به نام خدا

تعطیلات بهاری خود را چگونه گذراندید؟

بعد از یک نیمه ترم پر استرس و امتحان، یک هفته فرصت پیدا کردیم تا تجدید قوا کنیم و برای پایان ترم آماده شویم. به خودم قول دادم تا می توانم به خودم استراحت بدهم و نگران درسها نباشم. آشپزی کردم، چرتهای گاه و بیگاه صبحگاهی و سر ظهری زدم، خیلی فرصت تلویزیون تماشا کردن نداشتم اما یکی دو تا فیلم دیدم و یکی از سریالهایم را که چند قسمتی تا پایان داشت را تمام کردم. دو تا از دوستان عزیزم را دیدم و تمام دیروز هم با پسرک به خانه ی دوستم که او هم دو تا بچه دارد رفتیم و آنجا خوش گذراندیم. خوابم کمی نامنظم شده و هر شب ساعت ۳ بیدار می شوم و دیگر خوابم نمی برد. الان هم یک ساعت تا اذان صبح مانده، بساط سحری را آماده می کنم و به استقبال اولین روز رمضان می روم. فردا به دانشگاه بر میگردم و شش هفته ی آخر سال سوم را انشالله به خوبی و خوشی به سرانجام می رسانم. این بود خلاصه ای از آنچه در سپرینگ برک من گذشت. 

سال نو مبارک

پسرک ۱۴ ماه و نیمه شده تقریبا. الان در مرحله ای از رشدش قرار دارد که لباسهای یک سالگی اش کمی کوچک شده اند و لباسهای یک و نیم سالگی برایش بزرگ هستند. البته قد شلوارهای یکسالگیش اندازه هست، و من کمی نگران شدم نکند پسرم آنطوری که باید رشد نمی کند اما به نمودارهای رشد کودک که نگاه کردم در وسط خط رشد سنی اش هست یعنی نه کوتاه است نه بلند هرچند خیلی ها بهم گفتند که پسرک به نسبت سنش بلند است اما خب هر بچه ای متفاوت است دوره ی رشدش. پسرک بعد از آخرین مریضیش خیلی لاغر شده بود اما بچه ها موجودات جالبی هستند چون بعد از یکی دو هفته کاملا برگشت به حالت نرمالش. این روزها پسرک خوراکش زیاد شده تقریبا هر یک ساعت باید اسنکی بدهیم دستش. اینطوری نیست که دست ما باشد مثلا می رود کنار صندلی غذاخوریش می ایستد و اشاره می کند که می خواهد بنشیند و غذا بخورد. یا وقتی آب بخواهد لیوان آبش همیشه در دسترسش هست. عادتی که پیدا کرده وقتی کارش با لیوان آبش یا غذا و اسنکش تمام می شود پرتشان می کند روی زمین‌. و وقتی واکنش نشان می دهم آن کار را شدیدتر انجام می دهد. برایم خیلی جالب است که چطور از الان لج کردن را یاد گرفته. وقتی که بی تفاوتی نشان بدهم او هم بیخیال می شود. این الگو تقریبا در بیشتر کارهایش تکرار می شودو جالب این است که همیشه نگاه می کند واکنش من چی هست و اگر من بگویم مامان جان آنجا نرو یا آن کار را نکن دقیقا همانجا می رود و همان کار را می کند. اما اگر خودم را بیخیال نشان بدهم می رود سراغ کار بعدی :)) به نظرم این همان مرحله ی جلب توجه است که توجه انگیزه می آورد و من با توجه کردن به آن کار در واقع دارم به پسرک اوکی می دهم که در مسیر درست قرار دارد. از طرفی جایی خواندم ذهن بچه ها معمولا فعل منفی را درنظر‌نمی گیرد. یعنی اگر من بگویم لیوانت را نینداز در واقع دارم بهش می گویم لیوانت را بینداز. راه حلش هم گفته اند از افعال مثبت استفاده کنیم. مثلا بگویم لیوانت را روی میز بگذار یا مراقب باش لیوانت سرجایش می‌ ماند. البته فکر کنم این مرتبط با سن خاصی باشد و بعدش که پسرک بزرگتر شد این قاعده هم تغییر‌می کند و توضیح دادن و ساده کردن مسائل بیشتر می تواند موثر باشد. پسرک هنوز کلمه ی معناداری نگفته. دد و بب زیاد می گوید و لغتهای نامفهوم را با خودش زمزمه می کند اما هنوز برای ما خیلی قابل فهم‌ نیست. اما هفته ی پیش شاهد اتفاق جالبی بودم. رفتم مهد تا پسرک را بیاورم خانه‌. محل بازی پسرک پنجره بزرگ رو به راهروی مهد دارد و پسرک معمولا من را می بیند به محض اینکه از جلوی پنجره رد می شوم و خوشحال و دَدَ گویان می آید سمت در. آن روز پشتش به پنجره بود و مشغول بازی با یکی از اسباب بازیها بود. پسرک دیگری هم سن و سال او من را دید و متوجه شد که پسرک حواسش نیست. من هم جلوی در ورودی ایستادم و پسرک را تماشا می کردم. همبازی پسرک رو به او کرد و گفت دَ. پسرک بیخیال بود و همکلاسیش یک بار دیگر به او گفت دَ دَ. پسرک مثل برق سرش را برگرداند و من را دید و بدو بدو آمد سمتم. برایم خیلی جالب بود این مکالمه ی بچه گانه به زبان خودشان. خودشان زبان هم را متوجه می شوند :))


این روزها سرم خیلی شلوغ است، امتحانها یکی از پی دیگری، بیماری پسرک و کارورزی بیمارستان، همه و همه باعث شده حتی فرصت سر خاراندن نداشته باشم. پسرک تازه داشت وزن می گرفت که ویروس گوارشی آمد سراغش و گلاب به رویتان هرچه داشت و نداشت را یا بالا می آورد یا دفع می کرد. این دفعه بیمارستان نبردمش و در خانه با پدیالایت (همان او ار اس خودمان) و ماست و موز درمانی مدیریتش کردم. دفعه قبل تنها سرم بهش زدند و دو روز بستریش کردند و بچه خیلی اذیت شد. آن هم پسرک که فوق العاده فعال و کنجکاو بود و ثابت نگه داشتنش روی تخت کار غیر ممکنی بود. من و پدرش همه کارهایمان را تعطیل کردیم و به جرات می توانم بگویم بیشتر وقتمان به لباس عوض کردن و شست و شوی پسرک گذشت. سه روز فوق العاده سخت اما خدا رو شکر پسرک ویروس را دفع کرد و حالش بهتر شد. حالا در دوره ی نقاهت بعد از بیماری پسرک اشتهایش فوق العاده زیاد شده و به نظرم واکنش بدنش طبیعی است کلی لاغر شده و حالا دارد جبران می کند. بچه ها به نسیمی بند هستند همانطور که راحت لاغر می شوند همانطور هم سریع وزن می گیرند. پسرک در دوره ای است که کنجکاوی فیزیکیش اوج گرفته، همه چیز را باید لمس کند تا از ماهیتشان سر در بیاورد.به گمانم علت مریضیش هم همین دست آلوده بوده. با خودمان که باشد حواسمان هست اما مهد کودک را متاسفانه کنترل نداریم. هوا که گرمتر شده چندباری پارک بردیمش و سرگرمی اش قدم زدن روی چمنها و کندن چمنها و بازی کردن با برگهاست. حالا خرید که می رویم یک نفر باید مسئول دویدن دنبال پسرک باشد، یک لحظه بند نمی شود از این راهرو به آن راهرو می دود و به حال خودش بگذارند کل قفسه ها را پایین می آورد. به پدرش می گویم هنوز چهارده ماهش است اینطور باید دنبالش بدویم خدا کمکمان کند وقتی بزرگتر شود.خدا حفظت کند پسر کوچولوی پر انرژی مامان!

خیلی وقت است می دانم یکی از علتهای افسردگی من تنهایی و نداشتن دوست نزدیک و خانواده در اطرافم است. روزهایی که اوضاع روال عادی دارد زیاد به چشم نمی آید اما روزهایی مثل امروز که حالم خوب نیست و منتظر نتیجه تست کوید هستم خیلی خلا را حس می کنم. اول پسرک بیمار شد و دکتر که رفتیم عفونت گوش و چشم تشخیص دادند و آنتی بیوتیک تجویز کردند. بهتر شده اما آبریزش بینی اش اذیتش می کند. بعدش من بدن درد و گلودرد گرفتم و امشب تب هم کردم. قبلا به دانشگاه خبر دادم که علائم دارم و آنها هم گفتند تا نتیجه ی تستت نیامده کلاس ها را نیا. همسر هم گلودردش تازه امروز شروع شده. خلاصه این که همه مان ناخوش احوالیم و کسی هم نیست حالمان را بپرسد. 

آخر هفته ی شلوغی داشتم. پسرک واکسنهای یک سالگیش را گرفته بود و کلی اذیت شد. تمام جمعه و شنبه یا خواب بود یا بغل من و پدرش. غذا هم نمی خورد. فقط و فقط شیر.  شبها هم با گریه از خواب بلند می شد هر یک ساعت.  یکشنبه بهتر شده بود و کم و بیش بازی می کرد و غذا را هم کم کم می خورد. امروز صبح خدا رو شکر بهتر بود. هرچند به گمانم سرما خورده و چند روزی هم با آن درگیر خواهیم بود. این ماه هر هفته امتحان داشتیم و داریم. اما انگار وقتی توی شرایط قرار بگیری خودبخود خودت را سازگار می کنی. من هم عادت کرده ام به این روند آماده باش. دکتر شدن آسان نیست دیگر، باید تلاش کرد.

بالاخره توانستم تولد پسرک رو با سه روز تاخیر بگیرم. مهمان دعوت نکردیم به خاطر اومیکرون اما خانه را تزیین کردم با تم 1st birthday که به نظر همه ی آنهایی که پرسیدم قشنگ و چشم نواز شده بود. پسرک دو چیز تولدش را خیلی دوست داشت: یکی بادکنکها که مدام بهشان چنگ می انداخت و دیگری کادوهای تولدش. دوستم برد و خانمش یک لامای چوبی موزیکال برایش فرستادند و خودمان هم یک چهارچرخه ی چوبی برایش گرفتیم و یک عروسک ببری نارنجی. هنوز که هنوز است با عروسکهای حیوانات ارتباط برقرار نمی کند و به طرز جالبی نادیده شان می گیرد. با ورژن کوچک حیوانات و عکسشان در کتابهایش مشکلی ندارد و کلی هم سرگرم می شود اما انگار عروسکهای بزرگتر می ترساندش. ما هم تصمیم گرفتیم خیلی اصرار نکنیم و بگذاریم بزرگتر شود و در قالب قصه بعدها دوباره معرفیشان کنیم. پسرک یکساله من جنب و جوشش آنقدر زیاد شده که گاهی از شدت خستگی می آید کنار من یا پدرش چند ثانیه توقف می کند نفس تازه می کند و دوباره راه می افتد. انرژی این موجود  دوپای کوچولوی بامزه بی نهایت است. یک سالگی ات مبارک پسر نازنینم.

روز میلاد تن من

امروز سی و سه ساله شدم. نمی دانم چرا عدد سن هنوز هم مرا می ترساند. شاید علتش این باشد که جوانتر که بودم همیشه هدفهایم بر مبنای سن و سالم بود. این که در سی سالگی کجای زندگیم باشم و در سی و پنج کجا و در چهل و همینطور ادامه دار. یکی دیگر از علتهایش هم این است که یک بچه ی دیگر را هم می خواهم داشته باشم تا پسرک تنها نباشد. فعلا که پسرک کوچک است و من هم درگیر درسها اما بالا رفتن سن نگرانم می کند. وقتی بیست و پنج ساله شدم مطلبی نوشتم از خود پنجاه ساله ام به صحرای آن روزهایم. هنوز هم گاهی مرورش می کنم. فکر کنم اینجا یا وبلاگ قبلیم هم گذاشته بودم. اما دوباره می گذارمش تا یادم بماند:

نامه ای از آینده

صحرای  عزیزم سلام

امیدوارم اولین دقیقه های بیست و پنج سالگیت برایت نشاط آور و شیرین بوده باشد. نمی دانم چرا درست در آستانه شامگاه پنجاهمین سالگرد میلادم تصمیم گرفتم این نامه را بنویسم برای دخترک 25 ساله جوانی هایم و شاید خواندن چنین نامه ای از سوی صحرای 50 ساله برای تو هم خالی از لطف نباشد.

آه صحرای عزیزم، می دانی همیشه احتمال کمی می دادم که پنجاهمین سالروز تولدم را جشن بگیرم و فکر می کنم تو هم لااقل قبل از دریافت این نامه  چنین تصوری داشتی، اما همین قدر برایت یگویم که هیچ کس جز آن که باید بداند، نمی داند چند صبح دیگر طلوع خورشید را از پنجره چشمانت نظاره گر خواهی بود. صحرای عزیزم، میان ما فاصله ای 25 ساله قرار دارد، درست به اندازه فاصله کنونی تو از نخستین گریه ات در اولین تجربه چشم گشودن به این دنیا. در این فاصله اتفاق های زیادی افتاده اما قصد ندارم از آنها برایت بگویم، می دانم دوست نداری شرح داستان را قبل از خواندن یا دیدنش بدانی من هم قصد ندارم مستند زندگی پیش رویت را لوث کنم.

اما صحرای من می خواهم از چیزهای  مهمتری برایت بنویسم، از نگرشی که در طول این سال ها به زندگی به دست آوردم. صحرا جان، همانقدر برایت یگویم که زندگی تو در آستانه 25 سالگی، قسمت آرام و بی دردسر زندگیت را تشکیل می دهد. شاید باورش برایت کمی سخت باشد اما سختی های این روزهای تو، قسمت شیرین خاطرات امروز مرا تشکیل می دهد. زودرنجی ها و حساسیت این روزهایت، باران اشک هایت در ناملایمت های گاه و بیگاه،و دلشکستگی هایی که ظاهرا برایت پیش می آید همه و همه یادآوریشان  لبخند دلنشینی بر لبهایم می نشاند!

دختر جوانی های من، زندگی بازی های رنگارنگی دارد. شاید توصیف زندگی به شطرنج خیلی برایت ملموس نباشد، اما این روزها که شطرنج بازی می کنم (بله! بالاخره فرصتی پیش امد تا شطرنج یاد بگیرم!) تصویر زندگیم را بی شباهت به این صفحه سیاه و سفید و مهره هایش نمی بینم: لحظه ای پیش روی می کنی، لحظه ای با منطق عقب نشینی می کنی و گاهی لحظه های طولانی برای حرکتی کوچک مکث می کنی و گاهی هم مات بازی روزگار می شوی و یاد می گیری با استراتژی مشابه نمی توانی همه جا پیروز شوی.

صحرا، یادم می آید در ایام جوانی، خودم را فرد باهوشی نمی دانستم؛ در این سن و سال به جرأت می توانم بگویم برای کامیابی به چیزهایی مهمتر از هوش نیاز است که در قالب نمره و معیارهای  سنجش هوش نمی گنجد.

صحرای عزیزم باید برایت بگویم که دغدغه های آدمی هر چه قدر وسیع تر و عمیق تر می شود، بیشتر او را در خودش غرق خواهد کرد، در این زمان خوب دریافته ام که همانقدر که پرداختن به عمق اقیانوس زندگی اهمیت دارد توجه به پوسته و سطح آن هم کم مهم نیست: از تماشای مرغان دریایی که در آسمان آبی اوج گرفته اند غافل نشو همان طور که در  قایق ماهیگیری کوچکت به زلال اقیانوس خیره شده ای و در بحر تفکراتت غریق.

صحرا، می دانی من هیچ وقت دوست نداشتم حسرت چیزی را بخورم و روزهایم را آه کشان، بر آنچه باید می کردم و نکردم، شب کنم، اما باید اعتراف کنم گاهی برای این که روزهای شادتری را در جوانی ام سپری نکردم ، آن هم کاملا اختیاری، افسوس می خورم.

دوست دارم تو در ابتدای 25 سالگیت  تصمیم بگیری ، کمی شادتر زندگی کنی، لااقل اندکی به خاطر درخواست زنی که در آستانه قدم گذاشتن از بزرگسالی به کهن سالی است.

روزی را به خاطر می آورم در ایام جوانی و اتفاقا در حوالی همین بیست و پنج سالگی؛ با این تفکر که من چه قدر بدشانسم چشمهایم را باز کردم، در تمام مدت صبحانه به این فکر کردم که با بدشانسی قرارداد بسته ام و تمام مسیر دانشگاه را با یادآوری بدبیاری هایم به خودم غر زدم. همانطور که از پله های دانشکده بالا می رفتم نتوانستم مثل همیشه بعد از تمام این فکرهای ناشکرانه، بگویم خدایا شکرت! امروز با یادآوری آن روز، لبخند تلخی می زنم برای این که روزهای سرشار از تلاش و انگیزه ام را با چنین افکار ناخوشایندی، خراب می کردم. صحرای عزیز، در رودخانه زندگی نه حاشیه نشین باش و نه ساکن، هم با سنگریزه های مسیر برقص و پایکوبی کن و هم جاری باش در جویبار لحظه ها.

صحرای عزیزم ارزشمندترین تجربه زندگیم را در شب تولدت، تقدیمت می کنم: با عشق زندگی کن، تمام داستان زندگی همین است.

مراقب خودت و لبخندت باش.


خود پنجاه ساله ات، صحرا

*پانزده دی ماه هزار و چهارصد و هفده  ه.ش

امروز بعد مدتها آش رشته درست کردم. سبزی زیاد گرفته بودم تا چند بسته داخل فریزر داشته باشم برای وقتهایی که هوس آش می کنیم.

 سرماخوردگی پسرک موجی خوب و بد می شود. گاهی فقط آب ریزش بینی است و گاهی سرفه و گاهی هم مثل امشب همراه تب خفیف. سه تا از دندانهایش همزمان دارد جوانه می زند که آنها حسابی اذیتش می کنند.

 هفته ی پیش پسرک بعد مدتها به مهد برگشت و  هنوز دو روز نشده دوباره سرما خورد. اما به توصیه ی دکترم زیاد حساسیت به خرج ندادم و همان درمان خانگی را در پیش گرفتم. معلم مهدش چند تا ویدئو از خوردن پسرک برایم فرستاده بود. جالب است که شخصیتی که در مهد دارد خیلی فرق می کند با ورژن خانه اش. آنجا پشت میزش می نشیند و غذایش را با علاقه می خورد اما در خانه کلی برنامه داریم تا جناب غذایشان را نوش جان کنند. پسرک این روزها برای هرکاری که می کند دنبال تایید گرفتن از مادرش است. اگر من لبخند بزنم او هم می‌ خندد و اگر نه بگویم و تایید نکنم کمی غر می زند اما دیگر آن کار را نمی کند. خیلی جالب است که گاهی آنقدر محو تماشای من می شود که هول می کند و زمین می خورد. همسرجان می گوید عجیب است انگار هر بار تو را می بیند دفعه ی اولش است. انگار نه انگار جناب نه ماه را مهمان بدن مادرش بوده و بعد از تولد هم مادرش یک شب را هم دور از او چشم بر هم نگذاشته. 

این روزها راه رفتنش خیلی خوب شده، تعادلش، دور زدن موانع و زمان ایستادنش همه و همه بهتر شده و انشاالله تا تولد یکسالگیش حسابی مسلط می شود. کم کم کفش پایش می دهم اما زیاد موفقیت آمیز نبوده تلاشم. پدرش می گوید هنوز زود است برای کفش و من هم خیلی اصراری ندارم. معلم مهدش گفته کم کم عادتش بدهم تا چند ماه دیگر بتواند با کفش راه برود.

کریسمس آنهایی که جشن می گیرند هم‌ مبارک. ما که جشن‌ نمی گیریم اما مشکلی با تجلیلش هم نداریم. اگر پسرک بزرگتر شود شاید بخواهیم بعضی رسوماتش را اجرا کنیم مثلا کوکی درست کردن و هدیه دادن. 

یکی از چیزهایی که برایش همیشه شکرگزار هستم این است که همسرجان آدم دلشادی است. با کوچکترین چیزها از ته دل می خندد و نیاز به دانستن فلسفه ی درونی هرچیزی برای شاد بودن ندارد. خوشحالم که پسرک چنین پدری دارد و هر دو می توانند با هم بی علت بزنند زیر خنده. مادر داستان هم با لبخندهای ملایم آنها را همراهی می کند و پیچیدگی های درونیش را در اعماق وجودش مچاله می کند.