آقای خاستگار در یک حرکت انتحاری هرچه توی دلش بود را ریخت روی دایره. این بی قراری مردها در ابراز علاقه برایم جالب است . جالبتر اینکه وقتی ابراز عشق و علاقه می کنند حس می کنند بعد از آن حق مالکیت ویژه ای روی مورد علاقه شان دارند. گفت حس می کند دیر می شود اگر نگوید و بعد کار خودش را کرد. هر چی حرف عاشقانه بلد بود ردیف کرد و من گوش دادم. اعتراف می کنم وقتی لفظ دوستت دارم را به زبان آورد دستهایم بی حس شد. مثل همان وقتهایی که عاشقانه در گوشم زمزمه می شد...ترسیدم، جا خوردم، حتی بعدش ضربان قلبم کمی بالا رفت و تازه فهمیدم دل بیچاره ام هنوز زنده است! شاید لحظه ای بیشتر نبود اما همین جم خوردن لحظه ای حسابی غافلگیرم کرد. فکر نمی کردم دلم هنوز کار بکند! به قول آقای خاستگار لا مذهب هر چقدر هم چوب بخورد باز کار خودش را می کند. ..
دعا کنید امتحان امروزم خوب شود بعدش بیایم یک دل سیر برایتان بنویسم.
بعدا نوشت: امتحا زبان را دادم. آقا یعنی چه که من رایتینگ به آن خوبی نوشتم بعد کمترین نمره ممکن را به من داده. به مسئولش می گویم من فرمت همین رایتینگ را برای تافل نوشتم 80 درصد نمره را گرفتم یعنی چه؟ می گوید حتما تسلطتان بیشتر بوده روی آن موضوع. مساله این است که اینها برای اینکه تجارت خودشان متوقف نشود شده توی سر جوابهایت هم می زنند تا بالاخره کلاس زبان لازم شوی. نتیجه این شد که شهریه یک ترم کلاس زبان معادل دومیلیون می رود توی پاچه ام. از آنجایی که شرط ثبت نام دکترایم کلاس زبان است چاره ای ندارم انگار جز پرداختنش.
از آنجایی که ما آشنا و فامیلی در شهر زندگی آقای خاستگار نداریم و آدمی هم نداریم که برود تا آنجا تحقیقات کند، می دانستم اگر خودم فکری برای این تحقیقات نکنم پدر و مادرم هم نمی توانند چاره ای برای تحقیق محلی و اطمینان از صحت و سقم حرفهای آقای خاستگار پیدا کنند و احتمالا همان جواب همیشگی شان را می دهند که خودت بهتر می دانی، پس خودم دست به کار شدم. چند روزی به دلم شک افتاده بود که مبادا حرفهای آقای خاستگار حقیقت نداشته باشد، این طوری شد که رفتم سراغ یکی از دوستان قدیمی هموطنم آقای بهروز که چند سال توی شهر آقای خاستگار زندگی کرده. بهروز از آن پسرهای مذهبی نسل نو است که در عین اینکه شدیدا پایبند اعتقاداتش است ذهن باز و منطقی دارد. همسر بهروز را نمی شناسم فقط یکبار ازش سوال کرده بودم که همسرش هم مثل خودش قبلا توی ایران زندگی کرده یا نه، آن را هم برای قضیه تقی پرسیده بودم که تقی اصلا سابقه زندگی در ایران را نداشت و آن زمانها نقطه مجهولی برایم بود که می شود با کسی که در دنیای متفاوتی بزرگ شده زندگی کرد یا نه. بهروز همان زمان به من گفت سخت است زندگی با آدمی که در فرهنگ متفاوتی بزرگ شده ... این بار که برای تحقیقات محلی سراغش رفتم و خواستم قضیه محرمانه بماند گفت مگر قبلی را کسی فهمید که این یکی را بخواهند بفهمند. من هم اطمینان دادم برای همین قابل اعتماد بودنش سراغش آمده ام.آقای خاستگار یک خواهر کله گنده دارد که از مقامات شهر خودشان است و جزء آدمهای سرشناس محسوب می شود. بهروز خواهر آقای خاستگار را می شناخت نه آنقدری که به کار من بیاید اما گفت کسانی را می شناسد که با آنها رابطه خانوادگی نزدیک دارند، از آنها پرس و جو می کند و خبرش را به من می دهد. خلاصه آقای بهروز زحمت تحقیقات را کشید و نتیجه را اینطوری اعلام کرد: "خانواده بسیار خوبی هستند، خواهرش خانم خوب و شوخ طبعی هست! اینجینیر صاحب (می شود همان جناب مهندس خودمان) هم آدم کتابخوان و جالبی است، خیلی زودجوش نیست لااقل با این شخصی که ازش سوال شده نجوشیده، سرش به کار خودش است، دوستان زیادی ندارد، هیچ سابقه بدی ندارد و اکثر سالها را دور از خانواده در شهرهای مختلف سر پروژه های کاری بوده است. به صورت کلی خودش و خانواده اش کاملا تایید شده هستند." بهروز توصیه های برادرانه-دوستانه اش را هم حواله ام کرد که" با این تفاسیر می ماند خودش و شخصیتش که باید ببینی چطوری است." آخر هم گفت "خیلی مهم است بتوانی دوستش داشته باشی ، این توی زندگی از همه چیز مهمتر است". توصیه مردانه اش هم این بود که خیلی قبل ازدواج بهش امتیاز ندهم. مردها خوب جنس همدیگر را می شناسند! خلاصه کلی دعای خیر بدرقه انتخابم کرد و یکی از دل مشغولی های بزرگم را برطرف کرد.
پ.ن: ایمیل تایید مدارک آقای خاستگار رسیده، از حداقل دو تا حداکثر شش ماه دیگر ممکن است وقت مصاحبه اش باشد.
پ.ن2: این روزها حالم خیلی خوب است
پ.ن3: به قول گلشیفته انگار دنیا دارد به من چشمک می زند!
گاهی می خواهم کسی شوم که نیستم. گاهی می خواهم همانی شوم که هستم. گاهی برای خودم قصه می گویم. گاهی گذشته ام پاک می کنم و آن طوری که دلم می خواهد نقاشی می کنم. گاهی آینده ای را متصور می شوم که اصلا ربطی به من ندارد. این روزها زیاد خیالبافی می کنم.
روزی سرزمینهای ناشناختهات را کشف خواهم کرد
در درّههای عمیقت خواهم تاخت
بر کوههای بلندت بَر خواهم شد
و پیش از آنکه دزدان مفلوک بیایند
همهچیزت را به یغما خواهم برد
به تو رسیدن!
در قشلاق موهایت آرمیدن!
من گرگ خیالبافی هستم
و تو
پرندهای که همیشه بکر خواهد ماند.
*الیاس علوی
باید یک برنامه بریزم بروم خانه تا دو هفته دیگر. دوباره ماجرای مطرح کردن خاستگار و دوباره جنجال ها و حاشیه های خاص این ماجراها انتظارم را می کشد. امروز با آقای خاستگار حرف زدم و قرار شد دقیقا بعد از ماه رمضان بیایند ایران. اما قبلش ازم خواست مطمئن شوم که خانواده ام با آمدنشان مشکلی ندارد. بزرگترین نگرانی اش هم همین داستان رفتن به ینگه ی دنیاست که می گوید ممکن است خانواده ی من خیلی استقبال نکنند. مدیریت کردن این داستان با من است که خانواده را مجاب کنم رفتن بهترین گزینه ممکن برای من است. هرچند سر خود آقای خاستگار نمی خواهم خیلی اصرار بورزم. نمی خواهم فکر کنند دوباره بریدم و دوختم و آنها فقط در جریان قرار می گیرند. البته که کل داستان همین است ولی خوب این بار با سیاست جلو می روم تا جلوی خواسته ام قد علم نکنند. بدجور از این داستان های تکراری خسته شدم. می خواهم این بار همه چیز بدون حاشیه پیش برود. هرچند که بعید به نظر می رسد.
امروز رفتیم بیرون. چند نفر دیگر هم دقیقه نود و وقت اضافه ریزش داشتیم. آخرش شدیم هشت نفر. سه تا دختر و پنج تا پسر. علی و امیر آمدند جلوی در خوابگاه و وسایل را انداختیم پشت ماشین و من و آرزو همراهشان رفتیم. مژگان هم همان محل قرار بهمان پیوست و حسین و نادر هم با هم آمدند. مرزا هم ساعت 12 مسیج داد که نمی آیم! فرهاد هم شب قبلش دبه درآورد. بماند از وحیده و نغمه و شیما و بنفشه که دیشب کنسل کردند و گفتن نمی آیند. خلاصه از همه شان شاکی شدم اما دیگر به روی خودم نیاوردم. همین هشت نفری که رفتیم حسابی خوش گذراندیم. بازی های دسته جمعیمان هم خوش گذشت. خصوصا پانتومیم با کلمات وطنی مان خیلی بامزه شده بود. کلا روز خوبی بود. به حواشی و لوس بازیهای بچه ها هم حوصله ندارم فکرکنم.
پی نوشت: دو شب پیش با آقای خاستگار به اولین چالش برخوردیم و من هم حسابی سخت گرفتم ، نمی خواستم نقش بازی کنم که ناراحت نشدم و چیزی نشده، برای همین دقیقا برایش توضیح دادم که از رفتارش چه برداشتهایی می شود کرد و او هم بی آنکه توجیه کند همه را پذیرفت و خواهش کرد با این رفتارش قضاوتش نکنم تا ثابت کند آن چیزی که پیش آمده مربوط به شخصیت او نیست و پیشامد بوده. با اینکه نسبتا مقصر بود خوب توانست مدیریت کند و این چالش را به جای درستش هدایت کند، جوری که دلخوری من هم ادامه پیدا نکرد. یک نکته جدید هم کشف کردم که آقای خاستگار طاقت ناراحت شدن من را ندارد. یک نکته دیگر هم کشف کردم مردها انگار دوست دارند تحت کنترل باشند. شبهایی که من دیر خوابگاه می رسم و او می رود جایی که آنتن ندارد قبلش تکست می گذارد که می رود فلان جا و در دسترس نیست. صبح ها هم سلام صبح بخیرش را می نویسد و می رود چه من باشم چه نباشم. گفتم که وقتم را نمی گیرد اما هوایم را دارد.
امروز هم از روند انجام کارهای اقامتش برایم گفت و ارسال مدارکش که به کجا رسیده و چه قسمتهاییش باقی مانده. کلا دوست دارد گزارش کار بدهد بی آنکه من کنجکاوی کنم. خیلی از اطلاعات را خودش خودکار می دهد، احتمالا می خواهد اعتمادم را به دست بیاورد و جدی بودنش را در انجام برنامه هایش نشان دهد.
قرار است فردا برویم بیرون من شیرینی فارغ التحصیلیم را به دوستانم بدهم. بساط جوجه کباب و گردش خارج شهر داریم. لیست مهمان گرفته بودم. هم دخترها هم پسرها. این ها همان کسانی بودند که من را کچل کرده بودند که باید شیرینی بدهی. حالا موعدش که رسیده یکی یکی می گویند نمی توانیم بیاییم. یکی امتحان دارد دوشنبه از الان نمی تواند بیاید! یکی با یکی دیگر از مهمانها مشکل دارد می گوید نمی آید. یکی می گوید فلان و دیگری بهمان. این بهانه آوردن ها هم بیشتر مال دخترهاست. حالا پسرها همه می آیند. کلی هم استقبال کردند و گفتتند کاری هست انجام می دهند. اما دخترها! یکیشان قرار بود بیاید کمکم برای خرید زنگ زده نمی تواند. نمی گویم که حالا قرار است یک شیرینی بدهم جورش را بقیه بکشند اما راستش فکر می کنم بچه ها اصلا درک نکرده اند که هدف از شیرینی دادن چیست. دورهم بودن و ساعتی خوش گذراندن. داستان وظیفه و زحمت و این چیزها نیست. این طور موقعها فکر می کنم زیادی تنها هستم! حالا فردا من با یک لشکر پسر پاشوم بروم کجا؟ امیدوارم همین تعداد دختری که باقی مانده ریزش نکنند.