دیروز هم روز آرامی بود، دانشگاه نرفتم و بیمارستان هم دوره اش تمام شده. صبح کلاس آنلاین داشتم و کلاسهای عصر را نرفتم. عوضش آمدم اتاق خواب را جارو برقی بکشم تا به خودم آمدم دیدم تمام خانه را جارو زدم و چایی که درست کرده بودم از دهن افتاده بعدش هم رفتم پسرک را از مهد برداشتم و تا دیروقت با پسرک مشغول بودم‌. پسرک امروز لب به غذا نزده بود و خانه هم هرچی تکنیک به کار بردیم دهانش را باز نکرد. فکر می کنم آنتی بیوتیکی  که مصرف می کند اشتهایش را کور کرده. شیر را هم بی رغبت  کم و بیش می خورد. پسرک راستی ده ماهه شده و جز دو دندان پایین دندان دیگری درنیاورده. مادرم می گوید برادرم هم خیلی دیر دندانهایش درآمد. یادم باشد از دکترش بپرسم. 

امروز روز آرامی بود. بیرون نرفتیم. پسرک کمی سرما خورده و بیشتر دلش می خواست بخوابد. هم چرت صبحش طولانی بود هم بعد از ظهر نیم ساعتی چشمش را روی هم گذاشت. این روزها بیشتر نسبت به آدمهای اطراف و محیطش آگاه است و وابستگیش به ما بیشتر از همیشه شده است. چند روز پیش که دنبالش رفته بودم مهد کودک دیدم معلمش نشسته روی صندلی و دارد فرم تغذیه و پوشکشان را پر می کند و پسرک روبروی معلم ایستاده و سرش را روی پای معلم گذاشته و بازی می کند. معلمش خانم مسنی است که از وقتی پسرک سه ماهه اش بوده تقریبا هر روز با او بوده و پسرم به او خیلی وابسته شده. مدیر مهد می گفت که وقتی شیفت خانم دال می شود و وارد اتاق بچه ها می شود پسرک کلی از دیدنش خوشحال می شود و او را با زبان خودش صدا می کند. اگر معلم به موقع جوابش را ندهد شاکی می شود. در حالی که وقتی بقیه معلمها می آیند واکنش آنطوری نشان نمی دهد. راستش برنامه داشتم مهد پسرک را عوض کنم اما حالا فکر می کنم بهتر است تا یکسالگیش صبر کنم و بعد به فکر جابجاییش باشم. چون اگر الان مهد را عوض کنم  در مهد جدید، سر یکسالگی دوباره  کلاسش عوض می شود و حجم تغییرات برای پسرک زیاد می شود. از طرفی به معلمش هم‌ خیلی وابسته است و نمی خواهم دچار ضربه احساسی شود. فعلا پسرک چنان به مهدش عادت کرده که آنجا خانه ی دومش شده و باید حسابی فکر شده عمل کنم‌. علت اینکه می خواهم مهدش را عوض کنم این است که مهد فعلیش مدتی است کمبود پرسنل دارند و گاهی رسیدگی شان به بچه ها در حالت ایده آل نیست. برای یکی دو تا از معلمها مشکلی پیش آمده بود و مدیر نتوانسته بود معلم جدید پیدا کند. البته الان اوضاع بهتر شده و یکی از معلمها برگشته است. همسرم اصرار به تغییر مهد دارد و من بیشتر نگران اینم که در این‌ مرحله ی حساس شکل گیری احساسات و شخصیت پسرک ناخواسته مشکلی ایجاد نکنم. باید بیشتر راجع بهش مطالعه کنم‌.

امروز با دوستم اَل قرار داشتم. اولین دوست آمریکایی که وقتی تازه آمده بودیم پیدا کردم. ال آن موقع  مجرد بود اما حالا ازدواج کرده و پسرش سه ماهه است. داشتیم می گفتیم که این چهار سال چقدر زود گذشت و حالا هر دویمان مادر هستیم و زندگی حسابی مشغولمان کرده است. ال از معدود دوستان انگلیسی زبانم هست که مرا خوب می فهمد و عمق دوستی مان به مرور زمان بیشتر شده. هر دو هم سن هستیم و او در یک NGO برای تامین آب کشورهای فقیر کار می کند و دختری است به غایت مهربان و خوش قلب. هر وقت همدیگر را می بینیم کلی درددل می کنیم و حالا تمام حرفهایمان پسرهایمان است. تولد پسرک نزدیک است و ال پیشنهاد داد در خانه اش تولد او را بگیریم اگر احتیاج به محل بزرگتری داریم. هنوز در مورد تولد پسرک تصمیم نگرفته ام که آیا می خواهم مهمانی بزرگی بگیرم یا اینکه یک تولد خانوادگی باشد. علتش هم دو امتحان بزرگی است که قبل و بعد تولد پسرک به فاصله ی دو روز دارم. اگر بتوانم از قبل برنامه درس خواندنم را تنظیم کنم شاید بتوانم. ال می گفت بگذارم تولد پسرک را بعد امتحانهایم با تاخیر بگیرم که خیالم راحت باشد. فکر بدی نیست. خلاصه امروز روز خوبی بود و خوش گذشت.

امروز جلسه ی آنلاین داریم به مدت 6 ساعت درمورد diversity and inclusion  در حیطه ی درمان و سلامت و اینکه چطور پرسنل درمان با همکاری همدیگر این موضوع را نهادینه کنند.  سخنرانی که دعوت کردند یک دکتر آفریقایی است که به همراه خانواده اش که همگی پزشک بوده اند از نیجریه به آمریکا مهاجرت کرده است. کلی مدرک و عنوان شغلی دارد.زمان رزیدنسی اش تصادف کرده و الان ویلچرنشین است. در این جلسه حدود هزار و پانصد دانشجو شرکت کرده اند از دانشکده های مختلف مثل پزشکی، دارو، پرستاری، فیزیوتراپی، گفتار درمانی، بهداشت عمومی، پژوهش و غیره. بعضی شان سوالهای خیلی خوبی مطرح کردند در مورد برابری و مساوات و افرادی که برایشان منابع و حمایت از قبل فراهم شده توسط خانواده و جامعه در مقایسه با اقلیتهای نژادی، افرادی که از خانواده های فقیر آمده اند و عموما کسانی که به هر دلیل نقطه شروعشان با بقیه فرق می کند. فعلا که خوب پیش رفته اما شش ساعت خیلی زیاد است!

پی نوشت: بعد از ظهر جلسه حالت گفتگوی تیمی داشت. اینطوری بود که یک سری ویدئوهای کوتاه از برخورد کادر درمان با بیمار نمایش دادند و بعد از هر ویدئو گروه در مورد آن بحث کردند. یکی از ویدئوها در مورد خانم مسلمانی بود که برای ویزیت بعد از جراحی اش آمده بود و وقتی دکتر آقا آمد معاینه اش کند اعتراض کرد و  گفت دکتر خودش که خانم است را می خواهد و علت انتخاب آن دکتر هم خانم بودنش بوده است و نمی خواهد یک آقا بهش دست بزند. دکتر آقا بدون اینکه هیچ درک و فهمی نشان دهد شانه اش را بالا انداخت و گفت که می رود ببیند دکتر فلانی آمده یا نه. توی گروه اکثریت آمریکایی های سفید بودند به علاوه من، یک دانشجوی آفریقایی و یک دانشجوی پزشکی ایرانی. اینها را می گویم که بدانید خیلی ها توی گروه در جریان این داستانهای محرم و نامحرم و اینها نبودند. دانشجوی ایرانی تریبون را به دست گرفت و خیلی مصمم گفت به نظرش این ویدئو تصویر درستی از مسلمانها نشان نمی دهد و صحیح نیست چون او اهل ایران است و ایران یک کشور مسلمان است و اصلا اشکالی ندارد پیش دکتر مرد بروند و این ویدئو اشتباه است. این حرف را که زد من جا خوردم و بلافاصله بعد از این که صحبتش تمام شد گفتم فکر نمی کنم همه ی مسلمانها به یک روش عمل کنند. مثلا من خودم مسلمان هستم و آنچه من می دانم این است که تا وقتی دکتر زن هست برای اعمالی که نیاز به لمس داشته باشد دکتر مرد جایز نیست. اما در کل خیلی ها هم دکتر خانم را ترجیح می دهند. بعدش خودم را مثال زدم که برای عمل جراحیم درخواست کردم هیچ پرسنل مردی نباشد و بیمارستان هم درخواستم را قبول کرد. در کل ناراحتیم به این خاطر بود که این شخص تجربه ی شخصیش را به یک میلیارد مسلمان تعمیم داده و دارد در میان جمعی صحبت می کند که هیچ ایده ای از عقاید مسلمانها ندارند و در واقع دارد بهشان آموزش می دهد. کمی لحن جوابم تند بود خودم متوجه شدم و سعی کردم کنترلش کنم اما در کل این طور اظهار نظر کردنها برایم آزاردهنده است. خلاصه این هم از روز جمعه ی من. 

تصمیم دارم روزانه نویسی را شروع کنم به خاطر اینکه اولین قدم در ساختن روتین روزانه ام هست. به دلیل مشغله، اضطراب و افسردگی، تمام روتینهایم از دست رفته اند و زندگیم به معنای واقعی یک آشفته بازار است. شاید ساده ترین قدم همین باشد و باعث شود که انگیزه پیدا کنم‌ برای برداشتن قدمهای بعدی.

اوضاع دانشگاه زیاد جالب نیست، نمراتم سیر نزولی داشته اند و بی تفاوتی ام به اتفاقی که دارد می افتد بیشتر آزارم‌ می دهد. انگار سکان درونم را کسی به دست گرفته که خودش را به دست امواج سپرده و مقصدی ندارد. هر چه صحرای درون می خواهد کشتی را به مسیر برگرداند انگار زورش نمی رسد. نمی دانم چه مرضی است که به جانم افتاده اما هر چه هست اثر مخربش دارد روز به روز قوی تر می شود.

روال اوضاع مثل همیشه است با این تفاوت که حال من بهتر است. قرص ضد اضطرابم تا حدودی کمک کرد اما چون عارضه ی جانبیش خواب فراوان بود بعد از سه هفته بیخیالش شدم و دیگر استفاده نکردم‌. این ترم چون صبحها بیمارستان می روم و عصرها دانشگاه، خیلی کم غذا شده ام، یک وعده بیشتر توی روز نمی خورم و به طرز عجیبی وزن کم کرده ام و دارم به سایز قبل حاملگی بر میگردم البته با یک سری تغییرات دائمی :)) پسر کوچولوی مامان حالا نه ماهه شده، حالا می تواند با کمک بایستد و از روروئکش بگیرد و آهسته قدم بردارد. تعادلش هنوز خیلی کار دارد اما احتمالا تا قبل تولدش راه می افتد اگر خدا بخواهد. موهای سرش را چند وقت پیش تراشیدیم و حالا دیگر خیلی خوب یکدست رشد کرده. تنها چیزی که نگرانم کرده اینکه توی یک ماه آخر وزنش ثابت مانده، قد کشیده اما وزنش تغییری نکرده. همسرجان می گوید به خاطر فعالیت فراوانش است، یک دقیقه هم استراحت ندارد، مدام در حال چهار دست و پا کردن یا تلاش برای راه رفتن است. البته عفونت گوش هم گرفته بود که خیلی اذیتش کرد. دوشنبه وقت دکتر دارد برای چکاپ نه ماهگی. یادم باشد از دکترش بپرسم. امروز توی مهد عکاس می آورند برای هالوین. دو دست لباس گرفتم برای پسرک. یکی یک پیژاما پر از پامپکین همراه ست کفش و کلاه نارنجی، یکی هم کاستوم خرچنگ به رنگ قرمز. امیدوارم بگذارد کاستوم تنش بماند حداقل برای چند دقیقه. پسرک از لباس های پوشیده خیلی خوشش نمی آید. راستی از زمان حاملگی دیگر حلقه ی ازدواجم اندازه نیست و خیلی وقت است می خواهم حلقه ی جدید بخرم‌. همسرجان می گوید یک حلقه ی گرانبها بخریم اما من راستش زیاد علاقه مند نیستم چون مال نگهدار خوبی نیستم و اگر خود حلقه را گم‌ نکنم احتمال اینکه رویش خش بیندازم یا نگینش را گم کنم فراوان است. شاید یک حلقه ی ساده طلایی بگیرم چون بیمارستان می روم راحتتر است و لازم نیست نگرانش باشم. فعلا همین خبرها را داشتم. تا بعد!

گاهی آدم دلش می خواهد "یکی" باشد بنشیند دو کلمه درددل کند اما بعد که فکر می کند می بیند حتی اگر آن "یکی" هم باشد باز درددلش نمی آید. شده گاهی از نق و ناله های خودتان خودتان حوصله تان سر برود؟ شده گاهی ندانید قدم بعدی چیست؟ این روزها وضعیت روحی روانیم چندان تعریفی ندارد. تصمیم گرفته ام بالاخره دنبال راه حلی باشم. وقت روانپزشک گرفته ام برای اضطراب و افسردگیم که این روزها افسار پاره کرده اند. قرار بود وقت روانشناس هم بگیرم اما یادم رفت. 

این روزها حجم استرسی که رویمان است خیلی زیاد است. متاسفانه خواهر همسر و خانواده اش نتوانستند راه خروجی پیدا کنند، امیدهایی بود اما بعد از اتفاقاتی که چند روز اخیر افتاد روند تمام کارهای خروجی متوقف شد و معلوم نیست دوباره کی شروع شود. در این بحبوحه یکی از دوستان قدیمیم پیام داد که در راه آمریکاست. برایش خوشحال شدم اما نمی دانم چرا وقتی  جان  کسانی مثل خواهر همسر من در خطر واقعی هست چطور اولویت به او زودتر رسیده. دلیلش می تواند شتاب زدگی اداری و از کنترل خارج شدن اوضاع باشد. بگذریم امیدوارم خیری باشد برایشان این وقفه.

 پسرک هم خوب است، نزدیک هشت ماهگی اش است،  یکی از دندانهایش کمی جوانه زده و سینه خیز کردن را هم یاد گرفته.بعد از ماهر شدن د رگفتن "بَ بَ" و"اَبَ" حالا به "وَ" رو آورده و همچنان تمایلی به "مَ" گفتن ندارد. این روزها پسرک تبدیل شده به موجودی فوق العاده شیرین، بازیگوش و خوش خنده. آنقدر عکس و فیلم ازش گرفته ام که حافظه ی گوشیم دارد کم کم پر می شود. پسر نازنین مامان!

این روزها حال سرزمین مادریم خوب نیست. وضعیت دارد برمی گردد به همانی که ۲۰ سال پیش بود.   ادامه مطلب ...

مامانها و خاله هایی که اینجا سر می زنید برای غذای بچه چه چیزهایی رو امتحان کردید که بچه دوست داشت؟ من cereal برنج و جو امتحان کردم که بچه دوست داره اما باعث یبوستش میشه. پوره ی گلابی و هویج هر کدوم رو امتحان کردم دوست نداشت. پوره ی سیب زمینی شیرین و گلابی تا حدی میخوره اما نه زیاد. کلا روال غذا دادن رو چطور شروع کردید.اینور اونور زیاد مطلب خوندم اما دوست دارم تجربه های عملی شما رو هم بدونم. ممنون