اینجا همه چیز شبیه است و متفاوت. اینجا شهر تناقضهاست و چه خوب که تنها نیستم در این شهر شلوغ.
نزدیک شدن من و آ قای همسر به همدیگر خالی از چالش نیست. گاهی خیلی دوستش دارم، جانم به جانش بسته است و گاهی می خواهم ازش دور شوم، خیلی دور ولی نه آن قدر که نتوانم ببینمش. دارم بیشتر و بیشتر می شناسم، کشفش می کنم مثل یک جزیره اسرارآمیز که کشتی شکسته زندگیم در آنجا لنگر انداخته است. همسرم خیلی شوخ طبع است، صفتی که بعد از ازدواج برایم آ شکار شده است. با همین شوخی هایش تا حالا روحیه من را زنده نگه داشته است؛ البته اعتراف می کنم یک وقتهایی روی اعصابم رژه می رود وقتی در فاز بداخلاقی و کلافگی هستم. با وجود شوخی و شیطنتش شدیدا هوایم را دارد و تا چیزی طلب می کنم در کوتاهترین زمان فراهم می کند. همسرک خوش تیپ من مرد زبر و زرنگی است و می داند هرکجا چطور رفتار کند. خیالم راحت است که با وجود او کارها درست تر و بهتر پیش می رود. چیزی که از روز ازدواجمان بیشتر و بیشتر به آن ایمان پیدا می کنم این است که انتخاب درستی کرده ام...
پنج شنبه ای که گذشت مجلس عقد و عروسیمان با هم بود. عروس زیبایی شده بودم، به قول آرایشگرم شده بودم یک عروس فرانسوی تمام و کمال. فکر نکنید دارم تعریف می کنم، خودم هم تصور نمی کردم به آن زیبایی شوم، به آن با شکوهی! آقای خاستگار که آن شب شده بود آقای داماد حسابی خوش تیپ شده بود. آنقدر ذوق زده بود که حد نداشت. همه اش می خندید. با اینکه تاکید کردم زیاد نخندد تمام مدت مجلس به پهنای صورتش لبخند می زد. وقت نکردیم تمرین رقص کنیم و یک رقص ساده تانگو در حد فیلم عروسی انجام دادیم و تمام. با وجود سرعت عمل انجام کارها و کم و کسری هایی که پیش آمد مجلس نسبتا عالی برگزار شد.
آقای همسر هم شدیدا هوایم را دارد و حواسش به همه چیز هست. شدیدا عاشقم شده و گاهی می گوید هنوز باور نمی کند که زنش شده ام. من هم دارم کم کم در قلبم را به رویش باز می کنم...
امشب قرار است بیایند، برایم دعا کنید. این پست باشد تا بعدا تکمیلش کنم!
بعدا نوشت: برای جلسه اول خوب بود، خدا رو شکر. نه دعوایی شد، نه بحثی بالا گرفت، نه کسی بی احترامی کرد و نه کسی تصور کرد که مورد بی احترامی قرار گرفته. آخر جلسه شرایط فضایی پدرم مورد بحث قرار گرفت و طبق معمول مرغ پدر یک پا داشت و بس. بگذریم، فعلا این قسمت را نمی خواهم بسط بدهم.
آقای خاستگار آمد؛ خوش تیپ، خوش لباس، مرتب و منظم . دقیقا شکل کلاسیک مردهایی که می روند خاستگاری، از مدل مو بگیر تا مدل کت شلوار. همانقدر محجوب و همانقدر علاقه مند. قدش به بلندی نبود که توی عکسهایش نشان می داد، با اینکه قبلا قدش را بهم گفته بود و می دانستم اختلافمان چقدر است اما نمی دانم چرا تو عکسها کش آمده بود! کلا عکسهایش از خودش بهتر بود، اما یک چیزی خودش داشت که عکسهایش اصلا نداشت. آن هم زبان نگاهش بود. چندباری نگاهمان به هم تلاقی کرد و یک جایی چشمهایش داد می زدکه دخترجان من تو را می خواهم!
دیشب جمع شده بودیم خانه وحیده دنس پارتی. پدر و مادرش رفته بودند عروسی شهرستان، خانه خالی بود و ما هم فرصت را مغتنم شمردیم. اگر بگویم رقص بلد نیستم که تعجب نمی کنید؟ حتی در حد یک حرکت ساده. آرزو تمام تلاشش را کرد تا حرکت های ابتدایی را یادم دهد، عالی نبود اما بد هم نبود؛ حرکت پا و شانه را کمی راه افتادم، اما حرکت دست هیچی! انگار دستهایم موقع رقص دو تا چوب خشک باشند که اصلا نشود بهشان فرم داد. من اصلا نمی توانم ادای ناز کردن را دربیاورم چه برسد بخواهم رقص پرعشوه عروس را یاد بگیرم. حالا با خودم قرار گذاشته ام آهنگ های رقصی بیشتر گوش کنم و حرکت های ساده را تمرین کنم شاید چیزی از تویش دربیاید.
خانه تکانیمان همین روزها تمام می شود و مهمان ها هم دو سه روز دیگر تشریفشان را می آورند. آرایشگاه و آتلیه و این چیزهایی که در موردشان وسواس خاصی داشتم را تقریبا پیدا کرده ام . لباس به آن مدلی که می پسندم هنوز پیدا نکرده ام و فعلا حوصله ام نمی شود بیشتر از این دنبالش بگردم. آقای خاستگار همه کارهایش را تمام کرده و طبق گفته خودش اگر خدا بخواهد و همه چیز مرتب باشدشنبه راهی می شوند. خودش و خانواده خواهرش که پنج نفری می شوند.
ادامه کلاسها از هفته بعد شروع می شود و من هم که قرار است همه را غیبت کنم. چاره ای نیست با این فاصله خانه و دانشگاه نمی توانم یک بام و دو هوا بشوم، استاد راهنمایم که درجریان غیبتهایم است کلاس جبرانی خودش را کنسل کرده است، دمش گرم. می ماند دو تا درس اصلی که استادها همت کرده اندسه چهار جلسه باقیمانده را د رهمین یکی دو هفته ای که من نیستم برگزار کنند. با یکیشان که خیلی رفیقم و امید زیادی دارم غیبت ها را نادیده بگیرد اما آن یکی کلاس که خیلی هم دوستش دارم، غیبتهایم بیشتر از حد مجاز می شود و استاد هم که مقرراتی احتمال دارد نگذارد امتحان بدهم. هرچند یک سمینار کلاسی که دادم استاد کلی به به و چهچه کرد و تا حدی مورد قبولش هستم اما اینکه راه بیاید زیاد مطمئن نیستم.
خلاصه اینکه این روزها مشغولم با دغدغه های جدیدی که هیچ وقت قبلا نداشتم. خیلی آدم این دغدغه ها نیستم، اما همین که کلا بیشتر از یک بار نیست و قرار نیست در طولانی مدت این جور دغدغه ها کش بیاید راضیم می کند برایشان وقت بگذارم.
پی نوشت: آنقدرها هم ناامید نیستم که فقط بخواهم خودم را به اسم یکی سند بزنم و خلاص. نمی توانم بگویم اصلا آقای خاستگار را نشناخته ام. همانقدر که آقای خاستگار فهمیده من آدم کنترلگری هستم و بیش از حد منطقی و تا حدودی مضطرب و اینها را پذیرفته من هم تا حدودی با بیخیال بودنش کنار آمده ام. وقتی آمد بیشتر در موردش می نویسم.
آقای خاستگار و خانواده تمام کارهای اداری آمدنشان را انجام داده اند، ویزایشان هفته بعد صادر می شود و نهایتا ده روز دیگر تشریفشان را می آورند و من این روزها افتاده ام دنبال لباس مراسم. از آنجایی که بسیار محتمل است که اگر قضیه مان ختم به خیر شود یک مراسم بیشتر نتوانیم بگیریم تصمیم گرفتم لباس سفید بپوشم. به قول آقای خاستگار هرچه که برای یک مراسم تمام و کمال لازم است توی همین مراسم تدارک ببینیم که دیگر آرزو به دل نمانیم که این کار را نکردیم و آن کار را نکردیم. اینطوری شده که من دارم همه جا را می گردم تا یک مدل لباس عروس قشنگ پیدا کنم که به دلم بنشیند. مزون های اینجا در مقایسه با تهران چیز چشمگیری ندارند و باید بروم سراغ مزون های خصوصی تر که مطمئنا گرانتر هم هستند. همینقدر فهمیده ام که به هیکلم چه لباسی بیشتر می آید و خودم بیشتر چه مدلی دوست دارم. حالا دارم عکسهایشان را سلکت می کنم و از میانشان مدل دامن و بالاتنه و یقه و آستین انتخاب می کنم تا در نهایت ببینم چی عایدم می شود. آرزو همراه و همپای این روزهای من است، رفیق شفیق 12 ساله ام که مثل خواهر تمام این سالها همراهم بوده، درتمام لحظه های غم و شادی. بیشتر از من پیگیر کارهایم است و امروز هم قرار است با هم برویم یکی از مزون ها رو ببینیم. سری به بازار طلافروش ها هم زدم تا دستم بیاید سرویس ها و مدل ها چطوریند، حلقه هایی که تا الان دیده ام هم فعلا به دلم ننشسته است و باید بیشتر بگردم. آقای خاستگار می گوید سخت نگیرم و خودم را خیلی اذیت نکنم. من هم گفتم تازه من وسواسی نیستم اگر بودم که کارت زار بود. آقای خاستگار هم دورادور هی غش و ضعف می رود که کاش بود و همراهیم می کرد. خلاصه اینکه در تکاپوی آمادگی گرفتن برای اتفاقات احتمالی آینده هستم. حس جالبی دارد!