دیشب از همان اول دعا تمام کارهای اشتباهم از زمانی که وارد جامعه شدم یادم آمد. یادم آمد چقدر احمق بودم، چقدر ساده لوح و زودباور بودم. یادم آمد که هربار یک اشتباه را به اشکال مختلف تکرار کردم و یکبار هم حالیم نشد که دخترجان این ره که تو می روی به ترکستان است. یادم آمد خیلی چیزها را از دست دادم و بعضی چیزها وقتی یکبار از دست بروند جای خالیشان و خاطره بودنشان تا ابد روحت را خط خطی می کنند. یادم آمد که با وجود همه آن حماقتها شانس آورده ام که هنوز خانه خرابِ خانه خراب نشده ام. می گویند یک زمانی حسنات می تواند جای سیئات را بگیرد، یعنی می شود روزی سیئات من هم از لوح وجودم پاک شود؟ مغز دعایم این بود که خدایا کمک کن پاک بمانم...
آقای خاستگار به خنده گفت که دعا کرده "خدایا این یکبار را بیخیال بدیهایمان شو، کارمان را راه بینداز، قول می دهم آدم شوم!" امان از دست این مردها که همه جا دنبال معامله هستند.
امروز برای کارهای خروج از کشور اقدام کردم و آقای خاستگار هم هفته آینده ویزایش را می گیرد. به شوخی می گوید" جدی جدی دارم بهت می رسم ها!"
فردا راهی خانه هستم و این مقدمه فصل جدیدی است در زندگی من، برایم دعا کنید.
اصرار من به اینکه همیشه دختر خوبی باشم خسته ام کرده. می خواهم از رل دختر خوب و نمونه فاصله بگیرم. از دختر مهربانی که به همه لبخند می زند ، همه را می بخشد، سعی می کند همیشه آرامش خودش را حفظ کند و ناراحتی ها و غمهایش را توی خودش بریزد. دختری که بی صدا گریه می کند و ضعفهایش را به کسی نشان نمی دهد.دختر خوب قصه خسته شده از مدام خوب بودن.
در راستای این کلافگی از خوب بودن، این چند روزه با چند نفر بحث کردم، دم چند نفر را چیدم و حتی چندتا بدجنسی کوچک هم کردم. دیروز از کارم استعفا دادم و حین تسویه حساب با مدیر درگیر شدم. همه مدارکم را از آنجا جمع کردم تا دیگر نتوانند در غیاب من از مدرکم سوء استفاده کنند، کاری که در یک سالی که آنجا نبودم انجام داده بودند، به روی مدیر هم آوردم که کارش اخلاقی نبوده است. به بهانه خانه رفتن و سفر احتمالی از کارم بیرون آمدم و مطمئنم بیرون آمدنم از آن سوراخ موش یکی از بهترین تصمیم هایی است که در این دوره گرفته ام. باید بگردم یک جای بهتر کار پیدا کنم، جایی که بار آموزشی و علمی برایم داشته باشد نه جایی که کارهای روتین دارد و روزمرگی، جایی که آدم درجا زدنش را با تمام وجود حس می کند. خیر سرم خانم دکتر شده ام! وقتی به آقای خاستگار قضیه را گفتم خیلی با احتیاط اظهار نظر کرد، می ترسد نظر واقعیش را ابراز کند، چون می داند من روی درس، کار و فعالیتهای اجتماعیم حساسم. در نهایت خیلی بی طرفانه گفت "این خودت هستی که تصمیم می گیری، نظر نظر خودت است." حرصم می آید دو کلام برای تایید کارم نمی گوید.
دیگر چه کار کرده ام این چند روزه؟ آهان یک همکلاسی اعجوبه دارم دختری که سه چهار سال از من بزرگتر است، باور کنید من از اول باهاش مشکلی نداشتم، یکی دو تا از بچه ها خیلی باهاش کانتکت داشتند و من هی سعی می کردم میانجیگری کنم و بگویم خوب آدمها با هم فرق دارند این اصطکاک دیدگاه و برخورد هم پیش می آید دیگر. منتها انگار نه انگار این دختر خانم اصلا بزرگ شده باشد، اظهارنظرهایش روی کلاس کاملا روی اعصاب است، استاد وقتی درس می دهد هر مطلب مرتبط یا غیرمرتبطی که توی ذهنش می آید را شروع می کند به گفتن. انقدر هم بد حرف می زند که سر و ته جملاتش معلوم نیست نه فعل دارد نه فاعل، بعله من هم یک چیزهایی توی ذهنم هست وقتی استاد درس می دهد اما چون کامل و جامع یادم نیست دیگر نمی آیم هرچه انبار شده گوشه ذهنم را بریزم توی کلاس که چه؟ که من می دانم؟ که من خوانده ام؟ که من بلدم؟ حالا ای کاش بلد بود! شرکت کردنش توی بحثهای غیردرسی که اصلا دیگر قابل تحمل نیست. کوه پوشالین ادعا! وای فکر کنید همه کلاس ها را دیر می رسد با اینکه خوابگاهش 5 دقیقه تا دانشگاه فاصله دارد و همیشه یک بهانه جور می کند که ذاتا آدم وقت شناسی است و این دیر آمدنها هم اتفاقی است. دیر امدنش هم یک حرکت تقلیدی از مبیناست. من و مبینا ارشد همکلاسی بودیم و توی این دوره هم با هم هستیم. مبینا اصلا عادت به سر وقت آمدن ندارد و از همان ابتدای این ترم تمام کلاسها را دیر می آمد. این خانوم هم که کلا دست به تقلید و تقلب و حرف از دهان بقیه دزدیدنش خوب است بعد از مدتی کلا کلاس ها را دیر می آمد. اوایل اینطوری نبود، اینطوری شد! تازه بماند که کلاس ساعت 3 را دیر رسیده به استاد که زمینه مذهبی دارد می گوید استاد سر تعقیبات نماز بودم یهو ساعت را نگاه کردم دیدم دیر شده! نگو از ساعت 1 تا 3 داشته ذکر می گفته! من که به جای او خجالت کشیدم وقتی این حرف را زد و استاد هم زیرپوستی متلکی بارش کرد. یا اینکه سر کلاس دیگری استاد یک تکست ده صفحه ای داده بود که پیش خوانی کنیم و سر کلاس بحث کنیم. هیچ کداممان جز این خانم نخوانده بود و فکر می کنید به استاد چی گفت؟ " استاد، قرار است روخوانی کنیم یا اینکه بحث کنیم؟ چون من همه اش را خواندم" دیگر خودتان تصور کنید دانشجوی دکترای مملکت با این سن و سال چنین برخوردهای دبیرستانی از خودش نشان بدهد. دیروز سر موضوعی باهاش وارد بحث شدم و بعد دیگر ول کن نبود آمده بود توی گروه تلگراممان بحث را ادامه داده بود، من هم برایش نوشتم تو اصلا آداب بحث کردن را بلد نیستی که آدم بخواهد باهات وارد بحث بشود و دیگر حرفی باهات ندارم. دوباره آمده بود روده درازی کرده بود و من هم از گروه لفت دادم. اولین بار بود اینطوری برخورد کردم در حالی که این خانوم با یکی دوتا از همکلاسی هایم دهان به دهان شده و آقایان کلاس هم که کلا از همصحبتی با او اجتناب می کنند. اعجوبه ای است برای خودش! چقدر غیبت کردم، ولی خوب اگر نمی نوشتم روی دلم می ماند.
دیگر چه؟ آهان توی یک گروه تلگرام هموطنهایم هم پریدم به یکی از بچه ها که جوک مذهبی گذاشته بود و بهش گفتم دفعه آخرت باشد از این چرت و پرتها می گذاری توی گروه، بعد طرف سوسه آمد که این طنز است و آزادی بیان کجاست و این دری وری ها، من هم برایش نوشتم چرت ننویس و باقی بچه ها هم آمدند مسئولیت خرد کردن و بسته بندیش را به عهده گرفتند و من هم لبخند شیطانی گوشه لبم که تو باشی دیگر ادعای روشنفکری نکنی، بدم می آید از این آدمهایی که تا دیروز که توی بلاد اسلامی بودند نماز جماعتشان دیر نمی شد و الان که پایشان را گذاشتند بلاد کفر دیگر خدا را هم بنده نیستند. آدم بی بته همینطوری است دیگر! به قول یکی از بچه ها اینها نه به اعتقاداتشان اعتباری است نه به بی اعتقادیشان. اوووف چقدر غر زدم!
راستی آقای خاستگار و خواهر محترمش امروز رسیده اند کابل تا فردا حضوری بروند دنبال کارهای ویزا، آن سایت به درد نخور نوبت دهی آنلاین هم خراب شود روی سر مسئولینش که کار آدم را راه نمی اندازد!
امشب هم می خواهیم برویم مسجد دانشگاه احیا منتها برای برگشتمان مشکل داریم، خوابگاه برای مسجد دیگری سرویس گذاشته که به نظرمان سخنران و مداحشان جالب نیامد. هم اتاقیم می گوید به همکلاسی پسرت که می آید مراسم بگو بعد مراسم ما را برساند خوابگاه، دلم نمی خواهد بهش بگویم، حس صمیمیت آنچنانی باهاش ندارم که بخواهم ازش چنین درخواستی بکنم. احتمالا خودمان برویم و خودمان هم برگردیم توکل به خدا. هرچند من بعد از آن قضیه موتوری ها بیشتر از قبل از تنهایی و تاریکی و خیابانهای تهران می ترسم. همین دیروز بود خواب می دیدم توی شب توی خیابان یکی پشت سرم ظاهر شد و با جیغ از خواب پریدم و این دفعه اولم نبود که خواب یک متهاجم در تاریکی را می دیدم. من از تاریکی نمی ترسم از مرد می ترسم و این ترس از مرد درون من ریشه در این چند هفته ندارد...
پی نوشت: دختر همکلاسیمان دیشب قبل از مراسم مسیج داد که معذرت خواهی کند و حلالش کنم. دختر بد وجودم دهانش بسته شد برایش نوشتم مشکلی نیست و او هم من و بقیه را حلال کند!
پی نوشت 2: دیشب رفتیم مراسم دانشگاه خودمان در فضای خوابگاه مرکزی، قسمت دعایش خیلی خوب بود، باقیش اصلا به درد نمی خورد. نمی دانم چه اصراری دارند زورکی اشک ملت را دربیاورند، به هر حربه ای که شده. کسی که اشکش نیاید توی مداح آن بالا خودت را هم بکشی فایده ندارد نشان به این نشان که اکیپ دخترهای بغل دستیم تا آخر هرهر و کرکرشان به راه بود.
پی نوشت 3: دنیا چقدر کوچک است، دیشب جلوی خوابگاه یکی از بچه ها می پرسد من شما را مشهد ندیدم؟ می گویم نه، چطور، می گوید دانشگاه کجا خواندید؟ می گویم فلان شهر، می گوید من هم کاردانی ام را آنجا بودم، سال 85. من تازه 87 آنجا دانشجو شدم. هم دانشکده ای بودیم. چهره اش اصلا یادم نمی آمد اما او من را شناخته بود و جالب اینکه بعد 8 سال دوباره توی یک دانشگاه و یک خوابگاه هستیم. دنیای کوچکی است.
پی نوشت 4: منتظرم خبر آقای خاستگارم، آیا با مراجعه حضوریش می تواند جواب بگیرد؟ امیدوارم بتواند.
بعدا نوشت: آقای خاستگار زنگ زد، بیچاره تمام امروز را دوندگی کرده بود و حسابی خسته بود. کاری از پیش نبرده بود و حالا دست به دامن دلال های نوبت ویزا شده است. نکته بد ماجرا اینجاست که پاسپورت قدیمی اش را قبول نکردند و او هم که عزمش برای آمدن جدی است رفته پاسپورت الکترونیکی اش را تحویل داده . قرار این بود که مهر ویزای ایران روی پاسپورتش نخورد که بعدا توی مصاحبه جای گیر نباشد که چرا به ایران سفر کرده و حالا با این محدودیتی که برای پاس قدیمی اش گذاشته اند دیگر راه دیگری وجود ندارد. می پرسم خوب بعدش توی مصاحبه چه می شود؟ می گوید بهشان می گویم رفتم عروسی کردم، زنم را آورده ام، حالا می خواهید ویزا ندهید به درک! به خنده می گویم چقدر عصبانی! و او می گوید "مهم فعلا آمدنم به ایران است." عاشق است دیگر حالیش نمی شود. اینکه ممکن است آمریکا رفتنش با آمدنش به ایران کلا به هم بخورد واقعیتی است که من یکی خیلی با آن مشکل ندارم! دیشب داشتم دعا می کردم هرکجا که خیر است خانه ابدی مان شود و چه کسی می داند خیر کجاست؟
من مشکلی با صدا زده شدن به اسم کوچکم از سوی آقایان ندارم. نمی دانم چرا بعضی ها برای اسم کوچک تقدس مصنوعی درست می کنند. اسم گذاشته اند که صدایت کنند دیگر. حالا مثلا همکلاسی ات تو را به اسم کوچک صدا بزند خبط بزرگی کرده است؟ البته خیلی با این مشکل دارم که طرف حسابم فکر کند چون می تواند اسم کوچکم را صدا بزند حق چیزهای دیگر هم دارد اما در کل حساسیتی روی این قضیه اسم کوچک ندارم. خودم هم راحتترم اطرافیانم را به اسم کوچک صدا کنم. ولی از آنجاییکه تعداد افراد باشعوری که متوجه باشند وقتی طرف اجازه می دهد به اسم کوچک صدایش کنند به این معنا نیست که اجازه عبور از حریم ها را دارد، کم است در نتیجه ما مانده ایم و یک مشت آقا و خانم فلانی که سند خورده به نام آبا و اجدادیمان. من اسم کوچکم را دوست دارم با اینکه این روزها بازار اسمم از رونق افتاده و در رده اسم های دمده طبقه بندی می شود ولی هم معنی اسمم قشنگ است و هم آهنگ صدا کردنش. تازه کار را هم برای عشاق محترم راحت می کند وقت خطاب کردنهای عاشقانه!
-این روزه داری هم بدجور دارد فشار می آورد. سردرد شدم و حسابی ضعف کردم. چرا اینقدر کشدار شده است روزهای این ماه؟
-توی این ماه رمضانی نمی دانم استادها چرا اینقدر بی انصاف شدند، گروه ما مجموعه ای از خودخواهترین استادها را تشکیل می دهد که ساعت کلاس ها را با برنامه خودشان می چینند و هروقت هم کاری برایشان پیش بیاید اولین گزینه کنسل کردن کلاسهایی است که با دانشجوهای هم رشته خودشان دارند و بدترین تاریخ ها و ساعتهای ممکن برگزاری کلاس هم نصیب دانشجوهای بدبخت گروه خودشان می شود. ساعت 8 صبح یا 3 عصر شمر هم کلاس نمی گذارد که اینها می گذارند! به قول یک بنده خدایی یک مشت خرفت دور هم جمع شده اند فکر می کنند چه خبر هست.
-آقای خاستگار نتوانست اینترنتی نوبت سفارت بگیرد به توصیه دوستش که سابقا کارمند سفارت بوده می خواهد حضوری برود ببیند می تواند کاری از پیش ببرد یا نه. این کار هم مستلزم این است که خودش و خواهرش یکی دو روز مرخصی بگیرند بروند سفر. امیدوارم نتیجه بدهد.
-تا آخر ماه سرکار می روم، حقوقم را که گرفتم بسته به تاریخ آمدن آقای خاستگار مرخصی می گیرم و در صورت پیش رفتن کارهایمان استعفا می دهم.
-فرم خروج از کشور را هنوز پیش استاد راهنمایم رو نکرده ام، در واقع استادم هنوز هیچی نمی داند و من هم ممکن است اصلا بهش نگویم چه خبر است.
+یک اعتراف بکنم؟ حالم از درس و دانشگاه به هم می خورد. می خواهم بالا بیاورم روی زندگی دانشجویی و متعلقاتش.
سردرنمی آورم چه شده بود آن شب و روز که آنطوری عصبانی می خواستم دست به کارهای انقلابی بزنم. به همان شدتی که ناگهان عصبانی شدم، ناگهانی هم آرام شدم، وقتی مشاور قاطعانه منعم کرد که سراغ آقای سابقا عاشق اصلا نروم، انگار یک دفعه موتورم خاموش شد. تاثیر مرهمی که آقای خاستگار بعدش گذاشت را نمی توانم نادیده بگیرم وقتی کارهایی که بهش سپرده بودم را انجام داده بود و می خواست مطمئن شود که چیزی از قلم نینداخته. یک ساعت تمام دیشب با هم حرف زدیم، از همه چیز. چندباری اذیتش کردم که خیلی مطمئن نباشد که جوابم بله است و او هربار صبورانه امیدواریش را به جواب مثبت ابراز کرد. آقای خاستگار این روزها بیشتر از همیشه ابراز علاقه می کند و واکنش من به حرفهایش مثل زل زدن یک تماشاچی کرولال بی خاصیت به صحنه یک اپرای باشکوه است و او هربار می گوید" اشکال ندارد، می دانم سخت است دلت به این زودی اعتماد کند." و من هم لبخند می زنم که یعنی امیدوارم دلم احساس امنیت کند. ازش خوشم می آید، خیلی صاف و ساده است، هرچی توی دلش است می گوید و گاهی که اخمی حواله اش می کنم هل می کند و این هل کردنهایش بامزه است. بعد از مکالمه تلفنی مان تکست داد " اگر این حس خوبی که دارم اسمش عشق است، من عاشقت شدم." و اینطوری می شود که من دوباره زل می زنم به نقطه نامعلومی آن دورها.
پ.ن: بالاخره کارت دانشجوییم صادر شد و رسما دانشجو شدم.
پ.ن 2: هنوز جرات نکرده ام بروم پیش استاد راهنمایم قضیه مرخصی گرفتن و علتش را مطرح کنم، گذاشته ام تاریخ قطعی آمدن آقای خاستگار مشخص شود و بعدش برای کارهای مرخصی اقدام کنم. کلاس زبانم را هم موکول کردم به ترم بعد. قیافه استاد راهنمایم دیدنی می شود وقتی بفهمد آن همه زحمتی که برای بورسم کشیده است بی مصرف می ماند.
پ.ن3: همین چند روز روزه داری حسابی آبم کرده، هرچند آقای خاستگار معتقد است فکر و خیال و حرص و جوش است که من را از نفس انداخته.
داشتم دنبال مدل لباس عروس می گشتم و مدل موی کوتاه مناسب برای عروسی.برای کوتاهی موهایم در این فکر بودم که پوستیژ بگذارم یا اکستنشن کنم که در آخر به این نتیجه رسیدم ترجیح می دهم موهای خودم باشد حالا هرچقدر هم کوتاه باشد. آقای خاستگار کمی در مورد جزئیات خرید و مراسم پرسید و پیشنهاد داد دوتایی برویم و با سلیقه خودمان بپسندیم که بعدش اگر قرار شد بقیه به عنوان رسم و رسوم برای خرید همراهیمان کنند، در معیت آنها برویم همانهایی را که نشان کرده ایم بخریم، نه سیخ بسوزد نه کباب.
حرف زدن در مورد این چیزها در شرایطی که آقای خاستگار حدود دو هفته دیگر می آید شاید طبیعی باشد، شاید نباشد. اما نمی دانم چه شد نصفه شبی از همه این چیزها بدم آمد. همه چیز به نظرم مسخره آمد. فکر کردن در مورد عروسی و مراسم و خرید و این چیزها حالم را به هم می زند. به نظرم خیلی مسخره می آید، خیلی پوچ...
نگفته بودم دوباره رفتم پیش مشاور؟ راجع به خیلی چیزها حرف زدیم و مشاورم اذعان کرد که افسرده ام، در مقایسه با گذشته شور و انرژی ام شدیدا افت کرده و تاکید کرد که هنوز زخمم باز است. گفت که باید از خجالت آقای سابقا عاشق دربیایم، خشم آن رابطه هنوز فرصت ابراز پیدا نکرده و تا آن خشم به نحوی تخلیه نشود نمی توانم دوره سوگواری ام را کامل کنم. چندتا راه حل پیشنهاد داد که موثرترینش این است که بروم بخوابانم توی گوش او و هرچه از دهنم درآمد نثارش کنم، منتها به هزار و یک دلیل این بهترین راه نیست. پیشنهاد بعدیش صندلی خالی بود، یک روز بروم بنشینم توی اتاق مشاور در همان حالتی که دوتایی رفته بودیم پیشش و به صندلی خالی که روزی او بر آن تکیه زده بود حرفهایم را بزنم، هرچه می خواهم، این پیشنهاد را من رد کردم، به نظرم احمقانه آمد. راه حل پیشنهادی بعدیش این بود که بنویسم، نه یک بار نه دوبار، خیلی زیاد، بدون سانسور، هرچه دلم می خواهد بنویسم و بعد پاره کنم و بریزم دور. می گفت آن خشم سرکوب شده باعث شده زخمم خوب نشود و باید فکر جدی برایش بکنم. برایش توضیح دادم که بعد از آن رابطه به آگاهی عمیقی نسبت به خودم و احساساتم رسیدم، می توانم منشأ رفتارهایی که از من سر می زند را راحت شناسایی کنم که الان که اینطوری کردم از کجا سرزده. برایش گفتم که خشمم را در رابطه جدید گاهی بروز می دهم و چیزی که مبهوتم می کند این است که می بینم آقای خاستگار مثل آقای سابقا عاشق برخورد نمی کندو مشاور گفت این عالی است که آقای خاستگار با توپهایی که به زمینش می اندازم بازی نمی کند و می گذارد اوت شود. می گفت این کمک می کند ساختارهای منفی گرایانه ذهنم که در اثر رابطه قبلی شکل گرفته تغییر کند. امشب نمی دانم چرا از همه چیز بدم آمد، می ترسم نکند حرفهای آقای خاستگار همه اش باد هوا باشد، می ترسم ابراز علاقه اش طبل توخالی باشد و می ترسم حرفهایش فقط حرف باشد. تا حالا به هیچ کدام از ابراز محبتهایش جواب مشخصی ندادم و او ظاهرا درک می کند، چون انتظاری از من ندارد و مطمئن است که می تواند روزی دل من را تصاحب کند.