سلام به روی ماه ندیده ی رفقا! اوضاع این طرفها خوب است. تعطیلات بین دو ترم را میگذرانم که در واقع همان کریسمس و سال نو هست. سفرمان را هم به آن شهر تاریخی هنری رفتیم. هشت ساعتی فاصله داشت با شهرمان اما به رفتنش می ارزید. این شهر قبلا مستعمره ی اسپانیا و فرانسه بوده و سرتاسر منطقه ی تاریخیش معماریهای آن دوران خودنمایی می کرد. هر گوشه ی چهارراهیها موزیسین های محلی هنرنمایی می کردند و در میدان اصلی نقاشها و هنرمندان آثارشان را برای فروش به نمایش گذاشته بودند. از قدم زدن در خیابانهایش حسابی لذت بردیم. این شهر در کنار رودخانه ی می سی سی پی اتراق کرده و کشتی های عظیم الجثه توریستی روی رودخانه نمای باشکوهی به شهر بخشیده بودند. دوست داشتم سفرمان را...
دنیای ذهن، دنیای غریبی است. دنیایی که نمی گذارد خیلی چیزها را فراموش کنی و دنیایی که باعث می شود خیلی چیزها را فراموش کنی.
* با اینکه می گویند اینترنت وصل شده من اما هنوز موفق به برقراری ارتباط با خانواده ام نشده ام. پیامک به دستشان می رسد و این تنها راه ارتباطی است که فعلا داریم.
* چند روز پیش کنسرت شادمهر رفتیم. اصلا فکرش را نمی کردم این قدر از دیدنش ذوق زده شوم. تمام این سالهایی که با آهنگهایش خاطره ساختیم و حالا زنده خودش برایمان می خواند. یکی از آن معدود اتفاقهای خوبی بود که در چندین ماه اخیر حالم را خوب کرد.
* امتحانهای پایان ترم نزدیک است و باید تمام قوایم را جمع کنم تا اولین ترم داروسازی را با یک نمره ی درخشان پشت سر بگذارم. تا حالا متوسط تمام نمراتم A بوده و به نظر می آید روی هم رفته به خوبی توانسته ام درس خواندن را مدیریت کنم.
* برنامه ی یک مسافرت سه روزه به یک شهر هنری تاریخی را برای تعطیلات کریسمس در پیش داریم. پیشاپیش یک آپارتمان را اجاره کرده ایم برای اقامتمان و همان حس ذوق زدگی که برای کنسرت شادمهر داشتم را برای این سفر هم دارم! به نظر می رسد باید اینطور برنامه ها را بیشتر در لابلای شلوغی های زندگی روزمره بگنجانیم چون حسابی حال دلم را خوب می کند.
روزهایم شلوغ شلوغ است نه اینکه گذری باشد این برنامه ی چهارسال آینده است. هر روز کلاس و درس و کار و فعالیت. توی این شلوغی ها کمتر وقت می کنم با خودم خلوت کنم و امروز صبح فرصت کردم زودتر از خانه بیرون بزنم.پارکینگ دانشکده طبقه چهارم است. جایی که ماشینم را پارک میکنم دید خوبی به شرق دارد جایی که طلوع آفتاب پاییزی را می توان تا حدودی تماشا کرد. چند دقیقه ای ایستادم و منتظر خورشید خانم ایستادم تا از خانه اش بیرون بیاید. خیال کردم حس خوبی خواهد داشت اما همینطور که تماشا می کردم غم عجیبی روی قلبم نشست شبیه دلتنگی. مجبور شدم چند دقیقه ای از کلاس بیرون بزنم تا هوایم عوض شود. این هم بگذرد...
نمی دانم که من هم وقتی وارد دانشگاه شدم چه لیسانس، چه فوق، اینقدر به خودم می بالیدم! بعضی از همکلاسی ها چنان چشمهایشان برق می زند و دماغ هایشان باد کرده که انگار شق القمر کرده اند. شاید هم کرده اند، نمی دانم. شاید من هم مثل این جوانهای بیست ساله اینقدر سرخوش و مغرور بودم. هر چه هست خیلی هایشان هنوز بالای ابرها سیر می کنند. فکر کنم این نشست هیجانات از عوارض تجربه ی تکراری روز اول دانشگاه و بالا رفتن سن است. امیدوارم همه ی این فازهای روز اولی و هفته ی اولی محرکی شود برای شروع پرقدرت ترم تحصیلی برای همه!
فردا روز اول مدرسه است، منظورم همان دانشگاه است. یک گروه اینترنتی داریم برای بحثهای مرتبط با کلاس که فرصتی داد با همدیگر دورادور آشنا شویم. دیروز که جشن روپوش سفید بود خیلی از همکلاسی ها را دیدم. کلاس متنوع و رنگارنگی است، همه سن، همه رنگ همه جنس! حالا کم کم بیشتر برایتان تعریف می کنم وقتی شناختمشان. از رفتار بعضی ها خوشم نیامد، خیلی ها دوستانه برخورد کردند و باید دید در آینده با چه کسانی می توان دوست شد. چندین همکلاسی ایرانی دارم، با یکی شان از قبل دوست بودم که رفتارش در مراسم عجیب و غریب بود به جهت احوالپرسی. فکر کنم احتمالا از این به بعد رویش خیلی حساب باز نکنم. مونا همکلاسی ایرانی دیگرم بود که از فارسی حرف زدن من و همسر جان متوجه همزبانی شد و خودش جلو آمد و سلام داد. بعد مراسم هم همسر و دوستانش را به ما معرفی کرد. دختر گرم و بی غل و غشی به نظر می آمد. یکی دیگر از ایرانی ها، که نفر اول در صف بود طبق حروف الفبا و من کنار دستش بودم متولد امریکا بود. کمی هم صحبت شدیم زیادی استرس داشت و معذب بود، بعد یک مدت بیخیالش شدم و به حال خودش گذاشتم. تک و توک ایرانی های دیگر هم هستند که هنوز فرصت آشنایی پیدا نکردم. محجبه ها شش نفر هستیم. یکیشان به طور اتفاقی دختر رییس داروخانه ی سابقم درآمد. با مادر و پدرش احوالپرسی گرمی داشتم اما همکلاسی ام بر خلاف والدینش، خیلی کم حرف و بی سر و صدا بود. یکی دیگر دختر عراقی است که خیلی پرحرف و خوش برخورد است هرچند به طور کلی فکر نمی کنم بتوانم خیلی ارتباط قوی برقرار کنم. دوست پاکستانی ام دختر زیرکی به نظر می آمد هرچند فرصت نشد هم صحبت شویم اما انرژی مثبتی اطرافش دارد که خوشایندم بود. دو نفر دیگر را در حد سلام و علیک دیدم که به احتمال زیاد عرب هستند.بعد از آن متوجه شدم کلی همکلاسی ویتنامی دارم. مدیر محل کار جدیدم دختری ویتنامی است که خیلی با هم زود جوشیدیم و رفیق شدیم. حالا باید دید همکلاسی ها چطوری هستند. بقیه ی کلاس ترکیب هندی، آفریقایی آمریکایی و سفید پوست هستند. گفتم که رنگارنگیم. حالا وقتی که کلاسها شروع شد آنالیزم را برایتان می نویسم.
دو هفته ی پیش بود که برد خیلی مختصر در یک جمله این پیام را فرستاد: "ساعت ۲:۳۵ کتی فوت کرد." ادامه مطلب ...