امروز بساط آش پزون داریم. چند روز پیش کلی سبزی تازه خریدیم و خرد کردیم و حالا افتاده ایم روی دور غذاهای سبزی دار. کلی سبزی خشک دارم اما انگار آن رنگ و بویی که باید را نمی دهد و فقط در صورتی که فریزرمان خالی باشد سراغشان می روم. بارداری کمی تنبلم کرده و البته تنها دلیلش نیست. کلاسهای آنلاین و تمام روز پشت میز نشستن خودش یک عامل مهم در این بی تحرکی است. دیروز بالاخره تصمیم گرفتم خرید بچه را شروع کنم. با همسر جان سری به فروشگاه تارگت زدیم و کلی گشتیم. راستش آنقدر تنوع زیاد بود و بعضی چیزها که من تازه می فهمیدم برای بچه لازم هست که کلا خرید نکردم. چون آپارتمانمان یک اتاق خواب بیستر ندارد قصد نداریم خریدهای بزرگ و جادار بکنیم. یک گهواره ی جمع و جور که بشود کنار تخت خودمان برای ماههای اول جا داد تا وقتی که سال دیگر خانه را عوض کنیم و بشود بزرگتر و جادارترش را گرفت. برای لباس خیلی سختگیر نیستم و می دانم دفعه ی بعد که خرید بروم می توانم مقدار زیادیش را یکجا بگیرم. خرد و ریزه های ضروری را حتما باید لیست کنم که بعدا یادم می رود. سخت است ولی باید از یکجا شروع کرد.
شبهای امتحان آدم دوست دارد هر کاری بکند جز درس خواندن. ساعت ۱۲:۱۷ بعد از نیمه شب است و فردا اولین امتحان جامع ترم برگزار می شود. همه پنج کلاس را تقریبا یکبار و دوبار خوانده ام و نوبت مرور کردن است. بعید می دانم بیدار بمانم. می خوابم و ۴ و ۵ صبح بیدار می شوم. بدی این ترم این است تا خود پنجشنبه ی قبل امتحان کلاس داریم از ۸ صبح تا ۵ عصر و من تمام این هفته را یکسره درس خواندم تا پاسی از شب. درسها حسابی کاربردی شده و البته سختتر اما جالبتر با کلی کیسهای بالینی. آدم مجبور است مدام در حالت آماده باش و تجزیه و تحلیل این دارو و آن مریض و فلان بیماری و مکانیسم باشد. خلاصه عالمی دارد برای خودش داروسازی.
پ. ن: من هنوز که هنوز است کیک یا همان تکان خوردن گل پسر را حس نمی کنم. البته راستش اصلا نمی دانم باید منتظر چی باشم که اسمش را کیک بگذارم. توی سونوگرافی که حسابی در حال ورجه وورجه بود اما گویا گیرنده های من هنوز انقدر حساس نشده اند.
پ.ن ۲: فردا اولین روزی است که با شکم بالا زده همه ی همکلاسیهایم را می بینم. البته آنقدر لباسهای گشاد می پوشم که جلب توجه نکنم و هفته ی پیش که یک آزمایشگاه داشتم همکلاسیم متوجه نشد و من هم چیزی نگفتم. فعلا که کسی چیزی نمی داند تا ببینم در آینده چه می شود!
مسیر مادر شدن به نیمه رسیده و دیروز فهمیدم قرار است پسردار شویم. با اینکه حس ششم از همان روزهای اول گواهی پسر می داد اما انگار تصوراتم از بچه دار شدن و پرورش آن همه اش بر مبنای دختر استوار شده بود. یک علتش هم شاید این باشد که شاهد تولد و بزرگ شدن خواهر کوچکم بودم و انگار با دنیای دختربچه ها آشناترم و پرورش و تربیت یک پسر دنیای ناشناخته ای را پیش رویم می گذارد. خوشحالم و برای داشتن پسرم و سلامتیش تا این مرحله ی بارداری سپاسگزار خداوند هستم. همسر جان که در پوستش نمی گنجد. انگار پشت سر گذاشتن نیمه ی اول بارداری با موفقیت و حالا دانستن جنسیت او را به مرحله ی جدیدی از هیجان و شادی رسانده. او هم اتفاقا دختر دوست است اما داشتن پسری که او را با خودش به ماجراجویی هایش ببرد برایش کم لذت بخش نیست.
دنبال اسم با معنا در عین حال خوش آهنگ و اصیل می گردیم. اصیل به این معنا که ریشه داشته باشد و البته تکرار مکررات نباشد. مثلا آنهایی که مثل ما در خارج از وطن صاحب پسر شده اند یکی در میان اسم پسرهایشان دانیال و رایان است. همسر جان چند وقتی است روی ادریس کلیک کرده، خوش صداست و معنادار و اینجا هم ایدریس می گویند. من اوایل دوست داشتم اما الان نظرم خنثی است. خودم چند روزی است به صدرا فکر میکنم. به نظرم خیلی از ملاکهایمان را پوشش می دهد و همسر هم بدش نمی آید. باید ببینم تا یک ماه دیگر نظرم چقدر تغییر می کند. اگر اسمی در تم اسمهای انتخابی من به نظرتان آمد برایم کامنت بگذارید.
دو هفته ای می شود شبها قبل از خواب به داستانهای هزار و یک شب گوش می کنیم، برنامه ای که شبکه ی من و تو ساخته ، ترکیب انیمیشن و آهنگش جالب است و هر قسمت کمتر از ده دقیقه است. محتوای داستانها اکثرا عاشقی و خیانت و سحر و جادوست اما شعرهایش را دوست دارم. سعی داریم روی ادبیات بیشتر وقت بگذاریم تا در آینده فارسی غنی تری به کودکمان آموزش بدهیم.
کرونا همچنان ادامه دارد. مادرم بعد از دو هفته ی سخت خدا رو شکر رو به بهبود است، برادرانم خوب شده اند و حالا نوبت پدر جان است. دو سه روزی است که با همان علائم درگیر است. فعلا که علامتها قابل تحمل است و امیدوارم سیستم ایمنی پدرم زودتر از شر ویروس خلاص شود. اکثر دوستان و آشنایانمان مبتلا شده اند و تقریبا همه علامتهای مشابه دارند. خدا رو شکر مشکلات تنفسی حادی وجود نداشته و همه کم و زیاد حدود دو هفته درگیر بودند یا هستند. خدا خودش به خیر بگذراند.
چند وقت پیش در پیج اینستاگرامم خانه تکانی راه انداختم، خیلی از کسانی که دیگر اصلا باهاشون در ارتباط نبودم را انفالو کردم و از لیست فالوئرها هم حذف کردم. اکثرا دوستان و همکلاسیهای لیسانس بودند که همان موقع هم صمیمیت چندانی نداشتم ولی چون اینستاگرام است و به یکی که وصل شوی هفت جد و آبایش خبردار می شوند و درخواست فالو می دهند خیلی هایشان را اد کردم. جالبیش این است که خیلی هایشان یک پست هم ندارند و بیشتر زاغ سیاه بقیه را چوب می زنند جدا از آنهایی که اصلا دیگر نیستند. خلاصه خیلی ها را حذف کردم. حالا یکیشان که از قضا دو صفحه داشته یکی برای تبلیغات و دیگری صفحه شخصیش و من هنوز نمی دانم صاحب این صفحه کذایی کیست پیام گذاشته و کلی بدوبیراه گفته که خودمهم انگاری دارم و توهم و پیج اصلیش را آنفالو کردم و این تبلیغاتی را دارم و خلاصه برایش مهم نیست و این حرفها. خیلی هم معلوم است برایش مهم نیست! خلاصه حالا که واکنشش را می بینم و هنوز هم نمی دانم کدام همکلاسی قدیمی بوده که انقدر دلش از من پر بوده، خیالم حتی راحتتر است که آنفالو شده. تعجب هم کردم چرا اصلا مهم باشد برایش. من سالها پیش جدا شدم و حتی در ارتباط هم نیستیم چرا برایت اصلا مهم باشد. خلاصه اینکه خواستم بگویم هوس خانه تکانی به سرتان زد حواستان باشد این داستانها را هم دارد.