جامع هر دو هفته برگزار می شود و به معنای واقعی کلمه باید خرخوانی کنم‌ تا بتوانم نمراتم را آن بالا بالاها نگه دارم. کلاسها چند استادی است و ما چون پردیس اصلی نیستیم اکثر کلاسها راه دور و از طریق ویدئو کال برگزار می شود. استاد سر کلاس نیست اما خوب آنقدر دوربین و میکروفن و مراقب همه جا هست عملا چاره ای جز سر کلاس رفتن و حضوری زدن نداری. خط آخرش هم کوئیزهای سرکلاس است که ده درصد نمره ی فینال را تشکیل می دهد و کسی بیخیال آن نمی تواند شود. استادها بعضی هایشان خیلی سرشناسند و بعضی ها هم هی بدکی نیستند. کلاس های تئوری یک طرف کلی کلاسهای عملی داریم.‌مثلا از همین‌ترم اول دارند واکسن زدن را یادمان می دهند. فعلا هم روی خودمان به عنوان نمونه ی انسانی تمرین می کنیم که اوایلش ترسناک بود اما حالا دیگر با عبور از تزریق عضلانی شجاع تر شده ایم و راحتتر همدیگر را سوراخ می کنیم، البته قبلش روی بازوی مصنوعی یادمان می دهند و تمرین می کنیم. چند باری هم با دانشجوهای پزشکی و سایر رشته ها برنامه ی مشترک داشتیم که خلاصه اش تشریح صورت جسد توسط ما با نظارت دانشجوهای پزشکی بود و گیر افتادن در اتاق پازل که تا با همکاری همدیگر، رشته های مختلف علوم‌ پزشکی، پازل ها را یکی یکی حل نکنیم اجازه ی خروج نداشتیم‌. این هفته هم برنامه ی مصاحبه ی کاذب داریم تا برای مصاحبه های اینترنی آخر سال آماده شویم. خلاصه سرم حسابی شلوغ است. یک دنیای کاملا جدید با کلی چالش. در مورد همکلاسی ها هم یک دنیا حرف دارم که شایددر  یک پست دیگر برایتان بنویسم. روزو روزگارتان خوش‌.

وارد هفته ی دوم کلاسها شدیم. صادقانه بگویم حجم زیاد درسها غافلگیرم کرده و درس خواندن روزانه جزء واجبات است. از صبح تا عصر سر کلاس هستم و خانه که می رسم تازه باید درس خواندن را شروع کنم. این ترم بیست واحد داریم و هر واحدی قصه ی خاص خودش را دارد. اینجا داروسازی خیلی کلینیکال یا همان بالینی تدریس می شود و آن طور که فکر می کردم قرار است حداقل سال اول تکرار مکررات باشد نیست. قسمتیش تکراری است اما نحوه ی آموزش و کاربردش کاملا جدید است. از این بابت خوشحالم چون دارم چیزهای جدید یاد می گیرم و یک دنیای جدید در انتظار اکتشاف من است. 

نمی دانم که من هم وقتی وارد دانشگاه شدم چه لیسانس، چه فوق، اینقدر به خودم می بالیدم! بعضی از همکلاسی ها چنان چشمهایشان برق می زند و دماغ هایشان باد کرده که انگار شق القمر کرده اند. شاید هم کرده اند، نمی دانم. شاید من هم مثل این جوانهای بیست ساله اینقدر سرخوش و مغرور بودم. هر چه هست خیلی هایشان هنوز بالای ابرها سیر می کنند. فکر کنم این نشست هیجانات از عوارض تجربه ی تکراری روز اول دانشگاه و بالا رفتن سن است. امیدوارم همه ی این فازهای روز اولی و هفته ی اولی محرکی شود برای شروع پرقدرت ترم تحصیلی برای همه!

یک ارزیابی ابتدایی

فردا روز اول مدرسه است، منظورم همان دانشگاه است. یک گروه اینترنتی داریم برای بحثهای مرتبط با کلاس که فرصتی داد با همدیگر دورادور آشنا شویم. دیروز که جشن روپوش سفید بود خیلی از همکلاسی ها را دیدم. کلاس متنوع و رنگارنگی است، همه سن، همه رنگ همه جنس! حالا کم کم بیشتر برایتان تعریف می کنم وقتی شناختمشان. از رفتار بعضی ها خوشم نیامد، خیلی ها دوستانه برخورد کردند و باید دید در آینده با چه کسانی می توان دوست شد. چندین همکلاسی ایرانی دارم، با یکی شان از قبل دوست بودم که رفتارش در مراسم عجیب و غریب بود به جهت احوالپرسی‌. فکر کنم احتمالا از این به بعد رویش خیلی حساب باز نکنم. مونا همکلاسی ایرانی دیگرم بود که از فارسی حرف زدن من و همسر جان متوجه همزبانی شد و خودش جلو آمد و سلام داد. بعد مراسم هم  همسر و دوستانش را به ما معرفی کرد. دختر گرم و بی غل و غشی به نظر می آمد. یکی دیگر از ایرانی ها، که نفر اول در صف بود طبق حروف الفبا و من کنار دستش بودم متولد امریکا بود‌. کمی هم صحبت شدیم زیادی استرس داشت و معذب بود، بعد یک مدت بیخیالش شدم و به حال خودش گذاشتم. تک و توک ایرانی های دیگر هم هستند که هنوز فرصت آشنایی پیدا نکردم. محجبه ها شش نفر هستیم. یکیشان به طور اتفاقی دختر رییس داروخانه ی سابقم درآمد. با مادر و پدرش احوالپرسی گرمی داشتم اما همکلاسی ام بر خلاف والدینش، خیلی کم حرف  و بی سر و صدا بود.  یکی دیگر دختر عراقی است که خیلی پرحرف و خوش برخورد است هرچند به طور کلی فکر نمی کنم بتوانم خیلی ارتباط قوی برقرار کنم. دوست پاکستانی ام دختر زیرکی به نظر می آمد هرچند فرصت نشد هم صحبت شویم اما انرژی مثبتی اطرافش دارد که خوشایندم بود. دو نفر دیگر را در حد سلام و علیک دیدم که به احتمال زیاد عرب هستند.بعد از آن متوجه شدم کلی همکلاسی ویتنامی دارم. مدیر محل کار جدیدم دختری ویتنامی است  که خیلی با هم زود جوشیدیم و رفیق شدیم. حالا باید دید همکلاسی ها چطوری هستند. بقیه ی کلاس ترکیب هندی، آفریقایی آمریکایی و سفید پوست هستند. گفتم که رنگارنگیم‌. حالا وقتی که کلاسها شروع شد آنالیزم را برایتان می نویسم‌. 

ختم فرنگی

دو هفته ی پیش بود که برد خیلی مختصر در یک جمله این پیام را فرستاد: "ساعت ۲:۳۵  کتی فوت کرد."   ادامه مطلب ...