دارم سعی میکنم واقع بینانه تر به همه چیز نگاه کنم. بعد از آن طوفانی که آمد (دیدن او بعد از چندماه) و حالم را حسابی خراب کرد الان آرامتر شده ام. می دانم که بالاخره باید خودم را ببخشم. سخت است، اما دارم سعی می کنم با خودم مهربانتر رفتار کنم. دارم سعی می کنم توهم دانایی را کمرنگ کنم. به جای حرف زدن بیشتر گوش کنم، بخوانم و دریافت کنم. این چندروزی که موقعیت جدیدی برای آشنایی در خانه ام را زده بیشتر فهمیده ام که هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست. دارم سعی می کنم نسبت به خودم و خواسته هایم آگاهی عمیقتری پیدا کنم.
صحرا یک من سختگیر دارد. منی که وقتی سرش خلوت می شود نمک روی زخمهایش می پاشد تا صحرای فراموشکار یادش بماند که دل حریم امنی است و هر غریبه ای نباید بدان راه پیدا کند. حق دارد. صحرا خیلی ساده دل است، زود اعتماد می کند، زود دل می بندد. من سختگیر اینطوری از صحرا مراقبت می کند.
یکی آمده می خواهد صحرا را با خودش ببرد آن دورها. صحرا اما دیگر نمی خواهد مسیر زندگیش را به کسی وابسته کند. نمی خواهد از اهدافش دست بکشد به خاطر وعده های دیگری. صحرا می خواهد در همین مسیری که هست پیش برود...