این روزها حجم استرسی که رویمان است خیلی زیاد است. متاسفانه خواهر همسر و خانواده اش نتوانستند راه خروجی پیدا کنند، امیدهایی بود اما بعد از اتفاقاتی که چند روز اخیر افتاد روند تمام کارهای خروجی متوقف شد و معلوم نیست دوباره کی شروع شود. در این بحبوحه یکی از دوستان قدیمیم پیام داد که در راه آمریکاست. برایش خوشحال شدم اما نمی دانم چرا وقتی جان کسانی مثل خواهر همسر من در خطر واقعی هست چطور اولویت به او زودتر رسیده. دلیلش می تواند شتاب زدگی اداری و از کنترل خارج شدن اوضاع باشد. بگذریم امیدوارم خیری باشد برایشان این وقفه.
پسرک هم خوب است، نزدیک هشت ماهگی اش است، یکی از دندانهایش کمی جوانه زده و سینه خیز کردن را هم یاد گرفته.بعد از ماهر شدن د رگفتن "بَ بَ" و"اَبَ" حالا به "وَ" رو آورده و همچنان تمایلی به "مَ" گفتن ندارد. این روزها پسرک تبدیل شده به موجودی فوق العاده شیرین، بازیگوش و خوش خنده. آنقدر عکس و فیلم ازش گرفته ام که حافظه ی گوشیم دارد کم کم پر می شود. پسر نازنین مامان!
صحرای عزیزم امیدوارم همه چی ختم بخیر بشه
از طرف من پسرک جان رو ببوس
ممنونم مهتا جان، فعلا که خبری نیس
صحرای عزیزم

واقعا دارم سعی میکنم که بنویسم
پست قبلت رو بارها خوندم این مدت که نبودی
و واقعا کلمه نداشتم و ندارم...
امیدوارم و دعا میکنم که بخیر بگذره و نگرانی هات کمتر بشن
برای پسرک
ممنون سارای مهربان
صحراجان بارهاآمدم صفحه ات رابازکردم وخواستم برای پست قبلت هم کامنت بذارم اماحرفم نیومد.چه می توانم بگویم برای اینهمه غصه ورنج آدمهاواسترس شان...این روزهاافغانستان همشده غصه مامثل این دیارخسته !!
چه خوب که پسرحانت هست برای این روزهای پرغصه.ببوسش
ممنون مینوی عزیز
نمیدونم بعد قرار چی بشه… ماهم عادت کردیم … میتونم بگم خوش بحال شما و کسایی که ننشستن به عادت… نمیدونم چجوری درست میشه… از کفتن حرف بیهوده خستهام
واقعا راهی برای درست شدن نیس فقط باید گذر کرد
حق داری که نگران باشی. پسر گلت رو ببوس از قول من
صحرا جان اتفاقا این روزها خیلی به فکرتون بودم. خدا همه رو کمک کنه و بخیر بگذرونه
آمین
هربار به افغانستان فکر میکنم چیزی ته قلبم به درد میاد
اونقدر که با غصه هاشون غصه خوردیم این روزها...
و این تازه شروع داستانه