کار دل چیست؟

آقای خاستگار در یک حرکت انتحاری هرچه توی دلش بود را ریخت روی دایره. این بی قراری مردها در ابراز علاقه برایم جالب است . جالبتر اینکه وقتی ابراز عشق و علاقه می کنند حس می کنند بعد از آن حق مالکیت ویژه ای روی مورد علاقه شان دارند. گفت حس می کند دیر می شود اگر نگوید و بعد کار خودش را کرد. هر چی حرف عاشقانه بلد بود ردیف کرد و من گوش دادم. اعتراف می کنم وقتی لفظ دوستت دارم را به زبان آورد دستهایم بی حس شد. مثل همان وقتهایی که عاشقانه در گوشم زمزمه می شد...ترسیدم، جا خوردم، حتی بعدش ضربان قلبم کمی بالا رفت و تازه فهمیدم دل بیچاره ام هنوز زنده است! شاید لحظه ای بیشتر نبود اما همین جم خوردن لحظه ای حسابی غافلگیرم کرد. فکر نمی کردم دلم هنوز کار بکند!  به قول آقای خاستگار لا مذهب هر چقدر هم چوب بخورد باز کار خودش را می کند. ..

تنهایی

گاهی دلم برای خودم می سوزد، حتی جگرم هم کباب می شود. این را امروز حس کردم وقتی تنهایی توی خیابان جمهوری قدم می زدم و دنبال تاپ و دامن برای کت مجلسی که خریدم می گشتم. راستش را بخواهید خیلی سردرنمی آورم که چی مناسب کتی که خریدم هست و با اینکه دیشب توی گروه دوستانم عکسش را گذاشتم و آنها نظرشان را در مورد مکمل کت دادند اما وقتی به بازار رفتم و سر خرید چیزی مردد بودم و کسی نبود که نظر بدهد این تنهایی و بی کسی را بیشتر حس می کردم. این دو روز را رفته بودم خانه سایه، هم اتاقی خوابگاه قبلیم. حالا دیگر خانه گرفته و من هروقت بشود سری بهش می زنم. کت را با او خریدم و چون امروز سرکار بود دیگر نشد دوباره بازار برویم. از دست مادرم شاکی هستم، زنگ نمی زند، حالم را نمی پرسد. دیگر مطمئن شده ام اگر خودم مراقب خودم نباشم و به امور زندگیم رسیدگی نکنم کسی نیست که مراقبم باشد.نمی خواهم آدم قدرنشناسی باشم اما گاهی حق بدهید که غر بزنم.
 این چند روز حالم شدیدا گرفته. توی موقعیت عجیب و غریبی گیر افتاده ام. برایتان نگفتم تاریخ مصاحبه آقای خاستگار آمده؟ سه ماه و نیم دیگر. فرصت مناسبی است که به همه کارهایمان برسیم، مراسم بگیریم، مدارک من را جمع کنیم و تا قبل تاریخ مصاحبه کار ناتمامی باقی نگذاریم. اما چیزی که من را سرگردان کرده داستان دکترایم است. دکترایم تازه درست شده و با توجه به نتیجه آزمون زبانم باید یک ترم را در کالج دانشگاه زبان بخوانم. مشکل اینجاست که من اگر این 694 دلار را به حساب دانشگاه بریزم از آنجایی که یکی دو ماه آینده را مشغول کارهای ازدواج و مدارک هستم اصلا نمی توانم در کلاسها شرکت کنم و هم پولم را دور ریخته ام هم به خاطر غیبتهای احتمالی ام ترم را برایم حذف خواهند کرد. اگر کلاس زبان شرکت نکنم دکترا هم ثبت نامم نمی کنند، اگر دکترا ثبت نامم نکنند این چندماهی که سر کلاس رفتم هیچ می شود. اگر بیخیال همه چیز بشوم و بعدا یک درصد کار رفتن من و آقای خاستگار جور نشود آنوقت از آنجا مانده و از اینجا رانده می شوم. آقای خاستگار به صورت تلویحی می گوید همه چیز را بگذارم برای ترم بعد. یعنی ثبت نام زبان و دکترا، همه را، موکول کنم به ترم بعدی که اگر رفتنی شدیم که هیچ. اگر نشدیم آن موقع بیایم  از اول سر کلاسهای دکترا بنشینم.او که خیالش راحت است، اما برای من همه اینها خیلی سخت است. یک جورهایی عصبی و آشفته شده ام. دکترا خواندنم برایم خیلی باارزش است و از دست دادنش ولو برای چند ماه اذیتم می کند. همین باعث شده اخیرا بیشتر روی حرفها و رفتار آقای خاستگار حساس بشوم. یکی دوبار هم دعوای شدید راه انداخته ام که خیلی ماهرانه توانسته آتشم را خاموش کند. سخت است دست کشیدن از چیزهایی که برایشان خیلی زحمت کشیده ام. شما که می دانید.

امتحان

دعا کنید امتحان امروزم خوب شود بعدش بیایم یک دل سیر برایتان بنویسم.

بعدا نوشت: امتحا زبان را دادم. آقا یعنی چه که من رایتینگ به آن خوبی نوشتم بعد کمترین نمره ممکن را به من داده. به مسئولش می گویم من فرمت همین رایتینگ را برای تافل نوشتم 80 درصد نمره را گرفتم یعنی چه؟ می گوید حتما تسلطتان بیشتر بوده روی آن موضوع. مساله این است که اینها برای اینکه تجارت خودشان متوقف نشود شده توی سر جوابهایت هم می زنند تا بالاخره کلاس زبان لازم شوی. نتیجه این شد که شهریه یک ترم کلاس زبان معادل دومیلیون می رود توی پاچه ام. از آنجایی که شرط ثبت نام دکترایم کلاس زبان است چاره ای ندارم انگار جز پرداختنش.

تحقیقات محلی

از آنجایی که ما آشنا و فامیلی در شهر زندگی آقای خاستگار نداریم و آدمی هم  نداریم که برود تا آنجا تحقیقات کند، می دانستم اگر خودم فکری برای این تحقیقات نکنم پدر و مادرم هم نمی توانند چاره ای برای تحقیق محلی و اطمینان از صحت و سقم حرفهای آقای خاستگار پیدا کنند و احتمالا همان جواب همیشگی شان را می دهند که خودت بهتر می دانی، پس خودم دست به کار شدم.  چند روزی  به دلم شک افتاده بود که مبادا حرفهای آقای خاستگار حقیقت نداشته باشد، این طوری شد که  رفتم سراغ یکی از دوستان قدیمی هموطنم آقای بهروز که چند سال توی شهر آقای خاستگار زندگی کرده. بهروز از آن پسرهای مذهبی نسل نو است که در عین اینکه شدیدا پایبند اعتقاداتش است ذهن باز و منطقی دارد. همسر بهروز را نمی شناسم فقط یکبار ازش سوال کرده بودم که همسرش هم مثل خودش قبلا توی ایران زندگی کرده یا نه، آن را هم برای قضیه تقی پرسیده بودم که تقی اصلا سابقه زندگی در ایران را نداشت و آن زمانها نقطه مجهولی برایم بود که می شود با کسی که در دنیای متفاوتی بزرگ شده زندگی کرد یا نه. بهروز همان زمان به من گفت سخت است زندگی با آدمی که در فرهنگ متفاوتی بزرگ شده ... این بار که برای تحقیقات محلی سراغش رفتم و خواستم قضیه محرمانه بماند گفت مگر قبلی را کسی فهمید که این یکی را بخواهند بفهمند. من هم اطمینان دادم برای همین قابل اعتماد بودنش سراغش آمده ام.آقای خاستگار یک خواهر کله گنده دارد که از مقامات شهر خودشان است و جزء آدمهای سرشناس محسوب می شود. بهروز خواهر آقای خاستگار را می شناخت نه آنقدری که به کار من بیاید اما گفت کسانی را می شناسد که با آنها رابطه خانوادگی نزدیک دارند، از آنها پرس و جو می کند و خبرش را به من می دهد. خلاصه آقای بهروز زحمت تحقیقات را کشید و نتیجه را اینطوری اعلام کرد: "خانواده بسیار خوبی هستند، خواهرش خانم خوب و شوخ طبعی هست! اینجینیر صاحب (می شود همان جناب مهندس خودمان) هم آدم کتابخوان و جالبی است، خیلی زودجوش نیست لااقل با این شخصی که ازش سوال شده نجوشیده، سرش به کار خودش است، دوستان زیادی ندارد، هیچ سابقه بدی ندارد و اکثر سالها را دور از خانواده در شهرهای مختلف سر پروژه های کاری بوده است. به صورت کلی خودش و خانواده اش کاملا تایید شده هستند." بهروز توصیه های برادرانه-دوستانه اش را هم حواله ام کرد که" با این تفاسیر می ماند خودش و شخصیتش که باید ببینی چطوری است." آخر هم گفت "خیلی مهم است بتوانی دوستش داشته باشی ، این توی زندگی از همه چیز مهمتر است". توصیه مردانه اش هم این بود که خیلی قبل ازدواج بهش امتیاز ندهم. مردها خوب جنس همدیگر را می شناسند! خلاصه کلی دعای خیر بدرقه انتخابم کرد و یکی از دل مشغولی های بزرگم را برطرف کرد.

پ.ن: ایمیل تایید مدارک آقای خاستگار رسیده، از حداقل دو تا حداکثر شش ماه دیگر ممکن است وقت مصاحبه اش باشد. 

پ.ن2: این روزها حالم خیلی خوب است

پ.ن3: به قول گلشیفته انگار دنیا دارد به من چشمک می زند!

بی حاشیه

از دیروز آهسته آهسته موضوع آقای خواستگار را به خانواده گفتم. دیروز به مادرم گفتم و امروز به پدر. بهتر از چیزی که فکر می کردم پیش رفت. نه اعصاب خردی، نه بحثی، نه حاشیه ای. آرام و بی سروصدا. گوش کردند، پرسیدند، جواب دادم. حرف زدیم. آخر هم گفتند خودت بهتر می دانی، تصمیم نهایی با خودت است...نه با خارج رفتن مخالفت حادی داشتند نه با هیچ چیز دیگر... نشستند دوتایی عکس آقای خاستگار را نگاه کردند آخر هم گفتند خیلی پخته به نظر می آید. تحقیقات می خواهد و دیدار از نزدیک و بعدش نظر طرفین. آقای خاستگار رفته بود مهمانی، طاقت نیاورده بود سریع برگشته بود بپرسد چه شده  و حسابی بال درآورد وقتی بهش گفتم خانواده ام جبهه گیری شدیدی نداشته اند. کلی ازم تشکر کرد و گفت باقیش با خودش است و می داند چه کار کند. وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم پرسید الان اجازه هست بگویم دوستت دارم؟ و من گفتم  باشد به وقتش، از راه دور نه، او هم گفت باشد...
پ.ن: نوشته بودم که بعد از چند ماه رفتم پیش مشاورم ؟ مشاورم فکر می کرد به خاطر اقای سابقا عاشق رفته ام پیشش، اما وقتی شنید من برای مشورت در مورد آقای خاستگار رفتم پیشش حسابی خوشحال شد، یکجورهایی ذوق زده شد. این مشاور من هم دیگر حرفه ای کار نمی کند! یکجورهایی روی من تعصب پیدا کرده.
پ.ن2: دو ماه پیش آقای خاستگار به قصد آشنایی جلو آمد و حالا کمتر از دو ماه دیگر می خواهد رسما بیاید خاستگاری.  پیش بینی ام این است شاید  چهار ماه نشده به مقصودش هم برسد!
پ.ن3: امشب  برای چیزهایی که از دست دادم گریه کردم...

عجیب و غریب

دنیا همین است؟ به همین سادگی؟ یکی می رود و دیگری می آید می نشیند سرجایش؟ یکی که بی خبر می گذارد و می رود و آب می شود در دل زمین و انگار هرگز وجود نداشته و دیگری بی خبر می آید و چنان بودنش را ثابت می کند که گویی از ازل به تو زل زده . عجیب است اما این روزها با اینکه هنوز آهنگ های قدیمی ام رادر پیاده روی صبح هایم گوش می دهم دیگر به آقای سابقا عاشق فکر نمی کنم. تصویر آقای خاستگار می آید می نشیند توی ذهنم و جم نمی خورد. عجیبتر آنکه همراه تصویرش لبهایم را  منحنی می کند و نیامده لبخند می نشاند گوشه صورتم. آقای خاستگار زیادی خوب است، آنقدر که دیگر نیاز نیست بدی ها و کمبودها راسانسور کنم و به روی خودم و دیگران نیاورم. گاهی به خودم و تشخیصم مشکوک می شوم. نکند من دوباره اسیر خوش بینی افراطی شدم یا که احساس بر عقل پیشی گرفته. اما نه، همه چیز زیادی سر جای خودش است! و من این هفته باید بروم اعلام ورود کسی را بکنم که خیلی خوب است! برایش شرح دادم که موقعیت سختی است و او قول داد اگر اعتماد کنم ناامیدم نخواهد کرد. 
بعدا نوشت: خواب آقای سابقا عاشق را دیدم. برگشته بود، خیلی غمگین بود، حتی گریه هم کرد. برنگشته بود که بماند، آمده بود یادگاری بدهد و برود...استرس وحشتناکی دارم، انگار که قبلم بخواهد از دهانم بیرون بریزد. دیشب به سختی خوابم برد و صبح از وقتی بیدار شدم تپش قلب دارم. باید خودم را آرام کنم...

خیالباف

گاهی می خواهم کسی شوم که نیستم. گاهی می خواهم همانی شوم که هستم. گاهی برای خودم قصه می گویم. گاهی گذشته ام  پاک می کنم و آن طوری که دلم می خواهد نقاشی می کنم. گاهی آینده ای را متصور می شوم که اصلا ربطی به من ندارد. این روزها زیاد خیالبافی می کنم.


روزی سرزمین‌های ناشناخته‌ات را کشف خواهم کرد

در درّه‌های عمیقت خواهم تاخت

بر کوه‌های بلندت بَر خواهم شد

و پیش از آن‌که دزدان مفلوک بیایند

همه‌چیزت را به یغما خواهم برد

به تو رسیدن!

در قشلاق موهایت آرمیدن!

من گرگ خیالبافی هستم

و تو

پرنده‌ای که همیشه بکر خواهد ماند.

*الیاس علوی

خانه

باید یک برنامه بریزم بروم خانه تا دو هفته دیگر. دوباره ماجرای مطرح کردن خاستگار و دوباره جنجال ها و حاشیه های خاص این ماجراها انتظارم را می کشد. امروز با آقای خاستگار حرف زدم و قرار شد دقیقا بعد از ماه رمضان بیایند ایران. اما قبلش ازم خواست مطمئن شوم که خانواده ام با آمدنشان مشکلی ندارد. بزرگترین نگرانی اش هم همین داستان رفتن به ینگه ی دنیاست که می گوید ممکن است خانواده ی من خیلی استقبال نکنند. مدیریت کردن این داستان با من است که خانواده را مجاب کنم رفتن بهترین گزینه ممکن برای من است. هرچند سر خود آقای خاستگار نمی خواهم خیلی اصرار بورزم. نمی خواهم فکر کنند دوباره بریدم و دوختم و آنها فقط در جریان قرار می گیرند. البته که کل داستان همین است ولی خوب این بار با سیاست  جلو می روم تا  جلوی خواسته ام قد علم نکنند. بدجور از این داستان های تکراری خسته شدم. می خواهم این بار همه چیز بدون حاشیه پیش برود. هرچند که بعید به نظر می رسد. 

درهم

امروز رفتیم بیرون. چند نفر دیگر هم دقیقه نود و وقت اضافه ریزش داشتیم. آخرش شدیم هشت نفر. سه تا دختر و پنج تا پسر. علی و امیر آمدند جلوی در خوابگاه و وسایل را انداختیم پشت ماشین و من و آرزو همراهشان رفتیم. مژگان هم همان محل قرار بهمان پیوست و حسین و نادر هم با هم آمدند. مرزا هم ساعت 12 مسیج داد که نمی آیم! فرهاد هم شب قبلش دبه درآورد. بماند از وحیده و نغمه و شیما و بنفشه که دیشب کنسل کردند و گفتن نمی آیند. خلاصه از همه شان شاکی شدم اما دیگر به روی خودم نیاوردم. همین هشت نفری که رفتیم حسابی خوش گذراندیم. بازی های دسته جمعیمان هم خوش گذشت. خصوصا پانتومیم با کلمات وطنی مان خیلی بامزه شده بود. کلا روز خوبی بود. به حواشی و لوس بازیهای بچه ها هم حوصله ندارم فکرکنم. 

پی نوشت: دو شب پیش با آقای خاستگار به اولین چالش برخوردیم و من هم حسابی سخت گرفتم ، نمی خواستم نقش بازی کنم که ناراحت نشدم و چیزی نشده، برای همین دقیقا برایش توضیح دادم که از رفتارش چه برداشتهایی می شود کرد و او هم بی آنکه توجیه کند همه را پذیرفت و خواهش کرد با این رفتارش قضاوتش نکنم تا ثابت کند آن چیزی که پیش آمده مربوط به شخصیت او نیست و پیشامد بوده. با اینکه نسبتا مقصر بود خوب توانست مدیریت کند  و  این چالش را به جای درستش هدایت کند، جوری که دلخوری من هم ادامه پیدا نکرد. یک نکته جدید هم کشف کردم که آقای خاستگار طاقت ناراحت شدن من را ندارد. یک نکته دیگر هم کشف کردم مردها انگار دوست دارند تحت کنترل باشند. شبهایی که من دیر خوابگاه می رسم و او می رود جایی که آنتن ندارد قبلش تکست می گذارد که می رود فلان جا و در دسترس نیست. صبح ها هم سلام صبح بخیرش را می نویسد و می رود چه من باشم چه نباشم. گفتم که وقتم را نمی گیرد اما هوایم را دارد. 

امروز هم از روند انجام کارهای اقامتش برایم گفت و ارسال مدارکش که به کجا رسیده و چه قسمتهاییش باقی مانده. کلا دوست دارد گزارش کار بدهد بی آنکه من کنجکاوی کنم. خیلی از اطلاعات را خودش خودکار می دهد، احتمالا می خواهد اعتمادم را به دست بیاورد و جدی بودنش را در انجام برنامه هایش نشان دهد.


شیرینی

قرار است فردا برویم بیرون من شیرینی فارغ التحصیلیم را به دوستانم بدهم. بساط جوجه کباب و گردش خارج شهر داریم. لیست مهمان گرفته بودم. هم دخترها هم پسرها. این ها همان کسانی بودند که من را کچل کرده بودند که باید شیرینی بدهی. حالا موعدش که رسیده یکی یکی می گویند نمی توانیم بیاییم. یکی امتحان دارد دوشنبه از الان نمی تواند بیاید! یکی با یکی دیگر از مهمانها مشکل دارد می گوید نمی آید. یکی می گوید فلان و دیگری بهمان. این بهانه آوردن ها هم بیشتر مال دخترهاست. حالا پسرها همه می آیند. کلی هم استقبال کردند و گفتتند کاری هست انجام می دهند. اما دخترها! یکیشان قرار بود بیاید کمکم برای خرید زنگ زده نمی تواند. نمی گویم که حالا قرار است یک شیرینی بدهم جورش را بقیه بکشند اما راستش فکر می کنم بچه ها اصلا درک نکرده اند که هدف از شیرینی دادن چیست. دورهم بودن و ساعتی خوش گذراندن. داستان وظیفه و زحمت و این چیزها نیست. این طور موقعها فکر می کنم زیادی تنها هستم! حالا فردا من با یک لشکر پسر پاشوم بروم کجا؟ امیدوارم همین تعداد دختری که باقی مانده ریزش نکنند.