سلام به همگی. بیشتر از یک ماه از آن همه اتفاق تلخ گذشته. اتفاقهایی که احتمالا به فرمهای دیگر همچنان ادامه دارند. شبکههای اجتماعی من پر شده از جبهه گیریهای مختلف. اما برای من همیشه این فکر عجیب بوده که چشم امیدمان را به مداخله یک دولت خارجی بدوزیم. بعد از سالها زندگی در اینجا چیزی که برایم کاملا روشن است این است که تا وقتی پای منافع در میان نباشد وعده ناجی گری چیزی جز یک بازی رسانهای نیست. حیف جانهایی که پرپر شدند.
در این چند هفته اخیر حس میکنم اضطراب و افسردگیم پررنگتر شده، انگار دارویم دیگر زورش نمی رسد. مدتها بود غم جمعی آنطور که تمام روزم را در بر بگیرد سراغم نیامده بود. اما حالا وقایع اخیر، اتفاقهای داخلی اینجا و مشکلات همیشگی خانوادگی همه با هم روی هم تلمبار شدهاند و تمام انرژی ام را میمکند.
این روزها سعی میکنم به کارهای روزمره ام بچسبم و با تمرکز خیلی بیشتر یکی یکی انجامشان بدهم شاید اینطوری غم و خمودگی کمتر فرصت پیدا کند برای پرکردن تمام فضا.
اینجا رسم است در ماه اکتبر که به هالووین ختم می شود، مزارع کدو تنبل جشنواره های پاییزی برگزار می کنند هم برای فروش کدوها و هم برای کسب درآمد بیشتر از طریق ورودی مزرعه و فروش خوراکیها، نوشیدنیها و محصولات محلیشان. ما هم آخر هفته به پیشنهاد همکارم، سوزی، به یکی از مزارع بزرگ پرطرفدار رفتیم. اما این مزرعه با همهی مزارعی که تا حالا دیده بودیم فرق داشت بیشتر شبیه یک شهربازی با تم مزرعه بود. اول از همه، کل منطقه و اطراف مزرعه پر بود از درختان بلند و رنگارنگ پاییزی. در ابتدای ورودمان، جنگلی کوچک از درختان کاج و سرو بود که شاخههای درهمرفتهشان اجازه نمیداد نور خورشید بهراحتی به زمین برسد. اسمش را گذاشته بودند «جنگل افسونشده». در میان درختها، مجسمههایی از قصههای کودکیمان دیده میشد از جوجه اردک زشت که به قوی زیبا تبدیل شده بود تا خرگوش و لاک پشت معروف و خیلی شخصیتهای دیگر با کلبههایشان که من خیلی با داستانشان آشنا نبودم و فضای دلنشینی را درست کرده بودند. بیرون از جنگل، سوار hay ride شدیم ترالی بزرگی که به تراکتور وصل بود و ما را دور مزرعه گرداند. این بخش برای پسرک هیجانانگیزترین قسمت سفر بود. یک قطار کوچک هم داشتند، اما او همچنان تراکتور را ترجیح داد.
کمی آن طرفتر، «جنگل پریها» بود کنار تنههای ستبر درختان، خانههای کوچک و درخشان پری ها ساخته شده بود با وسایل مینیاتوری بامزه. پسرک چندان توجهی نکرد، ولی برای من دیدنی بود. در دل مزرعه، زمین کدو تنبلها قرار داشت که بیشتر جنبهی دکوری برای عکس گرفتن داشت. بخش حیوانات اهلی هم برای خودش دنیایی بود از گاو و بز و الاغ گرفته تا خرگوش، جوجه و بوقلمون. در میان همهی این بخشها، تم های داستانی کودکانه ادامه داشت: خانهای به شکل کفش با سرسره ای از بالا، خانه ی هفت کوتوله، جک و لوبیای سحرآمیزش، کالسکه ی سیندرلا و الی آخر. گوشه و کنار هم آلاچیق نقاشی صورت، مارپیچهای ساختهشده از بستههای کاه و ایستگاههای خوراکی و نوشیدنی دیده میشد. کل مجموعه آنقدر سرگرم کننده بود که میشد ساعتها بدون خستگی گشت و لذت برد. هوا هم نیمه ابری و باد ملایمی در جریان بود، درست همانطور که برای یک روز پاییزی آرزو میکنی. خلاصه اینکه کلی خوش گذشت و خوشحالم که تصمیم گرفتیم برویم، با اینکه یکشنبه بود و یک هفتهی شلوغ پیش رو داریم. زندگی همین روزهای خوش لابلای هیاهوی همیشگی است.





امروز عصر چرت کوتاهی زدم و خواب جالبی دیدم؛ یک بچه فیل تصمیم گرفته بود بهجای خانهی همیشگیش در ساحل اقیانوس زندگی کند. در خواب حالت ناظر و تماشاچی بودم و کسی هشدار میداد که ساحل جای امنی نیست، مثلاً ممکن است کوسهها بیایند. جزئیات هشدارها یادم نمانده، اما تصویر اقیانوس و آن بچه فیل پرشور در ذهنم مانده است. وقتی بیدار شدم، از ChatGPT پرسیدم تعبیرش چیست. گفت بچه فیل نماد معصومیت و رشد درونی است و ساحل، مرز میان زمین امن و اقیانوس احساسات؛ یعنی نشانهی دورهای از تغییر و گذار. هشدار دربارهی کوسه هم نماد ترسهای درونی از تغییر است. تعبیر خواب برایم جالب بود انگار ذهنم با تعبیر شاعرانه بهم یادآوری کرد که دوره ی جدیدی از زندگیم آغاز شده و ترس هم بخش طبیعی از آن است.
خوابم را برای همسرم هم تعریف کردم، برایش جالب بود و گفت چطور چنین چیزهایی را در خواب میبینم. خودش از آنهایی است که شاید سالی یکبار خوابی ببیند که یادش بماند.
صبحها که از خانه بیرون میزنم، نسیم خنک و ملایمی صورتم را نوازش میدهد. کلاغها در دستههای بزرگ در آسمان میچرخند و انگار برای آغاز روز تازه آماده میشوند. امروز ماهِ تمام هنوز در آسمان پیداست و در پسزمینهی رنگپریدهی صبح آسمان آرامآرام رنگ نارنجی و سرخ به خود می گیرد همانطور که خورشید بیصدا بالا میآید و روز را از دل تاریکی بیرون میکشد.
آدمها با شتاب قدم برمیدارند، به سوی ایستگاه اتوبوس یا مترو. این روزها مترو خلوتتر از همیشه است؛ تعطیلی دولت باعث شده بسیاری از کارمندان در خانه بمانند.
صندلی مورد علاقهام کنار در ورودی است، همان که همجهت با حرکت قطار قرار دارد و کنار پنجره است چون میتوانم پایم را روی سکوی کوچک کنار دیوار بگذارم و برای سیوپنج دقیقه کنج خلوت خودم را داشته باشم. گاهی پادکست گوش میدهم، گاهی وبلاگ میخوانم، و گاهی هم فقط چشمهایم را میبندم و در سکوت، چراغهای ذهنم را خاموش میکنم. هر از گاهی نگاهی به مسافران میاندازم؛ بعضیها رسمی و مرتب لباس پوشیدهاند، بعضیها لباسهای بیمارستانی به تن دارند و از ساعتی بعد، دانشآموزان با شور صبحگاهی شان وارد قطار میشوند.
زندگی در جریان است، و ما همه مثل ماهیهای کوچک در رودخانهی بزرگی به نام زندگی بی وقفه در حرکتیم.
بیش از یک ماه از شروع کارم میگذرد و هنوز هم نظرم نسبت به آن مثبت است. در دو هفته اخیر که دوره آموزشی مربوط به شغلم آغاز شده، علاقهام بیشتر هم شده است. همکارانم از پیوستنم به تیم خوشحالاند، چون حضور یک داروساز دوم برای رسیدگی بهتر به بیماران پیوند قلب ضروری بود. بیش از یک سال بود که کلینیک بدون داروساز فعالیت میکرد و حالا میتوانیم بیماران کلینیک را هم پوشش بدهیم.
ادامه مطلب ...این هفته سومین هفتهای است که کارم را شروع کردهام. همانطور که قبلا گفتم دورهی آموزشی من هشت هفته هست و تا حالا تا حد خوبی با روال روتین داروخانه، آماده کردن داروهای مختلف و حتی نرمافزار چارتهای الکترونیکی آشنا شدهام. سیستم اینجا قدیمی است، ولی برخلاف چیزی که فکر میکردم کار کردن با آن آنقدرها هم سخت نیست. البته سرعت انجام کارها را کمی پایین میآورد، اما فعلا همینی که هست. قرار است طی دو سال آینده سیستم را بهروزرسانی کنند و نرمافزار جدیدی که من با آن آشنا هستم را نصب کنند. تا آن موقع باید با همین ابزارها کار کردن را یاد بگیرم. در این چند هفته آموزشی، در بخشهای مختلف داروخانه کار کردهام و تازه این هفته وارد قسمت بالینی شدهام. این بخش بیشتر مربوط به تایید داروهای تجویزی دکترهاست. مثلا بررسی میکنیم که این دارو مناسب تشخیص بیمار است یا نه، دوز آن با توجه به سن، وزن و عملکرد کلیوی و کبدی درست است یا نه، دارو موجود است یا نه، و اگر نیست، آیا معادلش را داریم و در صورت نیاز از کجا تهیه کنیم. بعضی داروها هم نیاز به چک کردن غلظت در خون دارند و بر اساس آن دوز دارو تنظیم میشود. فارمسیستها با توجه به سابقه کاری، تکمیل رزیدنسی و طول مدت کار در بخشهای مختلف، در ردههای متفاوتی فعالیت میکنند. فارمسیستهایی که در داروخانه مرکزی کار میکنند، بیشتر وظیفهی تایید داروهایی که تکنسینها آماده کردهاند را دارند و کارشان بیشتر فیزیکی است تا بالینی. گروه بعدی، همانهایی هستند که دستورهای دارویی دکترها را بررسی میکنند و بعد برای داروخانه مرکزی میفرستند. سطح بالاتر هم فارمسیستهای متخصص هستند که با تیم درمانی به بالین بیمار میروند و در تصمیمگیریهای دارویی مشارکت میکنند. کار من در ردهی آخر است، اما نیمی از دورهی آموزشی من مربوط به آشنا شدن با وظایف فارمسیستهای مختلف است و نیمهی دوم تمرکز روی کاری است که برایش استخدام شدهام. میتوانم بگویم این روال خیلی مفید بوده، بهخصوص برای من که از یک سیستم کاملا متفاوت وارد این بیمارستان شدهام. فهمیدن اینکه بخشهای مختلف داروخانه چطور کار میکنند، ایدهی خوبی به من داده است.
خلاصه این روزها حسابی سرم شلوغ است، اما خوبیاش این است که آخر هفتهها کار نمیکنم و هر هفته با همسر و پسرک، شهر را میگردیم و جاهای جدید را کشف میکنیم.
سلام. بیشتر از یک هفته است که از سفر برگشتهام و اگر فرصت شد در موردش خواهم نوشت. اما این پست در مورد روز اول کارم است. دوست دارم اینجا بنویسم به یادگاری.
ادامه مطلب ...چند وقت پیش، فنجون پستی منتشر کرد دربارهی موج گستردهی اخراج مهاجران افغانستانی از ایران.
ادامه مطلب ...این چند روز ذهنم کاملاً درگیر پیدا کردن یک مهدکودک مناسب برای پسرک بود. جستوجو را با دو مهد خانگی شروع کردم. اینجا سیستمش اینطور است که اگر کسی بخواهد در خانهاش مهد راه بیندازد، باید مجوز بگیرد، چند امتحان بدهد و از بازرسیهای خانگی سربلند بیرون بیاید. پسرک تا حالا همیشه به مهدهای بزرگ و سازمانی رفته بود، جاهایی با نظم و ساختار و کلی قانون. برای همین مهدهای خانگی، با آن فضای خودمانی و محدودشان، خیلی به چشمم نیامد. اولی پر از بچههای کوچکتر از پسرک بود که به نظر من به یادگیری و رشدش کمکی نمیکرد. دومی خلوتتر بود، آن هم با بچه هایی در بازه سنی دو تا سه ساله. باز هم حس نکردم جایی باشد که پسرک شکوفا شود.
امروز اما ماجرا فرق داشت. رفتم سراغ یک مرکز بزرگتر. از همان ورودی، حس و حال یک مدرسه را داشت و وقتی خانمی که تور را برگزار میکرد گفت اینجا قبلاً مدرسه بوده تعجب نکردم. وقتی تاریخ تولد پسرک را پرسیدند، گفتند که میتواند وارد کلاس پیشدبستانی شود، مخصوص بچههایی که وسط سال به سن پیش دبستانی میرسند و برای همین نمی توانند از اول پاییز وارد مدرسه شوند. در همان کلاس مقدمات مدرسه را یاد میگیرند تا وقت رفتن به مدرسه آماده باشند. معلم کلاس که با بچه های کمپ تابستانی کار می کرد توضیح داد که فضای کلاس به اندازه ی مدرسه جدی نیست ولی هدفمند هست. معلمها با توجه به سطح یادگیری هر کودک با او کار میکنند، نه براساس برنامهای خشک و یکسان برای همه. راستش همین حالا هم پسرک حروف و اعداد را میشناسد و کمکم دارد وارد دنیای خواندن و نوشتن میشود. حس کردم این فضا برایش مناسب است. با همسرم که صحبت کردم، او هم نظر مثبتی داشت. پسرک موقع بازدید از شوق در پوستش نمیگنجید، مخصوصاً وقتی چشمش افتاد به لاکپشت کوچولوی آبزیای که در کلاس نگه میداشتند. شهریهاش هم متوسط است نه به گرانی مانتسوری و مدرسه های خصوصی لاکچری و نه به ارزانی مهدهای خانگی. فاصلهاش تا خانه هم مناسب است انتهای بولوار خانه مان که حدود یک ربع با ماشین فاصله دارد.
و اما اسباب و اثاثیه ی ما… هنوز نرسیدهاند. من و پسرک برای شنبه بلیت گرفتیم، به مقصد هالیفکس. همسرم قرار است بماند تا وسایل برسند و البته هنوز هیچکس نمیداند دقیقاً کی.