یک آخر هفته ی داغ در دی سی

فکر می‌کنم هر خانمی در دوره‌ای از زندگی‌اش وقتی به آینه نگاه می‌کند، از آنچه می‌بیند رضایت ندارد؛ حالا یا به‌خاطر چین و چروک‌های زیر چشم، خط اخم، جوش صورت، چربی‌های پهلو و شکم، موهای خاکستری یا دلایل دیگر. احساس می‌کنم اکنون خودم در یکی از همان دوره‌ها هستم.
مهم‌ترین مسئله‌ای که این روزها با آن درگیرم، اضافه‌وزن است؛ به‌ویژه در ناحیه شکم و پهلو که  برای خودم کاملاً محسوس شده است. به‌خصوص طی چند ماه اخیر احساس می‌کنم وزنم به‌صورت تصاعدی افزایش یافته است. وقتی به عکس‌های دوران بارداری و پس از زایمان نگاه می‌کنم می‌بینم در هیچ دوره‌ای تا این اندازه از فرم بدنم ناراضی نبوده‌ام. تصمیم دارم این یک ماه را جدی بگیرم و یک برنامه منظم برای خودم تنظیم کنم. خوشبختانه ساختمان جدید مجهز به یک باشگاه خوب است و قصد دارم فعالیت بدنی را به بخشی از روتین روزانه‌ام تبدیل کنم.
از این‌ها گذشته، دیروز بالاخره مترو را افتتاح کردیم. واقعیتی که دیگر برایم عادی شده، بوی تند ادراری است که هنگام ورود به مترو یا پارکینگ‌های زیرزمینی ناگهان به مشام می‌رسد. شدت این بو بسته به منطقه متفاوت است. بگذریم... حدود نیم ساعت سوار مترو بودیم و پس از تعویض خط، به ایستگاه مرکزی رسیدیم. تازه از ایستگاه خارج شده بودیم که تابلو موزه کودکان توجهمان را جلب کرد. طبیعتاً تصمیم گرفتیم سری به آنجا بزنیم. بلیط ورودی نسبتاً گران بود. نمی‌دانم چرا والدین باید هزینه کامل پرداخت کنند، در حالی که محیط بازی مختص کودکان است. به‌هرحال، مبلغ شصت دلار برای بلیط پرداخت کردیم. بخش اصلی موزه شامل یک نردبان پیچ‌در‌پیچ بود که به طبقه سوم می‌رسید و به یک سُرسُره منتهی می‌شد. کنار آن، بخش‌هایی برای بازی‌های علمی و سرگرم‌کننده وجود داشت؛ مانند تست سرعت واکنش روی یک برد که چراغ‌ها به‌نوبت روشن می‌شدند، یا استوانه‌هایی با جریان هوا که بچه‌ها توپ‌ها را در آن قرار می‌دادند و با جریان باد هدایت می‌کردند، یا بخشی که در آن چرخ‌ها و محورهای چوبی بزرگ قرار داشت و بچه‌ها می‌توانستند با آن‌ها گاری یا ارابه بسازند. خلاصه دو تا سه ساعت را آنجا با پسرم گذراندیم.
بعدش به سمت بنای یادبود واشنگتن رفتیم؛ بنایی که به افتخار اولین رئیس‌جمهور آمریکا ساخته شده است. این بنا در زمان خود بلندترین ساختمان جهان محسوب می‌شده و طراحی آن با الهام از اهرام مصر به شکل یک هرم باریک انجام شده است. گویا درون آن آسانسور و پلکان وجود دارد، اما ما بیخیالش شدیم چون باید یا از پیش بلیط تهیه می‌کردیم یا در صفی طولانی زیر آفتاب داغ منتظر می‌ماندیم.  درآخر هم از یکی از فودتراک‌های گوشه خیابان غذا خریدیم و نوش جان کردیم. گرما آن‌قدر زیاد بود که نگران گرمازدگی پسرم شدیم. به همین دلیل تصمیم گرفتیم ادامه گشت‌وگذار در واشنگتن دی‌سی را به آخر هفته‌ای دیگر موکول کنیم و با مترو به خانه برگشتیم.
این بود از آخر هفته ی من!

ما و رنگین‌کمان در طبقه‌ی چهاردهم

چند روزی از آمدن‌مان به خانه‌ی جدید می‌گذرد. هنوز اسباب و وسایل‌مان نرسیده. هرچقدر جمع‌وجور کردن و حمل‌ونقل وسایل راحت پیش رفت، حالا رسیدن‌شان به مقصد برای‌مان دردسر شده و همه‌ی برنامه‌ها را به هم ریخته. قرار بود به محض رسیدن وسایل، راهی سفر به کانادا شویم، اما فعلاً خبری نیست. امروز که با شرکت حمل‌ونقل تماس گرفتم، گفتند زودترین زمان تحویل دوشنبه است، البته هنوز قطعی نیست چون راننده‌ی مربوطه هم مشخص نشده.

خوشبختانه من مقدار زیادی از وسایل ضروری را کنار گذاشته بودم و فعلاً می‌توانیم بدون باقی وسایل دوام بیاوریم. به دفتر منابع انسانی محل کار جدیدم رفتم، آزمایش اعتیاد و تست‌های ایمونولوژی را دادم و عکس کارت کارمندی‌ام را هم گرفتم. جواب امتحان مقررات دی‌سی هنوز نیامده. امیدوارم تا هفته‌ی آینده برسد و البته که قبول شده باشم! اگر همه‌چیز خوب پیش برود، می‌توانم برای دریافت لایسنس فارمسی در دی‌سی اقدام کنم و از ماه آینده کارم را شروع کنم.

مسیر رفت‌وآمد را با ماشین خودمان رفتم، چون دیرم شده بود و هنوز مترو دستم نیامده. هر مسیر حدود ۴۵ دقیقه طول کشید؛ البته می‌توانست کوتاه‌تر باشد اگر تصادف در راه نبود.

خانه‌ی جدیدمان، همان‌طور که قبلاً گفتم، در طبقه‌ی چهاردهم یک ساختمان شانزده‌طبقه است، در بلاک غربی این مجموعه. عمده‌ی منظره‌ی روبروی‌مان، ساختمان شرقی است، اما از اطراف، ساختمان‌های بلند دیگری هم دیده می‌شود و پشت سرشان، جنگل وسیعی قرار دارد. از وقتی آمده‌ایم، شب‌ها بارانی بوده و روزها گاهی آفتابی و گاهی ابری. روز اول، وقتی رسیدیم، باران ریزی شروع شد و بعدش آفتاب تابید؛ نتیجه‌اش شد یک رنگین‌کمان بزرگ که از این سر جنگل تا بالای ساختمان شرقی کشیده شده بود و دنباله‌اش آن‌سوی جنگل ادامه داشت. پسرک خیلی ذوق کرده بود. راستش را بخواهید، همه‌مان ذوق کرده بودیم. و خب، چون آدمیزاد همیشه خودش را مرکز عالم می‌بیند، حس کردیم رنگین‌کمان آمده بود به استقبال‌مان در اولین روز ورودمان به شهر!

امروز رفتم آرایشگاه، موهایم را کمی مرتب کردم و پسرک هم برای اولین بار داوطلب شد موهایش را کوتاه کند البته به این شرط که آرایشگر فقط از قیچی استفاده کند. این روزها آداب اجتماعی‌اش خیلی بهتر شده. مثلاً امروز به خانم مسنی که موهایش را درست کرده بود و داشت حساب می‌کرد گفت: "I like your hair!" و خانم با لبخند ازش تشکر کرد.

محله‌ای که آمده‌ایم جمعیت ایرانی زیادی دارد. در گوشه و کنار خیابان، سوپرمارکت‌ها و رستوران‌های ایرانی/مدیترانه‌ای به چشم می‌خورد. محله تمیز و مرتب است. ساختمان‌مان یک استخر بزرگ دارد و همسرم هر روز بعد از کار، پسرک را می‌برد پایین. حسابی به هر دویشان خوش می‌گذرد. در استخر، با یکی از همسایه‌ها که یک آقای ژاپنی است آشنا شده. او هم پسرهایش را برای شنا می‌آورد. یکی از آن‌ها هم‌سن پسرک است. هنوز فرصت نکرده‌ایم باشگاه مجتمع را بررسی کنیم. فروشگاه‌های تارگت، کاستکو و میسیز هم در نزدیکی‌مان هستند، که برای خریدهای عجله‌ای من خیلی مفید است.

خلاصه  اینکه، خدا را شکر، تا اینجای کار از آنچه دیده‌ایم و یافته‌ایم راضی هستیم.


با توجه به کامنت‌هایی که گرفتم و پست‌هایی که این‌ور و اون‌ور خوندم در مورد موج گسترده مهاجرین افغانستانی در ایران، فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین کارهایی که می‌شه کرد بالا بردن آگاهی جمعیه، اینکه حرف‌ بزنیم، بشنویم، و سعی کنیم ورای روایت‌های رایج فکر کنیم.

من جامعه‌شناس نیستم، اما مدتیه توی اینستاگرام جامعه‌شناس ایرانی رو دنبال می‌کنم که خیلی از بحث‌هایی که این روزها در دفاع از موج اخراج مهاجرین مطرح می‌شن رو با استدلال علمی و زبان ساده توضیح می‌ده. اگر در این زمینه دغدغه دارید، موافق یا مخالف، پیشنهاد می‌کنم حتماً حرف‌هاشون رو بشنوید. گاهی شنیدن یک تحلیل دقیق، می‌تونه زاویه دید تازه‌ای برامون باز کنه.

برای اون‌هایی که اینستاگرام ندارن، ایشون کانال تلگرام هم دارن با همین آدرس: katoolli@

ساعت نزدیک ۱۱ شب شده. شیفتم یک ساعت پیش تمام شد رفته بودم اتاق کار سابقم تا چند تا کارت را پرینت بگیرم که نشد. الان هم سوار تاکسی شدم به سمت خانه. هوا بارانی است و من حسابی خسته ام. رزیدنسی ام هفته ی پیش تمام شد به خوبی و خوشی.  چندتایی شیفت اضافه برداشتم تا قبل از اثاث کشی مان که هفته ی بعد است. پول خوبی می دهند که کمک بزرگی است برای هزینه های جابجایی مان. محل کار جدیدم بعدا این هزینه ها را پرداخت می کند ولی تا آن موقع باید از جیب مبارک تقبل کنیم. این موقع شب که خانه می رسم همسر و پسرک هر دو خواب هستند. خانه که می رسم کمی اینترنت گردی میکنم در خلوتی که کمتر این روزها گیرم می آید. هنوز از حال و هوای رزیدنسی بیرون نیامدم یک علتش این است که هنوز مقاله ام را نفرستاده ام برای ژورنال و منتظر نقد و نظر استادم هستم. قرار است تا فردا برایم بفرستد. البته کار چندانی نمانده اما تا پرونده اش بسته نشود خیالم راحت نمی شود. امتحان مقررات دی سی را سه شنبه دادم نتیجه اش تا هفته ی دیگر می آید. امیدوارم قبول شوم و کارهای لیسانس دی سی را یک سره کنم. هفته ی دیگر بعد از اثاث کشی قرار است جمع کنیم و بزنیم به جاده به سمت کانادا. خانواده ی همسرم ساکن هالیفکس هستند، می گویند این موقع سال بهترین زمان برای سفر به کانادا و لذت بردن از آب و هوا و طبیعت بکر آنجاست. هم خانواده ه ی همسر هم ما خیلی وقت است منتظر این سفر هستیم. من دیگر دغدغه ی رزیدنسی و کارهای عقب افتاده ندارم و می توانم از سفر لذت ببرم و این چیزی است که خیلی بهش احتیاج دارم. همه مان به یک تعطیلات حسابی نیاز داریم.

دلم گرفته از این نامهربانی هایی که مردمانم در ایران می بینند. تحلیل و تفسیر زیاد است که چرا جامعه اینطور شده و چرا حکومت این بازه زمانی را برای این سیاست‌های خصمانه انتخاب کرده. راستش از نظر کسی که حدود سه دهه از زندگیش را ایران زندگی کرده این سیاست ها همیشه بوده گاهی با شدت بیشتر خصوصا دهه هفتاد که اوجش بود و دقیقا با همین الگو خانواده ها را قانونی و غیرقانونی گروه گروه اخراج یا به قول ما "ردِ مرز" کردند‌. این رفتارهای نژادپرستانه  هم جدید نیستند شاید شدت گرفته باشند آن هم وقتی که حکومت دیوار کوتاه مهاجرین را نشانه گرفته. رسانه‌ ای شدن وقایع اخیر باعث شده که این نژادپرستی روی عریان خودش را نشان بدهد. در این میان گروهی از روشنفکران ایرانی کار قشنگی کرده اند، به چرایی قضیه پرداخته اند، سعی کرده اند با زبان ساده موشکافی کنند و به مخاطب عام آگاهی بدهند. این حرکت جدیدی است که حداقل باعث می شود باب مکالمه باز شود خصوصا در مورد نژادپرستی که خیلی ها بی آنکه بدانند دچارش هستند. بیایید به این مکالمه ها بپیوندیم.

از ساعت سه صبح  که بیدار شدم  دیگر نتوانستم بخوابم. شاید نوشتن کمک کند ذهنم را کمی سامان بدهم.

اوضاع این روزها از کنترل من خارج است، اما حداقل می‌توانم خودم و احساساتم را مدیریت کنم. امروز و فردا شیفت دورکاری دارم؛ امیدوارم پسرک اجازه بدهد به کارهایم برسم. باید به مادرم زنگ بزنم، مطمئن شوم حالش خوب است و چیزی کم ندارد. با خواهرم حرف زدم؛ دو هفته تا کنکورش مانده، اما اصلاً معلوم نیست کنکوری در کار باشد. با برادرم هم صحبت کردم. درگیر مشکلات سلامتی‌ست. سعی کردم دلداری‌اش بدهم و از او خواستم بیشتر مراقب خودش باشد. در این روزهای ناآرام، شاید تنها کاری که از دستمان برمی‌آید این است که قوی بمانیم، برای آن‌هایی که به ما نیاز دارند. لطفاً مراقب خودتان باشید، دوستان وبلاگی.


نگران هستم. نگران خانواده، فامیل، دوستان و همه ی آنهایی که قرار است قربانی جنگ شوند بدون آنکه انتخابی داشته باشند‌. ضربان قلبم بالا رفته و گاهی یادم می رود نفس بکشم. تمام روز مشغول کار بودم و حالا که اخبار را دنبال میکنم اضطرابم بیشتر می شود.  کاری از دستم برنمی آید جز دعا و امید به اینکه آتش جنگ بیشتر از این شعله ور نشود. 

هفته های پایانی

 هفته ی پیش بعد از شیفت ۲۴ ساعته یکشنبه و تعطیلی «مموریال دی»، روز چهارشنبه آخرین کارورزی رزیدنسی‌ام را آغاز کردم: پیوند قلب. هدفم این است که پیش از شروع کار رسمی، تا جایی که می‌توانم تجربه کسب کنم و دانش بالینی‌ام را افزایش دهم. شروع از وسط هفته کمی دشوار بود؛ اولاً بیش از ۲۰ بیمار داشتم و تازه یک عمل پیوند قلب جدید هم این هفته انجام شد. از آنجایی که این دومین بار حضورم در این سرویس است، استاد انتظار دارد که مدیریت کارها را خودم به دست بگیرم و او فقط نقش ناظر داشته باشد. به نظرم در سه روز گذشته توانستم حدود ۷۰ درصد کارها را پیش ببرم و باقی را استادم پوشش داد. به نظر می‌آمد که از عملکردم راضی است. امیدوارم هفته آینده بتوانم همه مسئولیت‌ها را به‌تنهایی مدیریت کنم.

کم‌کم باید وسایل را هم جمع کنیم. بسیاری از وسایل، مثل اسباب‌ بازی‌های قدیمی پسرک، از اسباب‌کشی سال گذشته همچنان در کارتن مانده‌اند و نیازی به مرتب‌سازی ندارند. امیدوارم بتوانیم چند سالی در آپارتمان جدیدمان بمانیم تا روزی صاحب‌ خانه خودمان شویم.

آپارتمان جدیدمان در طبقه چهاردهم یک ساختمان ۱۶ طبقه قرار دارد، همان ساختمانی که قبلا در موردش نوشتم، آن آپارتمان جور نشد، اما این یکی خدا را شکر همه‌چیز خوب پیش رفت و قرارداد بستیم. صاحب خانه‌مان خودش پزشک است و همراه همسر و نوزادشان در همین خانه زندگی می‌کردند، اما حالا که رزیدنسی بیهوشی را در ایالتی دیگر قبول شده‌، برای چند سالی از اینجا دور خواهند بود. آپارتمان دوخوابه است هرچند خیلی بزرگ نیست، اما با توجه به بودجه‌مان مناسب است. همین حالا هم اجاره‌اش از آپارتمان‌مان در شیکاگو بیشتر است.

در این پنج هفته باقی‌مانده، کلی کار ریز و درشت دارم که باید انجام بدهم و حسابی سرم شلوغ خواهد بود. لطفاً برایم دعا کنید.

لیست آرزوها

با اینکه از زبان فرانسوی جز کلمه‌ی "بونژور" هیچ چیز بلد نیستم، اما به‌شدت مجذوب آهنگ‌های فرانسوی می‌شوم؛ انگار با روحم حرف می‌زنند. اگر معنی ترانه را بدانم که چه بهتر، اما خیلی وقت‌ها بدون اینکه حتی یک کلمه را بفهمم، از موسیقی و صدای خواننده لذت می‌برم. این حس در مورد بعضی آهنگ‌های عربی و ترکی هم صدق می‌کند.

من آدمی هستم که اغلب سکوت را به صدا ترجیح می‌دهم و به همین دلیل از موسیقی، سبک‌ها، خواننده‌ها و آلبوم‌ها زیاد سر در نمی‌آورم؛ به معنای واقعی کلمه بی‌سواد! اما همیشه قدر موسیقی‌ای که روحم را نوازش دهد، می‌دانم، فرقی نمی‌کند به چه زبانی و سبکی باشد.

در فهرست آرزوها یا "باکت لیست" زندگی‌ام، رفتن به اجرای موزیکال در برادوی نیویورک هست. حالا که در آمریکا هستم، به نظر می‌رسد کار ساده‌ای باشد، اما من این آرزو را خیلی وقت پیش، قبل از آمدن به آمریکا، در لیستم نوشته بودم. جالب نیست؟

این را که نوشتم، یادم آمد شبی با هم‌اتاقی/همکلاسی دوران لیسانسم در خوابگاه نشسته بودیم. آن روزها اصلاً فکرش را نمی‌کردم که روزی بخواهم در آمریکا زندگی کنم؛ چیزی شبیه محال. یادم نمی‌آید چطور صحبت به آمریکا کشید، اما دوستم گفت: "صحرا، تو یک روز از کاخ سفید سر در می‌آوری!" حالا، شانزده سال بعد، در بیمارستانی استخدام شده‌ام که فقط پانزده دقیقه با کاخ سفید فاصله دارد!

صحبت از کار جدیدم شد که سه ماه دیگر شروع می‌کنم. وقتی سال دوم داروسازی بودم، در کلاس "کاردیولوژی پیشرفته" که یک واحد اختیاری بود، برای اولین بار با دستگاه‌های کمکی گردش خون و پیوند قلب آشنا شدم. همان‌جا بود که فهمیدم چه رشته‌ی جالب و چالشی است و تصمیم گرفتم بیشتر یاد بگیرم.  اوایل می‌خواستم کاردیولوژی را دنبال کنم، اما در این مسیر متوجه شدم که پیوند اعضا رشته‌ای است که باید به دنبالش بروم. در این مدت کلی چیز یاد گرفتم؛ از پیوند کلیه، پانکراس، کبد، قلب و ریه. در میان تمام شغل‌هایی که اپلای کردم - از پوزیشن‌های چرخشی بین اعضای مختلف تا پیوند قلب و ریه - بعضی از موقعیت‌هایی که خیلی دوست داشتم به نتیجه نرسیدند. کمی ناراحت شدم اما ناامید نه.  و حالا، چهار سال پس از آن جرقه اولیه، عنوان شغلی‌ام این است: متخصص داروساز بالینی پیوند قلب و دستگاه کمکی بطن قلب.

قسمت، تقدیر، کائنات، قدرت ذهن... هر اسمی که می‌خواهید رویش بگذارید؛ من که می‌خواهم همچنان در این بازی بمانم و ده سال، بیست سال و بیشتر دوباره بنویسم از چیزهایی که زمانی گوشه‌ی ذهنم بودند و فکر نمی‌کردم عملی شوند، اما شدند.

لحظه های زندگی

دیروز با صاحب آپارتمانی در مریلند تماس تصویری داشتم. آپارتمان دو خوابه‌، تمیز و مرتب، در طبقه دوم یک ساختمان شانزده طبقه که تمام امکانات لازم برای زندگی راحت را دارد؛ از باشگاه و استخر گرفته تا یک پارک کوچک برای بچه‌ها. با اینکه فاصله‌اش از محل کارم نسبتاً زیاد است (حدود ۴۵ دقیقه)، بهترین ویژگی‌اش این است که ایستگاه مترو درست بیرون مجتمع قرار دارد. این یعنی صبح‌ها می‌توانم مستقیم با مترو به ایستگاهی برسم که شاتل بیمارستان در آن توقف دارد و باقی مسیر را با شاتل بروم و این یعنی دیگر نیازی به رانندگی ندارم که خودش یک امتیاز بزرگ است.

دلیل اینکه در این منطقه دنبال خانه می‌گردیم، وجود مدارس خوب است. پسرم سال آینده باید به مدرسه برود و از حالا باید به فکر باشیم. اجاره این آپارتمان کمی بالاتر از بودجه‌ای است که در نظر گرفته بودیم، اما در مقایسه با خانه‌های دیگری که دیده‌ام، مزایای بسیاری دارد که ارزشش را دارد. قرار شد اپلای کنیم. ان‌شاالله که همین‌جا به خیرمان باشد و خیالمان از بابت خانه راحت شود.

چند روز پیش در گروه تلگرامی دوستان خبر ناگواری شنیدم. یکی از خانم‌های عضو گروه که دکتر هم بود، همراه مادرش که از ایران برای دیدار دختر و نوه چهارماهه‌اش آمده بود، هنگام پیاده‌روی با ماشین تصادف کردند و متأسفانه هر دو فوت کردند. خوشبختانه بچه آسیب جدی ندیده و تازه از بیمارستان مرخص شده. خیلی ناراحت شدم؛ تصور کن در این غربت، با چه سختی زندگی برای خودت بسازی و بعد این‌طور، آن هم با مادرت که با کلی زحمت آمده تا کنارت باشد، از دنیا بروی...

این روزها یک سریال کره‌ای به نام "وقتی زندگی به تو نارنگی می‌دهد" می‌بینم. داستان زندگی دختری فقیر از خانواده‌ای ماهیگیر است که روایت زندگی‌اش از کودکی تا بزرگسالی را دنبال می‌کند. چند قسمت اول آن‌قدر اشک ریختم که همسرم می‌گوید این سریال را برای بهانه‌ای برای خالی کردن خودت  انتخاب کردی. شاید حق با او باشد. این روزها با خبری بد درباره یکی از اعضای خانواده‌ام درگیر هستم که هنوز به کسی نگفته‌ام. فعلاً فقط می‌توانم حمایت کنم و روحیه بدهم. شاید بعداً درباره‌اش بنویسم.

زندگی همین است؛ ترکیبی از شادی و غم، سربالایی و سراشیبی، امید و ناامیدی. هیچ لحظه‌ای خالی از معنا نیست.